{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاهی از نردبان بالا میریم تا دست خدارو بگیریم,

گاهی از نردبان بالا میریم تا دست خدارو بگیریم,
غافل ازاینکه خدا همون پایین ایستاده ونردبان راگرفته تا ما نیفتیم...!!
دیدگاه ها (۶)

چـــــه ✘.بـ....ـی پـــــناه✘ اســت♀.....زنــــی....♀ که، در...

خدایا!به آنچه که دادی تشکر!به آنچه که ندادی تفکر!به آنچه که ...

ميتوان زيبا زيست:زندگي بايد كرد...گاه با تلخي راه...گاه با ي...

خدا باشد؛گور پدر دنیا ومشکلاتشاصلااگرلشکرمشکلات به قدرکل جمع...

گاهی آن‌قدر موجِ فتنه و گرفتاری بلند می‌شودکه دیگر دستمان به...

عاشقانه های شبنم

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p19از آخرین باری که جیمین رو دیده بود، سه...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐بانو هان سال‌ها بود کنار یونا و برادر...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p55اما قبل از اینکه چیزی بگه، خدمتکار جوا...

«جاده»...«راه رفتن»...شاید یکی از بهترین تسکین‌های آدم همین ...

پارت ۱۵ساعت ۷ و ۱۲ عصر_یونگی:اصلا میل نداشتم برم به مهمونی ج...

در جنگل... صبح...ات با حال خوبی از خواب بیدار شد.لباسش را عو...

★彡   Part 18 彡★ انگار وضعیت اون هم همین بود.جذاب لعنتی.با اه...

رمان اسیر خان پارت اول ۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط