#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۳۲: وقتی دیوارهای قصر لرزیدند
بیرون قصر آشوب بود.
نور فلش دوربینها مدام روشن و خاموش میشد.
خبرنگارها پشت نردههای امنیتی جمع شده بودند و بیوقفه سؤال میپرسیدند.
— «آیا خبر ربوده شدن طراح معروف حقیقت داره؟!»
— «چه اتفاقی برای دانشجوی دانشگاه ملی سئول افتاده؟!»
— «آیا خاندان سلطنتی در این ماجرا دخیلن؟!»
ماشین سیاهرنگ درست جلوی ورودی توقف کرد.
و همان لحظه خبرنگارها هجوم آوردند.
اول نامجون پیاده شد.
کت تیره، صورت خسته و نگاه سردش کافی بود تا چند نفر عقب بکشند.
اما ثانیه بعد جین از سمت دیگر ماشین بیرون آمد.
و اوضاع بدتر شد.
— «آقای کیم! آیا درسته که سوآ آخرین بار همراه شما دیده شده؟!»
— «آیا شما مسئول ناپدید شدنش هستید؟!»
جین حتی نگاهشان هم نکرد.
فکاش آنقدر محکم شده بود که انگار هر لحظه ممکن بود کنترلش را از دست بدهد.
بعد در عقب باز شد.
جیمین بیرون آمد.
و برای چند ثانیه خبرنگارها ساکت شدند.
چون لبخند نداشت.
و این برای پارک جیمین عجیب بود.
خیلی عجیب.
او معمولاً آرام، مودب و همیشه خندان بود.
اما الان؟
صورتش سرد شده بود.
چشمهایش خطرناک.
و پشت سرش…
مین یونگی.
دستهایش داخل جیب پالتوی مشکیاش بود و با بیحوصلگی به جمعیت نگاه میکرد.
یکی از خبرنگارها جلو آمد.
— «آقای مین! آیا خاندان سلطنتی چیزی رو پنهان میکنن؟!»
یونگی خیلی آرام نگاهش کرد.
آنقدر آرام که طرف خودش عقب رفت.
— «اگه الان جلوی راهمو نگیری، شاید امشب سالم به خونه برسی.
سکوت کامل*
نامجون زیر لب گفت:
— «یونگی.»
— «چی؟ مودب بودم.»
جیمین پوفی کشید.
— «تعریف تو از مودب بودن ترسناکه.»
بعد بدون توضیح بیشتری، هر چهار نفر وارد قصر شدند.
و درست وقتی درهای بزرگ بسته شد…
هوای داخل قصر...
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
65 لایک
17 بازنشر
پارت ۳۲: وقتی دیوارهای قصر لرزیدند
بیرون قصر آشوب بود.
نور فلش دوربینها مدام روشن و خاموش میشد.
خبرنگارها پشت نردههای امنیتی جمع شده بودند و بیوقفه سؤال میپرسیدند.
— «آیا خبر ربوده شدن طراح معروف حقیقت داره؟!»
— «چه اتفاقی برای دانشجوی دانشگاه ملی سئول افتاده؟!»
— «آیا خاندان سلطنتی در این ماجرا دخیلن؟!»
ماشین سیاهرنگ درست جلوی ورودی توقف کرد.
و همان لحظه خبرنگارها هجوم آوردند.
اول نامجون پیاده شد.
کت تیره، صورت خسته و نگاه سردش کافی بود تا چند نفر عقب بکشند.
اما ثانیه بعد جین از سمت دیگر ماشین بیرون آمد.
و اوضاع بدتر شد.
— «آقای کیم! آیا درسته که سوآ آخرین بار همراه شما دیده شده؟!»
— «آیا شما مسئول ناپدید شدنش هستید؟!»
جین حتی نگاهشان هم نکرد.
فکاش آنقدر محکم شده بود که انگار هر لحظه ممکن بود کنترلش را از دست بدهد.
بعد در عقب باز شد.
جیمین بیرون آمد.
و برای چند ثانیه خبرنگارها ساکت شدند.
چون لبخند نداشت.
و این برای پارک جیمین عجیب بود.
خیلی عجیب.
او معمولاً آرام، مودب و همیشه خندان بود.
اما الان؟
صورتش سرد شده بود.
چشمهایش خطرناک.
و پشت سرش…
مین یونگی.
دستهایش داخل جیب پالتوی مشکیاش بود و با بیحوصلگی به جمعیت نگاه میکرد.
یکی از خبرنگارها جلو آمد.
— «آقای مین! آیا خاندان سلطنتی چیزی رو پنهان میکنن؟!»
یونگی خیلی آرام نگاهش کرد.
آنقدر آرام که طرف خودش عقب رفت.
— «اگه الان جلوی راهمو نگیری، شاید امشب سالم به خونه برسی.
سکوت کامل*
نامجون زیر لب گفت:
— «یونگی.»
— «چی؟ مودب بودم.»
جیمین پوفی کشید.
— «تعریف تو از مودب بودن ترسناکه.»
بعد بدون توضیح بیشتری، هر چهار نفر وارد قصر شدند.
و درست وقتی درهای بزرگ بسته شد…
هوای داخل قصر...
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
65 لایک
17 بازنشر
- ۱.۸k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط