p
p²⁵
---
قسمت ۲۵ : فرار به نیویورک
ویو وی
وقتی به هوش اومدم، سرم گیج میرفت. ا/ت بالای سرم نشسته بود، صورتش پر از اشک. دستمو محکم گرفته بود.
+"وی... من باعث شدم حالت اینجوری بشه."
لبخند کمرنگی زدم.
_"تو فقط کاری کردی که باید میکردی. مقصر تو نیستی... مقصر اون بچهایه که به زور داره تغییرت میده."
جونگکوک همون لحظه وارد شد و کیف بزرگی پرت کرد رو زمین.
×"وقت نداریم! خونآشامهای ارباب فهمیدن شما کجایید. اگه بمونیم، کارمون تمومه."
نگاهشو دوختم بهش.
+"کجا میخوایم بریم؟"
×"نیویورک. اونجا امنتره. تا وقتی بچه دنیا بیاد، باید قایم بشیم."
---
ویو ا/ت
دلم هزار تیکه شد. من؟ فرار؟! از این زندگی فراری بودن خسته بودم. ولی وقتی به شکمم نگاه کردم، فهمیدم حق انتخاب ندارم. دستمو گذاشتم روی شکمم، انگار اون کوچولو داشت بیقرار تکون میخورد.
+"باشه... هر جا که لازمه میرم. فقط نمیخوام از دستتون بدم."
وی لبمو بوسید و آروم گفت:
_"هیچکس نمیتونه تو رو از من بگیره."
---
ویو جونگکوک
ما سه نفر با سرعت وسایلا رو جمع کردیم. وقتی داشتیم سوار ماشین میشدیم، صدای غرش وحشیانهای از دور شنیدم. قلبم یخ زد.
×"لعنتی... زود باشید! پیدامون کردن."
ماشین رو روشن کردم و با تمام سرعت به سمت جاده زدم. تو آینه بغل، چشمام برق قرمز چند خونآشام رو دیدم که داشتن با سرعت غیرطبیعی دنبالمون میدویدن.
×"وی! آمادهای؟ شاید مجبور شیم بجنگیم."
وی که هنوز رنگش پریده بود، با چشمایی پر از خشم گفت:
_"میجنگم... چون دیگه اجازه نمیدم دست کسی به زندگی من برسه تازه حسابی گشنمم هست."
---
ویو ا/ت
با ترس به عقب نگاه کردم. اون موجودات داشتند لحظه به لحظه نزدیکتر میشدن. قلبم توی دهنم بود. دستمو روی شکمم گذاشتم.
+"خواهش میکنم... قوی باش... نذارم دستشون بهت برسه."
اما توی دلم میدونستم... این تازه شروع راه بود. نیویورک شاید امنتر باشه، اما اونجا قراره جنگ اصلی شروع بشه.
---
پایان قسمت ۲۵
منتظر باش!
حمایت یادت نره مفتی داری میخونی حداقل لایک کن ثواب داره😂🫂
---
قسمت ۲۵ : فرار به نیویورک
ویو وی
وقتی به هوش اومدم، سرم گیج میرفت. ا/ت بالای سرم نشسته بود، صورتش پر از اشک. دستمو محکم گرفته بود.
+"وی... من باعث شدم حالت اینجوری بشه."
لبخند کمرنگی زدم.
_"تو فقط کاری کردی که باید میکردی. مقصر تو نیستی... مقصر اون بچهایه که به زور داره تغییرت میده."
جونگکوک همون لحظه وارد شد و کیف بزرگی پرت کرد رو زمین.
×"وقت نداریم! خونآشامهای ارباب فهمیدن شما کجایید. اگه بمونیم، کارمون تمومه."
نگاهشو دوختم بهش.
+"کجا میخوایم بریم؟"
×"نیویورک. اونجا امنتره. تا وقتی بچه دنیا بیاد، باید قایم بشیم."
---
ویو ا/ت
دلم هزار تیکه شد. من؟ فرار؟! از این زندگی فراری بودن خسته بودم. ولی وقتی به شکمم نگاه کردم، فهمیدم حق انتخاب ندارم. دستمو گذاشتم روی شکمم، انگار اون کوچولو داشت بیقرار تکون میخورد.
+"باشه... هر جا که لازمه میرم. فقط نمیخوام از دستتون بدم."
وی لبمو بوسید و آروم گفت:
_"هیچکس نمیتونه تو رو از من بگیره."
---
ویو جونگکوک
ما سه نفر با سرعت وسایلا رو جمع کردیم. وقتی داشتیم سوار ماشین میشدیم، صدای غرش وحشیانهای از دور شنیدم. قلبم یخ زد.
×"لعنتی... زود باشید! پیدامون کردن."
ماشین رو روشن کردم و با تمام سرعت به سمت جاده زدم. تو آینه بغل، چشمام برق قرمز چند خونآشام رو دیدم که داشتن با سرعت غیرطبیعی دنبالمون میدویدن.
×"وی! آمادهای؟ شاید مجبور شیم بجنگیم."
وی که هنوز رنگش پریده بود، با چشمایی پر از خشم گفت:
_"میجنگم... چون دیگه اجازه نمیدم دست کسی به زندگی من برسه تازه حسابی گشنمم هست."
---
ویو ا/ت
با ترس به عقب نگاه کردم. اون موجودات داشتند لحظه به لحظه نزدیکتر میشدن. قلبم توی دهنم بود. دستمو روی شکمم گذاشتم.
+"خواهش میکنم... قوی باش... نذارم دستشون بهت برسه."
اما توی دلم میدونستم... این تازه شروع راه بود. نیویورک شاید امنتر باشه، اما اونجا قراره جنگ اصلی شروع بشه.
---
پایان قسمت ۲۵
منتظر باش!
حمایت یادت نره مفتی داری میخونی حداقل لایک کن ثواب داره😂🫂
- ۲.۳k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط