رززخمیمن
#رُز_زخمی_من.
part. 79
*ات چند دقیقه بعد، وقتی هنوز سرش سنگین بود، صدای آرام در زدن را شنید.
نگاهش به سمت در رفت، اما چیزی نگفت.
در باز شد… و جونگکوک وارد شد، بدون اینکه عجله کند، انگار میخواست فضای اتاق را مزاحم نکند.
دستش یک کیف کوچک بود.
آرام روی میز کنار تخت گذاشت.
ات ابروهایش را کمی بالا برد.
جونگکوک چیزی نگفت، فقط زیپ کیف را باز کرد و وسایل داخلش را یکییکی روی میز مرتب گذاشت.
نوار بهداشتی…
چند شکلات کوچک…
یک بسته دستمال…
و یک پد گرمکننده.
حرکت دستهایش دقیق و آرام بود، انگار در حال آماده کردن چیزی خیلی مهم است.
ات نگاهش میکرد، اما هنوز حرفی نمیزد.
جونگکوک بعد از چند ثانیه گفت.*
جونگکوک. ممکنه امروز حس کنی بیشتر خستهای… یا اعصابت زودتر بهم بریزه.
*مکث کرد.
بعد خیلی آرامتر ادامه داد*
جونگکوک. برای همون… اینا رو آوردم.
*حس عجیبی در سینهاش پیچید؛ چیزی بین خجالت، آرامش و دلخوریِ نرم.
جونگکوک ادامه داد*
جونگکوک. شکلاتها اگر حالت بد شد… یا اگر دلت خواست چیزی شیرین بخوری.
*ات بالاخره گفت*
ات. لازم نبود…
*اما صدایش آنقدر ضعیف بود که خودش هم مطمئن نبود قهرش هنوز سر جایش مانده یا نه.
جونگکوک فقط نگاهش کرد.
نه لبخند زد، نه بحث کرد.
بعد نزدیکتر آمد، اما نه زیاد. همان فاصلهای که ات راحت باشد.*
جونگکوک. بعضی وقتها آدمها فقط حالشون خوب نیست… نه اینکه بخوان با کسی قهر باشن.
*چشمهای ات کمی لرزید.
دستش را روی پد گرمکننده گذاشت، انگار دنبال گرمای آرامشبخشی میگشت.
بعد خیلی آهسته گفت*
ات. هنوز هم… اعصابم خورده.
*جونگکوک سر تکان داد، انگار انتظارش را داشت.*
جونگکوک. اشکالی نداره.
*سکوت کوتاهی بینشان افتاد… اما سکوتی که دیگر سنگین نبود.*
part. 79
*ات چند دقیقه بعد، وقتی هنوز سرش سنگین بود، صدای آرام در زدن را شنید.
نگاهش به سمت در رفت، اما چیزی نگفت.
در باز شد… و جونگکوک وارد شد، بدون اینکه عجله کند، انگار میخواست فضای اتاق را مزاحم نکند.
دستش یک کیف کوچک بود.
آرام روی میز کنار تخت گذاشت.
ات ابروهایش را کمی بالا برد.
جونگکوک چیزی نگفت، فقط زیپ کیف را باز کرد و وسایل داخلش را یکییکی روی میز مرتب گذاشت.
نوار بهداشتی…
چند شکلات کوچک…
یک بسته دستمال…
و یک پد گرمکننده.
حرکت دستهایش دقیق و آرام بود، انگار در حال آماده کردن چیزی خیلی مهم است.
ات نگاهش میکرد، اما هنوز حرفی نمیزد.
جونگکوک بعد از چند ثانیه گفت.*
جونگکوک. ممکنه امروز حس کنی بیشتر خستهای… یا اعصابت زودتر بهم بریزه.
*مکث کرد.
بعد خیلی آرامتر ادامه داد*
جونگکوک. برای همون… اینا رو آوردم.
*حس عجیبی در سینهاش پیچید؛ چیزی بین خجالت، آرامش و دلخوریِ نرم.
جونگکوک ادامه داد*
جونگکوک. شکلاتها اگر حالت بد شد… یا اگر دلت خواست چیزی شیرین بخوری.
*ات بالاخره گفت*
ات. لازم نبود…
*اما صدایش آنقدر ضعیف بود که خودش هم مطمئن نبود قهرش هنوز سر جایش مانده یا نه.
جونگکوک فقط نگاهش کرد.
نه لبخند زد، نه بحث کرد.
بعد نزدیکتر آمد، اما نه زیاد. همان فاصلهای که ات راحت باشد.*
جونگکوک. بعضی وقتها آدمها فقط حالشون خوب نیست… نه اینکه بخوان با کسی قهر باشن.
*چشمهای ات کمی لرزید.
دستش را روی پد گرمکننده گذاشت، انگار دنبال گرمای آرامشبخشی میگشت.
بعد خیلی آهسته گفت*
ات. هنوز هم… اعصابم خورده.
*جونگکوک سر تکان داد، انگار انتظارش را داشت.*
جونگکوک. اشکالی نداره.
*سکوت کوتاهی بینشان افتاد… اما سکوتی که دیگر سنگین نبود.*
- ۱۴۷
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط