{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رززخمیمن

#رُز_زخمی_من.

part. 80

*ات هنوز اخمو بود.
لب‌هایش کمی جمع شده بود و نگاهش سردتر از معمول به نظر می‌رسید؛ مثل دریایی که سطحش آرام است اما زیرش موج‌های سنگین پنهان شده.
جونگکوک چیزی نگفت.
می‌دانست امروز روزی نیست که با حرف زدن زیاد، حال ات بهتر شود.
فقط کنار پنجره ایستاد و پرده را کمی بیشتر کنار زد تا نور صبح وارد اتاق شود.
ات زیر لب غر زد.*

ات. نور اذیتم می‌کنه.

*جونگکوک بدون بحث، پرده را دوباره کمی کشید تا نور نرم‌تر شود.
ات پتو را محکم‌تر دور خودش پیچید و صورتش را به سمت دیگر چرخاند.
اخم روی پیشانی‌اش هنوز بود.
جونگکوک آرام گفت.*

جونگکوک. اگر چیزی اذیتت می‌کنه، بگو… لازم نیست تحمل کنی.

*ات جواب نداد.
فقط آه کوتاهی کشید، انگار حتی حرف زدن هم انرژی زیادی ازش می‌گرفت.
چند دقیقه بعد، وقتی سکوت طولانی شد، شکلات کوچکی از روی میز برداشت، بدون اینکه نگاهش کند، آن را باز کرد و گوشه‌ای گاز زد.
نه اینکه حالش بهتر شده باشد…
اما انگار بدنش خودش دنبال آرامش کوچکی می‌گشت.
جونگکوک لبخند خیلی محوی زد، طوری که ات متوجه نشود.
می‌دانست گاهی قهرها فقط دیوار نیستند؛ بعضی وقت‌ها پناهگاه موقتی‌اند.*
دیدگاه ها (۰)

#رُز_زخمی_من. part. 81*ات از همان صبح، بهانه‌های کوچک پشت سر...

#رُز_زخمی_من. part. 82*بهانه‌گیری‌های ات تمام نمی‌شد؛ مثل نس...

#رُز_زخمی_من. part. 79*ات چند دقیقه بعد، وقتی هنوز سرش سنگین...

#رُز_زخمی_من. part. 78. صبح هنوز کامل روشن نشده بود که ات از...

#رُز_زخمی_من. part. 83*بهانه‌های ات انگار تمامی نداشت؛ مثل م...

#رُز_زخمی_من. part. 85*بهانه‌های ات دوباره شروع شد… این بار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط