The pulse of darkness: Black sunrise
نبض تاریکی: طلوع سیاه
Part¹² ✨️🪐
"سویون در حالی که به یک نقطه نامعلوم از سالن خیره شده بود، بعد از چند ثانیه سکوت به سمت جونگکوک میچرخد."
—«مگه دقیقا باید چیکار میکردم! خودت گفتی اگه فکر کنه یه رهگذرم میکشنت، الانم میگی نفهمیده ولی بازم میخوان بکشنت!»
"نگاهِ جونگکوک روی لرزش خفیف دستان سویون و اخمهای گره خوردهاش ثابت ماند.
او با خونسردی عینک را در جیبش گذاشت و یک قدم به سمت سویون برداشت، طوری که سویون صدای کشیده شدن کفشهای براق جونگکوک روی سنگهای مرمر را شنید."
—«درسته، اگه میفهمید رهگذری میکشتت. حالا که فکر میکنه مهره منی، بازم میخواد بکشت. دنیایی که تو اشتباهی واردش شدی، بنبست نداره... فقط مسیرای مختلفی برای مردن داره.»
جونگکوک به بادیگاردهایی که در انتهای سالن ایستاده بودند اشاره کرد و با لحنی که دوباره سرد و دستوری شده بود، گفت:
«برگرد به اتاقت.»
"طبق معمول جونگکوک بدون آنکه منتظر جوابی از سویون بماند، به سمت دفتر کارش در انتهای سالن حرکت کرد، اما سنگینی حضورش هنوز در فضا حس میشد. سویون حتی فرصت نکرد نیمی از اعتراضش را به زبان بیاورد. نگاههای غضبآلود و جثههای عظیم بادیگاردها مثل دیواری متحرک دورش را گرفتند و بدون اینکه کلمهای حرف بزنند، با فشار غیرمستقیم اما مقتدرانه، او را به سمت پلهها هدایت کردند. اراده سویون در برابر این ماشینهای جنگیِ جئون، عملاً هیچ بود. او فقط یه دخترِ نقاش بود که حالا در چنگالِ قدرتمندترین مرد آسیا اسیر شده بود؛ مردی که کلمه "درخواست" در لغتنامهاش وجود نداشت و فقط با "اجبار" و "حکم" جلو میرفت.
صدای قفل شدنِ دوباره درِ اتاق، مثل تیر خلاص در گوش سویون پیچید. او با خودش فکر کرد. تسلیم میشد؟ قطعا نه، شاید فقط کمیصبوری... یا کمی همراهی، برای اینکه زنده بماند."
______________________________
"سکوتِ سنگینِ اتاقِ کار هر چند دقیقه یکبار با صدای ویبره تلفن یا خش خش کاغذها شکسته میشد. کاغذ هایی که هر کدام سند یکی از جنایات کثیف دنیای مافیا بودند.
جئون جونگکوک با جذبهای غیرقابل توصیف پشت میز آبنوس اتاق کارش نشسته بود. اتاق تاریک بود اما نورِ مانیتور ها بر چهره سنگیاش افتاده بود و جزئیات صورتش را واضح تر نشان میداد. بازار سیاه، «پروژه فونیکس»، سود سهام های ماکائو... ."
"کلافه دستی به صورتش کشید و سپس با عصبانیت پوشهی طلایی رنگ روی میز را به سمت دیوار پرتاب کرد. پروژه فونیکس بدجور برایش دردسر شده بود و فقط کافی بود که "کیم" هم دست به کار شود تا خشمش را چندین برابر کند. سیگاری در آورد و میان لب هایش قرار داد، آن را روشن کرد. فقط همینکار میتوانست فکرش را آرام کند. تا چند دقیقه باریکه سیگار را میان انگشتانش میفشرد و دود آن را به آرامی بیرون میداد، سپس آن را در جا سیگاری روی میز له کرد، بلند شد و راه "اتاق بنفشه" در پیش گرفت."
______________________________
"ناگهان سکوت اتاق با صدای چرخش کلید در قفل شکست؛ سویون که داشت به سمت اتاق مستر میرفت، جوری گردنش را چرخاند که صدای شکستن استخوان هایش را در گوش خود شنید و پس از آن هم سرش محکم با دیوار سختِ اتاق برخورد کرد.
اخم هایش در هم رفت و در حالی که دستش را روی پیشانیاش میکشید آرام آرام روی زمین فرود آمد."
—«مرتیکه روانیی... .»
"سویون، غرولند کنان و حالی که پیشانیاش را میمالید گفت."
«میتونستی قبل از اومدن در بزنی!»
"نگاه جدی جونگکوک محو و پوزخند جذابی گوشه لبش نشست. با نگاهی که انگار کمی سرگرم شده باشد، به موجود عجیب رو به رویش خیره شد. در را بست و به سمت سویون رفت."
______________________________
بچه ها واقعا نمیدونم چطور شده.
ولی لطفا نظرتونو ازم دریغ نکنین و حقیقت و نظرتونو دربارش بهم بگین. حتما بهم بگینا 🥺🤎✨️
Part¹² ✨️🪐
"سویون در حالی که به یک نقطه نامعلوم از سالن خیره شده بود، بعد از چند ثانیه سکوت به سمت جونگکوک میچرخد."
—«مگه دقیقا باید چیکار میکردم! خودت گفتی اگه فکر کنه یه رهگذرم میکشنت، الانم میگی نفهمیده ولی بازم میخوان بکشنت!»
"نگاهِ جونگکوک روی لرزش خفیف دستان سویون و اخمهای گره خوردهاش ثابت ماند.
او با خونسردی عینک را در جیبش گذاشت و یک قدم به سمت سویون برداشت، طوری که سویون صدای کشیده شدن کفشهای براق جونگکوک روی سنگهای مرمر را شنید."
—«درسته، اگه میفهمید رهگذری میکشتت. حالا که فکر میکنه مهره منی، بازم میخواد بکشت. دنیایی که تو اشتباهی واردش شدی، بنبست نداره... فقط مسیرای مختلفی برای مردن داره.»
جونگکوک به بادیگاردهایی که در انتهای سالن ایستاده بودند اشاره کرد و با لحنی که دوباره سرد و دستوری شده بود، گفت:
«برگرد به اتاقت.»
"طبق معمول جونگکوک بدون آنکه منتظر جوابی از سویون بماند، به سمت دفتر کارش در انتهای سالن حرکت کرد، اما سنگینی حضورش هنوز در فضا حس میشد. سویون حتی فرصت نکرد نیمی از اعتراضش را به زبان بیاورد. نگاههای غضبآلود و جثههای عظیم بادیگاردها مثل دیواری متحرک دورش را گرفتند و بدون اینکه کلمهای حرف بزنند، با فشار غیرمستقیم اما مقتدرانه، او را به سمت پلهها هدایت کردند. اراده سویون در برابر این ماشینهای جنگیِ جئون، عملاً هیچ بود. او فقط یه دخترِ نقاش بود که حالا در چنگالِ قدرتمندترین مرد آسیا اسیر شده بود؛ مردی که کلمه "درخواست" در لغتنامهاش وجود نداشت و فقط با "اجبار" و "حکم" جلو میرفت.
صدای قفل شدنِ دوباره درِ اتاق، مثل تیر خلاص در گوش سویون پیچید. او با خودش فکر کرد. تسلیم میشد؟ قطعا نه، شاید فقط کمیصبوری... یا کمی همراهی، برای اینکه زنده بماند."
______________________________
"سکوتِ سنگینِ اتاقِ کار هر چند دقیقه یکبار با صدای ویبره تلفن یا خش خش کاغذها شکسته میشد. کاغذ هایی که هر کدام سند یکی از جنایات کثیف دنیای مافیا بودند.
جئون جونگکوک با جذبهای غیرقابل توصیف پشت میز آبنوس اتاق کارش نشسته بود. اتاق تاریک بود اما نورِ مانیتور ها بر چهره سنگیاش افتاده بود و جزئیات صورتش را واضح تر نشان میداد. بازار سیاه، «پروژه فونیکس»، سود سهام های ماکائو... ."
"کلافه دستی به صورتش کشید و سپس با عصبانیت پوشهی طلایی رنگ روی میز را به سمت دیوار پرتاب کرد. پروژه فونیکس بدجور برایش دردسر شده بود و فقط کافی بود که "کیم" هم دست به کار شود تا خشمش را چندین برابر کند. سیگاری در آورد و میان لب هایش قرار داد، آن را روشن کرد. فقط همینکار میتوانست فکرش را آرام کند. تا چند دقیقه باریکه سیگار را میان انگشتانش میفشرد و دود آن را به آرامی بیرون میداد، سپس آن را در جا سیگاری روی میز له کرد، بلند شد و راه "اتاق بنفشه" در پیش گرفت."
______________________________
"ناگهان سکوت اتاق با صدای چرخش کلید در قفل شکست؛ سویون که داشت به سمت اتاق مستر میرفت، جوری گردنش را چرخاند که صدای شکستن استخوان هایش را در گوش خود شنید و پس از آن هم سرش محکم با دیوار سختِ اتاق برخورد کرد.
اخم هایش در هم رفت و در حالی که دستش را روی پیشانیاش میکشید آرام آرام روی زمین فرود آمد."
—«مرتیکه روانیی... .»
"سویون، غرولند کنان و حالی که پیشانیاش را میمالید گفت."
«میتونستی قبل از اومدن در بزنی!»
"نگاه جدی جونگکوک محو و پوزخند جذابی گوشه لبش نشست. با نگاهی که انگار کمی سرگرم شده باشد، به موجود عجیب رو به رویش خیره شد. در را بست و به سمت سویون رفت."
______________________________
بچه ها واقعا نمیدونم چطور شده.
ولی لطفا نظرتونو ازم دریغ نکنین و حقیقت و نظرتونو دربارش بهم بگین. حتما بهم بگینا 🥺🤎✨️
- ۴.۶k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط