{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[پارت¹²] "پرنسس من"

[پارت¹²] "پرنسس من"

من که تیر نخوردم پس..
یهو با جسم کوک که روی زمین افتاده و غرق در خونه مواجه شدم و جیغی کشیدم
سریع کنارش روی زمین نشستم و با دستم صورتش رو گرفتم.
+نه نه کوک... کوک نه... *با گریه*
_لونا
+هیچی نگو. خیلی خون ازت رفته.باید ببرمت بیمارستان...
_لونا...خیلی دوستت دارم.
+گریه ام بیشتر شد و گفتم. هیچی نگو دیگه... خون زیادی از دست دادی.لطفا تحمل کن. تا آمبولانس بیاد. خواهش میکنم.

بــیمارسـتـان:
کوک تو اتاق عمل بود. من بیرون اتاق منتظر بودم. فقط سر جام نشسته بودم و هیچی نمیگفتم. پدربزرگ و چند تا از پسر عمو هام اومدن.
هرچی سعی کردن ازم حرف بکشن هیچی نگفتم.
نشسته بودم و به یه گوشه زل زده بودم. نه چیزی میخوردم و نه حرفی میزدم. فقط هی اون لحظه رو تو ذهنم مرور میکردم.
همون موقع دکتر از اتاق اومد بیرون و برق گرفته ها از جام بلند شدم
علامت دکتر:
+چیشد. لطفا..لطفا بگید که حالش خوبه
:عمل بسیار سختی بود...
اما خوشبختانه ایشون حالشون خوبه. منقلش میکنیم به بخش اما شاید چند روزی طول بکشه تا به هوش بیاد امل جای نگرانی نیست.
+از خوشحالی زدم زیر گریه. و بابا بزرگ و بغل کردم

نزدیک به یک ماه شده بود و هنوز بس هوش بود.و توی اون مدت من اندازه صد سال پیر شدم و صبر کردم.
هر روز بالا سر تختش مینشستم و موهاشو ناز میکردم و باهاش حرف میزدم. اون هیچی نمیفهمید ولی این شده بود عادت من...

~~~~
بچه ها من این فیک رو تموم کردم اگه درخواستی دارید بگید براتون بنویسم
دیدگاه ها (۱)

[پارت¹³] "پرنسس من"آروم چشمامو باز کردم.توی جای نا آشنا بو...

[پارت¹⁴] "پرنسس من"چند وقت گذشت و جای تیر کوک بهتر شد. یه ...

[پارت¹¹] "پرنسس من"ویو کـوک:از اون روز به بعد به لونا یاد ...

[پارت¹⁰] "پرنسس من"_ من چه غلطی کردم؟ روز بـعـد:کوک ویو:لو...

#اونـ_مالـ_منهـPart17کوک اولین نفر بود که از ون پیاده شد پس ...

BTS8

بچه ها توی اون پست که بهتون گفتم همین دو سه ساعت پیش از بیما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط