رززخمیمن
#رُز_زخمی_من.
part. 81
*ات از همان صبح، بهانههای کوچک پشت سر هم میگرفت.
گاهی میگفت پتو سنگین است.
گاهی میگفت نور زیاد است.
بعد از چند دقیقه میگفت هوا سرد است.
و لحظهای بعد، از صدای نفس کشیدن خودش هم شکایت میکرد.
رفتارش شبیه کودکی بود که خودش هم دقیق نمیداند چه میخواهد، فقط حس ناراحتی درونش را با خواستههای کوچک نشان میدهد.
جونگکوک چیزی نمیگفت.
فقط با صبر، یکییکی خواستههایش را انجام میداد.
اگر میگفت هوا سرد است، پنجره را میبست.
اگر میگفت تشنه است، آب میآورد.
اگر میگفت پتو سنگین است، آرام آن را جابهجا میکرد.
اما ات هنوز اخمو بود.*
بعد از چند دقیقه گفت...
ات. چرا اینجا اینقدر ساکته؟
جونگکوک آرام جواب داد...
جونگکوک. چون داری استراحت میکنی.
*ات با لحن بچگانهای گفت.*
ات. حوصلهم سر رفته.
*جونگکوک کمی مکث کرد، بعد گفت.*
جونگکوک. میخوای برات یه داستان بگم؟
*ات با تردید نگاهش کرد، انگار بین «بله» و «نه» گیر کرده باشد.
اما آخرش آهسته گفت.*
ات. بگو.
*جونگکوک کنار تخت نشست و شروع کرد از چیزهای ساده حرف زدن؛ از روزهای شلوغ شهر، از آدمهایی که صبح زود برای کار از خانه بیرون میروند، از برگهایی که آرام روی زمین میافتند.
صدایش آرام و یکنواخت بود، مثل لالایی.
کمکم اخم روی پیشانی ات کمتر شد… هرچند هنوز کامل ناپدید نشده بود.*
part. 81
*ات از همان صبح، بهانههای کوچک پشت سر هم میگرفت.
گاهی میگفت پتو سنگین است.
گاهی میگفت نور زیاد است.
بعد از چند دقیقه میگفت هوا سرد است.
و لحظهای بعد، از صدای نفس کشیدن خودش هم شکایت میکرد.
رفتارش شبیه کودکی بود که خودش هم دقیق نمیداند چه میخواهد، فقط حس ناراحتی درونش را با خواستههای کوچک نشان میدهد.
جونگکوک چیزی نمیگفت.
فقط با صبر، یکییکی خواستههایش را انجام میداد.
اگر میگفت هوا سرد است، پنجره را میبست.
اگر میگفت تشنه است، آب میآورد.
اگر میگفت پتو سنگین است، آرام آن را جابهجا میکرد.
اما ات هنوز اخمو بود.*
بعد از چند دقیقه گفت...
ات. چرا اینجا اینقدر ساکته؟
جونگکوک آرام جواب داد...
جونگکوک. چون داری استراحت میکنی.
*ات با لحن بچگانهای گفت.*
ات. حوصلهم سر رفته.
*جونگکوک کمی مکث کرد، بعد گفت.*
جونگکوک. میخوای برات یه داستان بگم؟
*ات با تردید نگاهش کرد، انگار بین «بله» و «نه» گیر کرده باشد.
اما آخرش آهسته گفت.*
ات. بگو.
*جونگکوک کنار تخت نشست و شروع کرد از چیزهای ساده حرف زدن؛ از روزهای شلوغ شهر، از آدمهایی که صبح زود برای کار از خانه بیرون میروند، از برگهایی که آرام روی زمین میافتند.
صدایش آرام و یکنواخت بود، مثل لالایی.
کمکم اخم روی پیشانی ات کمتر شد… هرچند هنوز کامل ناپدید نشده بود.*
- ۹۲
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط