p
p²⁶
قسمت ۲۶ : جادهی خون
ویو جونگکوک
پدال گاز رو تا ته فشار دادم. صدای موتور ماشین مثل غرش یه حیون زخمی توی شب پیچید. اما اون خونآشامها هنوز نزدیکتر میشدن.
×"لعنتیا... اینا چرا ول نمیکنن؟"
وی، دستش رو گذاشت روی شیشهی بغل، چشمهاش قرمزتر از همیشه شد. لبخند سردی روی صورتش نشست.
_"میخوان بجنگن؟ باشه... پس بهشون خوشآمد بگید."
باد سردی ناگهانی پیچید. حس کردم انرژی عجیبی داره از بدن وی آزاد میشه.
---
ویو وی
چشمامو بستم. هر چی خشم، درد و ترس توی وجودم بود، جمع کردم. وقتی دوباره چشم باز کردم، دندونام تیز شده بودن. لبخندی زدم.
_"بیاید جلو... من از شما قویترم."
اولین خونآشام به ماشین پرید. دستش رو از پنجره آورد داخل. من بدون لحظهای فکر، بازوشو گرفتم و محکم کشیدم. صدای شکستن استخونش توی هوا پیچید. جیغی کشید و پرت شد وسط جاده.
---
ویو ا/ت
جیغ کشیدم و دستمو محکمتر دور شکمم حلقه کردم. صحنهها ترسناک بود. خون روی شیشه پاشید. قلبم میخواست منفجر شه.
+"وی... جونگکوک... خواهش میکنم... نذارید بیان نزدیکتر!"
ماشین یه دفعه پیچید. با وحشت سرمو کوبیدم به شیشه. صدای غرش بعدی از پشت سرمون بلند شد.
---
ویو جونگکوک
یه خونآشام دیگه پرید روی سقف ماشین. مشت کوبید و سقف فرو رفت. فریاد زدم:
×"وی! نگهش دار! اگه اینو نزنیم پایین، سقفو میکنه!"
وی جهید سمت شیشه عقب. چشمهاش مثل شعله میسوخت. با یه حرکت سریع، شیشه رو شکوند و دستشو فرو کرد بیرون. صدای جیغ گوشخراش اون موجود باعث شد پام بلرزه.
---
ویو وی
خونش پاشید روی دستم. بوی آهنیش دیوونهکننده بود. دلم میخواست همهشونو تیکهپاره کنم. اما... باید حواسم به اون و بچهمونم باشه.
_"بمیر!"
با یه حرکت محکم، گردنشو شکستم. جنازه از روی سقف پرت شد پایین. ماشین دوباره تعادلشو به دست آورد.
---
ویو ا/ت
اشک از چشمام سرازیر شد. ولی توی همون لحظه، حس کردم کوچولوی توی شکمم محکمتر از قبل تکون خورد. انگار اونم میخواست بجنگه...
+"تو... تو قویای، آره؟ پس قول بده... با هم زنده میمونیم."
---
ویو جونگکوک
نفسنفس میزدم. جاده تاریک بود و نور چراغهای ماشین مثل شمشیر راهو میبرید. پشت سرمون فقط جنازههای تیکهتیکه دیده میشد.
×"فعلاً از دستشون خلاص شدیم... ولی این تازه شروعشه. نیویورک راحت نیست. اونجا هم منتظر ما هستن."
وی لبخند تلخی زد و به شکم ا/ت نگاه کرد.
_"مهم نیست... اونا دنبال ما میان. اما این بار... ما شکارچی میشیم، نه شکار."
---
پایان قسمت ۲۶
منتظر باش!
حمایت کن برار در خواستی داشتی تو کامنتا بگو😽💜
قسمت ۲۶ : جادهی خون
ویو جونگکوک
پدال گاز رو تا ته فشار دادم. صدای موتور ماشین مثل غرش یه حیون زخمی توی شب پیچید. اما اون خونآشامها هنوز نزدیکتر میشدن.
×"لعنتیا... اینا چرا ول نمیکنن؟"
وی، دستش رو گذاشت روی شیشهی بغل، چشمهاش قرمزتر از همیشه شد. لبخند سردی روی صورتش نشست.
_"میخوان بجنگن؟ باشه... پس بهشون خوشآمد بگید."
باد سردی ناگهانی پیچید. حس کردم انرژی عجیبی داره از بدن وی آزاد میشه.
---
ویو وی
چشمامو بستم. هر چی خشم، درد و ترس توی وجودم بود، جمع کردم. وقتی دوباره چشم باز کردم، دندونام تیز شده بودن. لبخندی زدم.
_"بیاید جلو... من از شما قویترم."
اولین خونآشام به ماشین پرید. دستش رو از پنجره آورد داخل. من بدون لحظهای فکر، بازوشو گرفتم و محکم کشیدم. صدای شکستن استخونش توی هوا پیچید. جیغی کشید و پرت شد وسط جاده.
---
ویو ا/ت
جیغ کشیدم و دستمو محکمتر دور شکمم حلقه کردم. صحنهها ترسناک بود. خون روی شیشه پاشید. قلبم میخواست منفجر شه.
+"وی... جونگکوک... خواهش میکنم... نذارید بیان نزدیکتر!"
ماشین یه دفعه پیچید. با وحشت سرمو کوبیدم به شیشه. صدای غرش بعدی از پشت سرمون بلند شد.
---
ویو جونگکوک
یه خونآشام دیگه پرید روی سقف ماشین. مشت کوبید و سقف فرو رفت. فریاد زدم:
×"وی! نگهش دار! اگه اینو نزنیم پایین، سقفو میکنه!"
وی جهید سمت شیشه عقب. چشمهاش مثل شعله میسوخت. با یه حرکت سریع، شیشه رو شکوند و دستشو فرو کرد بیرون. صدای جیغ گوشخراش اون موجود باعث شد پام بلرزه.
---
ویو وی
خونش پاشید روی دستم. بوی آهنیش دیوونهکننده بود. دلم میخواست همهشونو تیکهپاره کنم. اما... باید حواسم به اون و بچهمونم باشه.
_"بمیر!"
با یه حرکت محکم، گردنشو شکستم. جنازه از روی سقف پرت شد پایین. ماشین دوباره تعادلشو به دست آورد.
---
ویو ا/ت
اشک از چشمام سرازیر شد. ولی توی همون لحظه، حس کردم کوچولوی توی شکمم محکمتر از قبل تکون خورد. انگار اونم میخواست بجنگه...
+"تو... تو قویای، آره؟ پس قول بده... با هم زنده میمونیم."
---
ویو جونگکوک
نفسنفس میزدم. جاده تاریک بود و نور چراغهای ماشین مثل شمشیر راهو میبرید. پشت سرمون فقط جنازههای تیکهتیکه دیده میشد.
×"فعلاً از دستشون خلاص شدیم... ولی این تازه شروعشه. نیویورک راحت نیست. اونجا هم منتظر ما هستن."
وی لبخند تلخی زد و به شکم ا/ت نگاه کرد.
_"مهم نیست... اونا دنبال ما میان. اما این بار... ما شکارچی میشیم، نه شکار."
---
پایان قسمت ۲۶
منتظر باش!
حمایت کن برار در خواستی داشتی تو کامنتا بگو😽💜
- ۳.۴k
- ۰۵ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط