{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پرنسس من

[پارت¹³] "پرنسس من"

آروم چشمامو باز کردم.توی جای نا آشنا بودم. یکم که گذشت و چشمم به نور عادت کرد و اتاق رو دیدم فهمیدم که توی بیمارستانم.
سرمو چرخوندم و چهره معصوم لونا رو دیدم که خواب بود. چقدر تو شیرینی دختر...
با دستاش دستمو گرفته بود و سرشو گذاشته بود لبه تخت و خوابش برده بود.
آروم با اون یکی دستم که ازاد بود موهاشو نوازش کردم. که آروم آروم چشمامو باز کرد. و خواب آلود بود اما یهو با دیدن من چشماش باز شد و برق زد

+کوک.کوک تو بیدار شدی *ذوق و کمی بغض*
باید برم پرستار و صدا کنم.
سریع از اتاق بیرون رفت و پرستار رو صدا کرد.
بعد که حالا دکتر میاد بالا سرشو اینا *حوصله ندارم😂* لونا میره پیشش و حرف میزنن.

_چرا انقدر رنگت پریده دختر؟ببینم غذا خوردی؟

+تو نگران من نباش من حالم خوبه. خیلی خوشحالم که بالاخره بیدار شدی.

_لبخندی زد.راستی...کانگ..

+خودم حسابشو رسیدم... نگران نباش الان تو جهنم داره با عزراییل وقت میگذرونه.

_*خندیدم* دختر کوچولو تو کی انقدر بزرگ شدی؟
انگار همین دیروز بود که با عروسک هامون بازی میکردیم و میخندیدم.

+الانم با جون دشمنامون بازی میکنیم نه؟ *خندیدم*

_لونا...کاری که شروع کردی شوخی بردار نیست... بالاخره کانگ خانواده داره.اونا حتما برای انتقام گرفتن میان.دیگه هیچ جا برات امن نیست.

+میدونم.. ولی الان که شروعش کردم میخوام تا اخرش وایسم...

_اما هنوزم من ازت محافظت میکنم!

+قبوله!

_اگه بابات اینجا بود خیلی بهت افتخار میکرد.

~~~~~~~
روزتون مبارک گل دخترا 🤍✨🎀
اینم هدیه هم بهتوننن.
دیدگاه ها (۰)

[پارت¹⁴] "پرنسس من"چند وقت گذشت و جای تیر کوک بهتر شد. یه ...

[پارت¹⁵] "پرنسس من"از اونجایی که کوک قبلا به لونا گفته بود...

[پارت¹²] "پرنسس من"من که تیر نخوردم پس.. یهو با جسم کوک که...

[پارت¹¹] "پرنسس من"ویو کـوک:از اون روز به بعد به لونا یاد ...

my crazy mafiya

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط