{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رززخمیمن

#رُز_زخمی_من.

part. 82

*بهانه‌گیری‌های ات تمام نمی‌شد؛ مثل نسیم‌های ریز و مداومی که آرام اما خسته‌کننده‌اند.
هر چند دقیقه یک بار چیزی می‌خواست…
یک لحظه می‌گفت بالش مناسب نیست.
لحظه‌ای بعد می‌گفت دستش درد می‌کند.
و بعد، بدون دلیل خاصی، می‌گفت دلش چیز دیگری می‌خواهد.
رفتارش کمی بچگانه شده بود؛ مثل کسی که حالش خوب نیست و نمی‌تواند ناراحتی‌اش را واضح بگوید، پس آن را در قالب خواسته‌های کوچک نشان می‌دهد.
جونگکوک هنوز صبور بود.
نه لبخند زورکی می‌زد و نه صدایش را بلند می‌کرد.
فقط هر بار که ات چیزی می‌گفت، کمی فکر می‌کرد و اگر امکانش بود، همان را فراهم می‌کرد.*

بعد از چند دقیقه، وقتی ات گفت.
ات. می‌خوام اینجا بشینی.

*جونگکوک بدون اعتراض، صندلی کنار تخت را برداشت و نزدیک‌تر نشست.
ات پتو را تا زیر چانه‌اش بالا کشید و گفت.*

ات. هنوز هم اخم دارم.

جونگکوک آرام جواب داد.
جونگکوک. اشکالی نداره. گاهی اخم هم بخشی از آدم‌هاست.

*ات چند ثانیه نگاهش کرد… انگار منتظر بود چیزی بیشتر بگوید.*

اما جونگکوک فقط گفت.
جونگکوک. من اینجا می‌مونم تا وقتی حالت کمی سبک‌تر بشه.

*این جمله، ساده بود…
اما جایی در سینه ات، چیزی نرم‌تر شد؛ مثل برف سنگینی که آرام آب می‌شود، بی‌صدا...*
دیدگاه ها (۰)

#رُز_زخمی_من. part. 83*بهانه‌های ات انگار تمامی نداشت؛ مثل م...

#رُز_زخمی_من. part. 84*بهانه‌های ات بیشتر و بیشتر شد… گاهی چ...

#رُز_زخمی_من. part. 81*ات از همان صبح، بهانه‌های کوچک پشت سر...

#رُز_زخمی_من. part. 80*ات هنوز اخمو بود.لب‌هایش کمی جمع شده ...

#رز_زخمی_من part. 93*جونگکوک برای ات یه ابمیوه اورد.*جونگکوک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط