تو چند لحظه به دست تهیونگ که روی شکمت بود نگاه کردی، قلبت
تو چند لحظه به دست تهیونگ که روی شکمت بود نگاه کردی، قلبت تندتر میزد. همهچیز عجیب به نظر میرسید. نگاهت را آرام بالا آوردی و با صدایی لرزان اما کنجکاو پرسیدی:
تو (خیلی آرام): «چرا... یهو مهربون ...شدی؟»
تهیونگ لحظهای مکث کرد، انگار دنبال واژه میگشت. نگاهش از چشمانت لغزید و به آسمان خیره شد.
تهیونگ (با صدایی پایینتر از همیشه): «شاید چون فهمیدم... نمیخوام دوباره اشکت رو ببینم.»
سکوتی کوتاه بینتان افتاد. تو نفس عمیقی کشیدی، نمیدانستی باید باور کنی یا نه. اما چیزی در لحنش بود که تا حالا نشنیده بودی، چیزی شبیه به اعترافی خاموش.
تو (خیلی آرام): «چرا... یهو مهربون ...شدی؟»
تهیونگ لحظهای مکث کرد، انگار دنبال واژه میگشت. نگاهش از چشمانت لغزید و به آسمان خیره شد.
تهیونگ (با صدایی پایینتر از همیشه): «شاید چون فهمیدم... نمیخوام دوباره اشکت رو ببینم.»
سکوتی کوتاه بینتان افتاد. تو نفس عمیقی کشیدی، نمیدانستی باید باور کنی یا نه. اما چیزی در لحنش بود که تا حالا نشنیده بودی، چیزی شبیه به اعترافی خاموش.
- ۲۹.۷k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط