رمانماهک پارت

#رمان_ماهک #پارت_22
پیتزا رو اوردن خوردم و برگشتم تو اتاق شلوارک ما فوق کوتاه جینمو پام کردم نیم تنه ی سفیدمو پوشیدم ک با کفشای بزرگ اسپرت سفیدم ست شد

رژ قرمز رنگمو به لبم زدم، موهامو دورم ریختم و چشمامم فقط با یه ریمل ارایش کردم همین کافی بود همیشه از ارایش بیشتر از این متنفر بودم

رفتم توی سالن بزرگ طبقه بالا که مخصوص مهمونیا بود یه اهنگ مخصوص رقص پلی کردم، به لطف کلاسای رقصی که زن عمو قبلا فرستاده بودم انواع و اقسام رقصارو کامل بلد بودم...

توی سالن ایستادم و مثل قبل دقیقا مثل زمانی که توی خونه ی عمو اینا زندگی میکردم شروع کردم به رقصیدن و سعی میکردم بااین کار به خودم انرژی بدم و تنها چند دقیقه رفتارای ارش و این زندگی مذخرف رو فراموش کنم...

عاشق رقصیدن بودم و واقعا ازش لذت میبردم با تموم شدن اهنگ به نشونه ی تعظیم خم شدم که همه ی موهام ریخت جلو و وقتی سرمو بلند کردم با ارش چشم تو چشم شدم

کم مونده بود از تعجب شاخ در بیارم با بهت بهش نگاه کردم که دست به سینه و با لبخند خیلی محوی بم نگاه میکرد چشامو باز و بسته کردم دیدم نه واقعا اونجاست

سریع رفتم اهنگ بعدی که پلی شده بود رو قطع کردم و فلشمو دراوردم لباس سفید جلو باز کوتاهی که همرام اورده بودم رو پوشیدم که البته پوشش خاصی نداشت خودش که تا پایین شلوارکم میومد استیناشم سه ربع بود جلو شم باز بود

ولی خب بد هم نبود به سمت در خروجی رفتم و خواستم رد بشم ک دستمو گرفت و برم گردوند خیلی اروم و شمرده شمرده حرف میزد نمیتونستم به چشاش نگاه کنم و سرم پایین بود...

〰 〰 〰 〰 〰 〰 〰 〰
@roman124
دیدگاه ها (۱)

#رمان_ماهک #پارت_23ارش: برو به ادامه کارت برس من میرم بیرونا...

#رمان_ماهک #پارت_24نگاهی بهم انداخت و گفت +چرا نمیای بیرون؟_...

#رمان_ماهک #پارت_21لبشو خیس کرد و گفت +گفتم ک نمیشه خودم میب...

#رمان_ماهک #پارت_20علی: خیله خب بابا اروم باش چته یکیو میشنا...

یونا :صبح از خواب پاشدم درو برم نگاه کردم کوک کنارم خوابیده...

بیب من برمیگردمپارت :74بعد از خشک کردن موهام یه دست لباس منا...

چندپارتیپارت=۳موضوع:وقتی به اجبار خانواده باهم ازدواج کردیم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط