{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رززخمیمن

#رُز_زخمی_من.
part. 78

. صبح هنوز کامل روشن نشده بود که ات از خواب بیدار شد.
اخم ظریفی بین ابروهاش نشسته بود. بدون اینکه چیزی بگه، پتو رو کنار زد و از تخت پایین اومد.
جونگکوک که بیدار بود، از همون لحظه اول فهمید اوضاع خوب نیست.
ات کنار پنجره ایستاد و پرده رو کمی کنار زد. انگار دنبال چیزی توی خیابون می‌گشت، اما ذهنش جای دیگه‌ای بود.*

*جونگکوک آهسته گفت*
جونگکوک. صبح بخیر.

*ات جواب نداد.
فقط شونه‌اش رو کمی بالا انداخت.
جونگکوک به سمتش رفت، فاصله‌اش رو زیاد کم نکرد؛ می‌دانست گاهی باید به آدم‌ها فضای نفس کشیدن داد.*

جونگکوک. چیزی اذیتت می‌کنه؟

*ات با لحن کوتاه و تندی گفت*
ات. نه.

*جوابش خیلی سریع بود… و خیلی قطعی. آن‌قدر قطعی که معلوم بود پشتش یک «بله» بزرگ پنهان شده.
جونگکوک لب‌هایش را کمی جمع کرد.
می‌دانست بعضی روزها، روح آدم‌ها مثل آسمان قبل از باران سنگین می‌شود؛ بی‌دلیل واضحی، اما پر از ابر.*

*ات دوباره گفت.*
ات. می‌خوام تنها باشم.

*جونگکوک سرش را کمی پایین آورد، اما اصرار نکرد.*

*فقط گفت.*
جونگکوک. امروز بیشتر استراحت کن. اگه چیزی لازم داشتی، بگو.

*ات چیزی نگفت.
وقتی جونگکوک داشت از اتاق بیرون می‌رفت، مکث کوتاهی کرد و آرام‌تر گفت*

جونگکوک. می‌دونم بعضی روزها… دنیا یه کم سخت‌تر به نظر میاد.
اگه امروز حس می‌کنی همه‌چیز روی اعصابت راه میره، اشکالی نداره.

*صدای بسته شدن آرام در، اتاق را پر از سکوت کرد.
ات روی لبه تخت نشست، دستش را روی شقیقه‌اش گذاشت و آه خیلی کوتاهی کشید… مثل آدمی که خودش هم از حال و هوای درونش خسته شده.*
دیدگاه ها (۰)

#رُز_زخمی_من. part. 79*ات چند دقیقه بعد، وقتی هنوز سرش سنگین...

#رُز_زخمی_من. part. 80*ات هنوز اخمو بود.لب‌هایش کمی جمع شده ...

#رُز_زخمی_من part. 77*جونگکوک با دهان پر از بستنی خندید.لاذا...

#رُز_زخمی_من part. 76*ات مثل یک بچه لبخند پهنی زده بود و صدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط