{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part 2

صبح روز بعد...

هنوز خواب بود که صدای زنگ گوشی اتاق رو پر کرد.
چشماش رو با سختی باز کرد..

دستش رو روی میز کنار تخت کشید و گوشی رو برداشت.

روی صفحه نوشته شده بود:

شرکت TJ Group

قلبش تندتر زد.
یه لحظه به صفحه خیره موند...

بعد سریع تماس رو جواب داد.

+ الو؟

صدای خانومی از اون طرف خط اومد..

✓ سلام خانم سونگ!
با خوشحالی بهتون اطلاع میدیم که بعد از بررسی رزومه و مصاحبه، شما برای همکاری با شرکت انتخاب شدید!
برای تکمیل مدارک، لطفاً ساعت نه صبح در شرکت حضور داشته باشید

دختر چند ثانیه چیزی نگفت..

انگار هنوز مغزش حرفی که شنیده بود رو پردازش نکرده بود.

+ یعنی...
قبول شدم؟

زن خندید.

✓ بله!
به جمع ما خوش اومدید.

تماس که قطع شد...

یوکی چند ثانیه همونطور روی تخت نشست.

بعد یهو بالش رو بغل کرد.

+ یاااااااااااااااااااااا !

از خوشحالی دور خودش میچرخید..

+ قبول شدممممم!

همون لحظه دوباره گوشیش زنگ خورد.

妈妈❤

+ اومااااااا !

& از صدات معلومه قبول شدی!

+ آرهههههه!

& دیدی گفتم؟

لبخند از روی لب‌های یوکی کنار نمیرفت..

꧁꧂

یک ساعت بعد...

جلوی آینه ایستاده بود..

کت و شلوار کرم‌ رنگ ساده‌ ای پوشید..
موهای بلندش رو مرتب بست و کیفش رو برداشت.

قبل از بیرون رفتن یه نگاه به خونه انداخت..

+ شروع شد...

꧁꧂

شرکت از دیروز هم شلوغ تر بود..
کارمندها با عجله از کنار هم رد میشدن..

بعد از تکمیل مدارکش، کارت ورودش رو گرفت..

خانومی که مسئول منابع انسانی بود لبخند زد..

✓ از امروز عضو خانواده شرکت هستی.
هر سوالی داشتی، مستقیم از من بپرس!

+ ممنونم!

بعد از توضیح چند بخش مختلف شرکت، پوشه‌ ای به دستش داد.

✓ حالا برو طبقه ششم.
مدیر بخش اونجاست.

تشکر کرد و سوار آسانسور شد.

꧁꧂

در آسانسور باز شد.

راهروی طبقه ششم حسابی برق میزد.

با تعجب اطرافش رو نگاه کرد..

+ وای...
چقد اینجا بزرگه!...

و قدم برداشت..

همون موقع یکی از نیروهای خدماتی با تی از کنارش رد شد..

? ببخشید خانم!
تازه زمین رو تی کشیدم.

ولی جمله‌ش...
یه ثانیه دیر گفته شد.

+ ها؟

قدم بعدی رو که برداشت...

سر خورد.

چشم‌هاش از ترس بسته شد..
منتظر بود هر لحظه محکم روی زمین بیفته..

اما...
هیچ اتفاقی نیفتاد.

به جای زمین...
گرمای دستی رو دور کمرش حس کرد.

آروم چشماش رو باز کرد..

صورتش فقط چند سانتی‌ متر با صورت یه مرد فاصله داشت..

کت و شلوار مشکی کاملاً اندازه تنش بود
موهای مشکی خوش‌حالتش کمی روی پیشونیش افتاده بود.

نگاهش آروم...
ولی با کمی متعجب

چند ثانیه...
فقط به هم نگاه میکردن.

انگار صدای شلوغی شرکت هم محو شده بود.

اولین کسی که سکوت رو شکست، خود مرد بود.

_ حالت خوبه؟

یوکی تازه به خودش اومد.
سریع از توی بغلش فاصله گرفت.

صورتش از خجالت سرخ شده بود.

+ ب... ببخشید!..
من اصلاً...
ندیدم زمین خیسه...

مرد لبخند خیلی کوچیکی زد..

_ مهم اینه که نیوفتادی!

همون موقع یکی از کارمند ها با عجله از راه رسید.

? آقای کیم!
جلسه تا دو دقیقه دیگه شروع میشه

مرد نگاهش رو از یوکی گرفت.

_ دارم میام.

قبل از رفتن دوباره به دختر نگاه کرد.

_ فعلاً !

بعد آروم از کنارش رد شد.

یوکی هنوز همونجا وایستاده بود..
دستش رو روی قلبش گذاشت

+ وای...
چرا قلبم اینجوری میزنه...؟

در همون لحظه یکی از کارمندا از کنارش رد شد و با تعجب گفت:

? شما تازه استخدام شدین؟

+ آمم... بله!

? پس احتمالاً هنوز ایشون رو نمیشناسید...

کنجکاو شد.

+ کی بودن؟

لبخندی زد.

_ کیم تهیونگ.
مدیر بخش طراحی و یکی از جوان‌ ترین مدیر های کل شرکت.

دختر بی‌ اختیار به انتهای راهرو نگاه کرد...

جایی که تهیونگ چند لحظه قبل ناپدید شده بود..

next part:

Like: 7
comment: _

#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهیونگ #جونگکوک
دیدگاه ها (۰)

Part 1

رقیب کوچولو

همخونه اجباری... پارت ۱۴۵«ویو جئون جونگ‌کوک»غروب...کارمندها ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط