{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۳۰: لبخندهایی که حقیقت را پنهان می‌کردند
شب عجیبی بود.
از آن شب‌هایی که سکوتش بیشتر از فریاد آزار می‌دهد.
ملکه آرام جرعه‌ای از چایش نوشید.
یه‌جین روبه‌رویش نشسته بود و لبخند راضی‌ای روی لب داشت.
— «جونگ‌کوک دیگه داره کنترلش رو از دست میده.»
ملکه بی‌تفاوت پاسخ داد:
— «طبیعیه.»
— «همه چیز دقیقاً همون‌طوری پیش میره که می‌خواستیم.»
ملکه نگاه کوتاهی به پنجره انداخت.
باران شیشه‌ها را خیس کرده بود.
— «احساسات، آدم‌ها رو ضعیف می‌کنه. مخصوصاً ولیعهد رو.»
یه‌جین آرام خندید.
— «و اون دختر؟»
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد ملکه خیلی آرام گفت:
— «حتی اگر برگرده… دیگه مثل قبل نمی‌شه.»
اما درست همان لحظه…
صدای کفش‌هایی از پشت در شنیده شد.
هر دو زن ساکت شدند.
دستگیره چرخید.
و پادشاه وارد شد.
لبخند همیشگی روی صورتش بود.
همان لبخند گرم و راحتی که همیشه داشت.
اما چشم‌هایش…
نه.
آن‌ها زیادی آرام بودند.
و این برای کسی مثل او خطرناک محسوب می‌شد.
— «اوه؟»
آرام جلو آمد.
— «درباره چی صحبت می‌کنید که این‌قدر جدیه؟»
یه‌جین فوری لبخند زد.
— «چیز مهمی نبود اعلیحضرت.»
ملکه هم بدون کوچک‌ترین مکث گفت:
— «فقط نگران وضعیت جونگ‌کوک بودیم.»
پادشاه چند ثانیه نگاهشان کرد.
طولانی‌تر از حد معمول.
انگار داشت تک‌تک حالت‌های صورتشان را می‌خواند.
بعد ناگهان خندید.
— «چه خوب.»
روی مبل نشست.
— «خوشحالم که حداقل یکی توی این قصر نگران پسرمه.»
یه‌جین برای لحظه‌ای مضطرب شد.
اما پادشاه دید.
ملکه آرام گفت:
— «شما زیادی حساس شدید.»
پادشاه لبخندش را حفظ کرد.
— «شاید.»
سپس نگاهش مستقیم روی ملکه ثابت ماند.
— «ولی بعضی وقت‌ها آدم باید مراقب کسایی باشه که زیادی آروم به نظر می‌رسن.»
سکوت*
یه‌جین ناخودآگاه دستش را دور فنجانش محکم‌تر کرد.
اما ملکه هنوز خونسرد بود.
مثل همیشه.
— «منظورتون چیه؟»
پادشاه خیلی آرام بلند شد.
کتش را مرتب کرد.
و در حالی که هنوز لبخند می‌زد گفت:
— «هیچی.»
چند قدم به سمت در رفت.
بعد ایستاد.
بدون اینکه برگردد گفت:
— «فقط امیدوارم وقتی سوآ پیدا شد… بعضی حقیقت‌ها مجبور نشنخودشاون رو نشون بدن.»
و بعد رفت.
چند ثانیه هیچ‌کس حرفی نزد.
برای اولین بار…
لبخند یه‌جین محو شد.
— «فکر می‌کنید فهمیده؟»
ملکه آرام فنجانش را روی میز گذاشت.
اما این بار حتی او هم کاملاً مطمئن به نظر نمی‌رسید.
— «نه.»
ولی صدایش…
آن قاطعیت قبلی را نداشت.
در همان زمان
جونگ‌کوک روی بالکن ایستاده بود.
باران موهایش را خیس کرده بود اما اهمیتی نمی‌داد.
دستش هنوز مشت شده بود.
اعترافش مدام داخل ذهنش تکرار می‌شد.
«عاشقش شدم.»
بالاخره گفته بود.
بلند.
واقعی.
و حالا دیگر راه برگشتی وجود نداشت.
صدای باز شدن در باعث شد برگردد.
هوسوک بود.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
تنش هنوز بینشان بود.
سنگین.
خطرناک.
هوسوک بالاخره گفت:
— «اگه خواهرمو پیدا نکنیم…»
جونگ‌کوک حرفش را برید.
— «پیداش می‌کنم.»
بدون تردید.
بدون مکث.
هوسوک خیره نگاهش کرد.
جونگ‌کوک آرام‌تر ادامه داد:
— «حتی اگه مجبور شم کل این شهر رو زیر و رو کنم.»
و عجیب‌ترین بخش ماجرا این بود که…
هوسوک حرفش را باور کرد.
در جایی تاریک و دور از قصر
سوآ از صدای جر و بحث بیرون اتاق بیدار شد.
دو مرد داشتند با عصبانیت حرف می‌زدند.
— «گفته بودن فقط چند روز نگهش داریم!»
— «پس چرا هنوز دستور ندادن؟!»
سوآ نفسش را حبس کرد.
قلبش تند می‌زد.
و بعد…
برای اولین بار متوجه شد یکی از آن‌ها اسم دیگری را زیر لب گفت.
— «اگه ملکه دوباره نقشه عوض کنه—»
سوآ یخ زد.
ملکه.
پس حدسش درست بود.
ترس آرام داخل وجودش خزید.
اما همزمان…
چشم‌هایش پر از چیزی دیگر شد.
خشم.
چون حالا فهمیده بود این فقط یک ربایش نبود.
او را عمداً از جونگ‌کوک جدا کرده بودند.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
65 لایک
17 بازنشر
(ببخشید به خاطر تاخیر داشتم درس میخوندم فردا امتحان دارم)
دیدگاه ها (۱۸)

#تاج_و_طوفانپارت ۲۹: چیزهایی که دیگر پنهان نمی‌شدندباران هنو...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۸: آدم‌هایی که خواب را فراموش کردندسه روز ...

#تاج_و_طوفانپارت ۴: ورود به قصرصبح آن روز سوآ روبروی قصر ایس...

تو اون دنیا می بینمت:) p20

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط