part
𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::
part⁸"
جیمین:میگفتی چیکار میکردم؟
از عصبانیت زیاد سرش رو پایین انداخت..لعنتی.
نفسه عصبی کشیدو از روی کاناپه بلند شد و به سمت پله ها رفت..
نه انگاری باید یه جوری خودش رو خالی کنه..
جونگکوک:افرادو برای فردا شب اماده کن..(عربده)
حتی جرئت صحبت کردنم نداشتن..
دره اتاقش رو محکم کوبید..درست مثل یک بچه که با پدرو مادرش قهره کرده..
جیمین:دیگه نمیشه..وقته..زن گرفتنشه..
تهیونگ با عصبانیت به سمتش برگشت..جوری که انگار گردنش شکست..
تهیونگ:الان وقته شوخی کردنه؟
از روی کاناپه بلند شد.میدونست اینجا بودنش فقط عصابش خورد میشه
توسط جیمین.
به سمت دره عمارت رفت..
جیمین:هی..کجا میری؟
بدون اینکه برگرده لب زد..
تهیونگ:قبرستون..میرم خونه دیگه.
جیمین:قبلش..دختر هارو ببین..
اوفی کشیدو دستش رو برد توی موهای پریشونش..
لعنتی..
تهیونگ:بریم..
ویو ا.ت:
دور تا دورش صداهای گریه و ناله بود که توی دستاشون خفه میشد..
چرا هروقت بلند میشد باید داخل مکان عجیبی باشه؟
و باز هیجی یادش نمی اومد..
با صدای در صداها خفه شد..انگاری هیچکس داخل این انبار تاریک نبود..
دختر ها از ترس داشتن میرفتن توی دیوار..
دو نفر جلوی در بودن که بخاطر نبودن نور صورت هاشون معلوم نبود..
تهیونگ:بیارشون..
باد تنش رو لرزوند..هنوز همون لباس تنش بود..
با دیدن عمارت به اون بزرگی..دهنش باز مونده بود..
تازه متوجه شد..(خسته نباشی)
دزدیده شده بود..
همین جمله توی فکرش ساکتش کرد..نفسش توی سینش حبس شد..
به جلوش خیره شد که با همون مرد چشم تو چشم شد..
انگاری از قبل بهش خیره بود..
سریع سرش رو انداخت پایین..
تهیونگ:اون دختر..بیارش..
لعنتی..
دستی دور بازوی کوچیکش رو گرفت و کشید..
هنوز سرش پایین بود که دستی فکش رو گرفتو سرش رو اورد بالا..
به چشم های هم خیره بودن..
حوری که توی مردمک هاشون میشد همدیگر رو ببینن..
تهیونگ:بزارش..دور ترین خدمه..
جیمین:چی؟دور ترین؟از کی؟
تهیونگ:دور ترین از جونگکوک..
دروغ نگه محفه دخترک کوچیک شده بود..
سریع سوار ماشینش شدو از عمارت خارج شد..تصویر دخترک رو توی رویاهاش میکشید..
قلبش عمون نمیگرفت..
یعنی فقط با یک نگاه...؟■
جیمین:ببرشون..
دیدن اون مرد..نفس نزاشت واسش..سرش رو بلند کرد و نفسه عمیقی کشید..
ولی دوباره ملاقات کوچیکی داشت..
با اولین نفر..با اولین مردی که تا وارد داستان شد برخورد کرد..
جونگکوک..
پسری که از پشت پنجره اتفاقی دوباره اون دختر رو دید..
ویو جونگکوک."
به سمت بالکون اتاقش رفت..برقی رو روشن نکرد..
سیگار رو لای لب هاش گذاشت..کام اول رو کشید که انگار دودش دوباره به فکر فرو بردتش..
دره بالکون رو باز کرد..
دستاش رو توی جیب هاش فرو برد..
و توجه چشم هاش به اون دختر جلب شد..
ا.ت.
سیگار از لب هاش جدا شد و به سمت زمین سقوط کرد..
خیالاتی؟!..
ولی کی هم هست که خوشحالش کرده بود..؟
اون دختر؟
اون الان متعجبش کرده بود.؟
ولش کن..◇
از اتاقش خارج شدو بدو بدو به سمته حیاط عمارت رفت..
به سمته انبار رفت..
جیمین:هی..پسر چیکار میکنی؟
با ندیدنش به جیمین خیره شد..
جونگکوک:اون کجاست؟
جالبه حتی اسمش نمیدونه ولی انقدر وحشیانه به دنبالش میگرده..!
part⁸"
جیمین:میگفتی چیکار میکردم؟
از عصبانیت زیاد سرش رو پایین انداخت..لعنتی.
نفسه عصبی کشیدو از روی کاناپه بلند شد و به سمت پله ها رفت..
نه انگاری باید یه جوری خودش رو خالی کنه..
جونگکوک:افرادو برای فردا شب اماده کن..(عربده)
حتی جرئت صحبت کردنم نداشتن..
دره اتاقش رو محکم کوبید..درست مثل یک بچه که با پدرو مادرش قهره کرده..
جیمین:دیگه نمیشه..وقته..زن گرفتنشه..
تهیونگ با عصبانیت به سمتش برگشت..جوری که انگار گردنش شکست..
تهیونگ:الان وقته شوخی کردنه؟
از روی کاناپه بلند شد.میدونست اینجا بودنش فقط عصابش خورد میشه
توسط جیمین.
به سمت دره عمارت رفت..
جیمین:هی..کجا میری؟
بدون اینکه برگرده لب زد..
تهیونگ:قبرستون..میرم خونه دیگه.
جیمین:قبلش..دختر هارو ببین..
اوفی کشیدو دستش رو برد توی موهای پریشونش..
لعنتی..
تهیونگ:بریم..
ویو ا.ت:
دور تا دورش صداهای گریه و ناله بود که توی دستاشون خفه میشد..
چرا هروقت بلند میشد باید داخل مکان عجیبی باشه؟
و باز هیجی یادش نمی اومد..
با صدای در صداها خفه شد..انگاری هیچکس داخل این انبار تاریک نبود..
دختر ها از ترس داشتن میرفتن توی دیوار..
دو نفر جلوی در بودن که بخاطر نبودن نور صورت هاشون معلوم نبود..
تهیونگ:بیارشون..
باد تنش رو لرزوند..هنوز همون لباس تنش بود..
با دیدن عمارت به اون بزرگی..دهنش باز مونده بود..
تازه متوجه شد..(خسته نباشی)
دزدیده شده بود..
همین جمله توی فکرش ساکتش کرد..نفسش توی سینش حبس شد..
به جلوش خیره شد که با همون مرد چشم تو چشم شد..
انگاری از قبل بهش خیره بود..
سریع سرش رو انداخت پایین..
تهیونگ:اون دختر..بیارش..
لعنتی..
دستی دور بازوی کوچیکش رو گرفت و کشید..
هنوز سرش پایین بود که دستی فکش رو گرفتو سرش رو اورد بالا..
به چشم های هم خیره بودن..
حوری که توی مردمک هاشون میشد همدیگر رو ببینن..
تهیونگ:بزارش..دور ترین خدمه..
جیمین:چی؟دور ترین؟از کی؟
تهیونگ:دور ترین از جونگکوک..
دروغ نگه محفه دخترک کوچیک شده بود..
سریع سوار ماشینش شدو از عمارت خارج شد..تصویر دخترک رو توی رویاهاش میکشید..
قلبش عمون نمیگرفت..
یعنی فقط با یک نگاه...؟■
جیمین:ببرشون..
دیدن اون مرد..نفس نزاشت واسش..سرش رو بلند کرد و نفسه عمیقی کشید..
ولی دوباره ملاقات کوچیکی داشت..
با اولین نفر..با اولین مردی که تا وارد داستان شد برخورد کرد..
جونگکوک..
پسری که از پشت پنجره اتفاقی دوباره اون دختر رو دید..
ویو جونگکوک."
به سمت بالکون اتاقش رفت..برقی رو روشن نکرد..
سیگار رو لای لب هاش گذاشت..کام اول رو کشید که انگار دودش دوباره به فکر فرو بردتش..
دره بالکون رو باز کرد..
دستاش رو توی جیب هاش فرو برد..
و توجه چشم هاش به اون دختر جلب شد..
ا.ت.
سیگار از لب هاش جدا شد و به سمت زمین سقوط کرد..
خیالاتی؟!..
ولی کی هم هست که خوشحالش کرده بود..؟
اون دختر؟
اون الان متعجبش کرده بود.؟
ولش کن..◇
از اتاقش خارج شدو بدو بدو به سمته حیاط عمارت رفت..
به سمته انبار رفت..
جیمین:هی..پسر چیکار میکنی؟
با ندیدنش به جیمین خیره شد..
جونگکوک:اون کجاست؟
جالبه حتی اسمش نمیدونه ولی انقدر وحشیانه به دنبالش میگرده..!
- ۱۳.۲k
- ۰۶ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط