عاشقانه ای در دهه
عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۲۹
ویو املیا
با خوشحالی به سمت اتاقم رفتم و پشت میزم نشستم و شروع به نوشتن کردم بعد از اتمام نوشتن نامه از اتاق خارج شدم و به دنبال جان گشتم وقتی پیداش کردم نامه رو بهش دادم و بعد برای شام به سمت سالن غذاخوری رفتم و پشت میز روی صندلیم نشستم چندی نگذشت که بقیه هم اومدن ولی خبری از ملکه و پادشاه نبود بعد از مدتی یکی خدمتکارا ورود ملکه رو اعلام کرد
خدمتکار = ملکه وارد میشود
و ملکه وارد میشه و به طرف میز میاد و روی صندلیش میشینه چند دقیقه گذشت و همه شروع به خوردن کردن و سکوت کل سالن رو دربر گرفته بود که ملکه با حرفش سکوت رو شکست
ملکه =پادشاه همه رو بعد از شام به اتاقشون فراخواندن
_ مادر اتفاقی افتاده ؟
ملکه=نمیدونم عزیزم
بعد از پایان زمان شام همه به سمت اتاق پادشاه رفتیم ووارد اتاق شدیم پادشاه بی حال روی تختش نشسته بود
پادشاه = عزیزان من .......من به زودی از دنیا خواهم رفت ........پس........از شما میخوام که............به خوبی ........حرف های من رو گوش کنین ........ بعد از مرگ من به مدت یک هفته عزاداری کنین .......... و به دلیل اینکه توی قصر و کشور هرج و مرج ایجاد نشه......... جشن تاجگذاری تهیونگ رو ......برگزار کنین .......یادتون باشه.....مراودات ما با آلمان و اسپانیا رو خوب نگهدارید ........ارتش آلمان و ایتالیا وسیع و قوی .....هست حتی اگر ارتش ما وسیع تر و قوی تر باشه باز.....هم ریسک نکنین
وقتی بقیه رو دیدم که داشتن گریه میکردن به خودم نگاهی کردم و با خودم گفتم
+اگه گریه نکنم فکر میکنن خوشحالم از این بابت ( تو ذهنش)
ویو راوی
املیا یه ذره از آب دهنش رو برداشت و کشید زیر چشمم و شروع کردن به گریه کردن ظاهری و زویی این رو فهمیده بود و نمیتونست گریه کنه یا از این رفتار املیا بخنده ................
پارت ۲۹
ویو املیا
با خوشحالی به سمت اتاقم رفتم و پشت میزم نشستم و شروع به نوشتن کردم بعد از اتمام نوشتن نامه از اتاق خارج شدم و به دنبال جان گشتم وقتی پیداش کردم نامه رو بهش دادم و بعد برای شام به سمت سالن غذاخوری رفتم و پشت میز روی صندلیم نشستم چندی نگذشت که بقیه هم اومدن ولی خبری از ملکه و پادشاه نبود بعد از مدتی یکی خدمتکارا ورود ملکه رو اعلام کرد
خدمتکار = ملکه وارد میشود
و ملکه وارد میشه و به طرف میز میاد و روی صندلیش میشینه چند دقیقه گذشت و همه شروع به خوردن کردن و سکوت کل سالن رو دربر گرفته بود که ملکه با حرفش سکوت رو شکست
ملکه =پادشاه همه رو بعد از شام به اتاقشون فراخواندن
_ مادر اتفاقی افتاده ؟
ملکه=نمیدونم عزیزم
بعد از پایان زمان شام همه به سمت اتاق پادشاه رفتیم ووارد اتاق شدیم پادشاه بی حال روی تختش نشسته بود
پادشاه = عزیزان من .......من به زودی از دنیا خواهم رفت ........پس........از شما میخوام که............به خوبی ........حرف های من رو گوش کنین ........ بعد از مرگ من به مدت یک هفته عزاداری کنین .......... و به دلیل اینکه توی قصر و کشور هرج و مرج ایجاد نشه......... جشن تاجگذاری تهیونگ رو ......برگزار کنین .......یادتون باشه.....مراودات ما با آلمان و اسپانیا رو خوب نگهدارید ........ارتش آلمان و ایتالیا وسیع و قوی .....هست حتی اگر ارتش ما وسیع تر و قوی تر باشه باز.....هم ریسک نکنین
وقتی بقیه رو دیدم که داشتن گریه میکردن به خودم نگاهی کردم و با خودم گفتم
+اگه گریه نکنم فکر میکنن خوشحالم از این بابت ( تو ذهنش)
ویو راوی
املیا یه ذره از آب دهنش رو برداشت و کشید زیر چشمم و شروع کردن به گریه کردن ظاهری و زویی این رو فهمیده بود و نمیتونست گریه کنه یا از این رفتار املیا بخنده ................
- ۳.۷k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط