{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[پارت¹⁴] "پرنسس من"

[پارت¹⁴] "پرنسس من"

چند وقت گذشت و جای تیر کوک بهتر شد.
یه مدت از دنیای مافیا دور بودیم. زندگیمون خیلی خوب داشت پیش میرفت.پدربزرگ هم متوجه رفتار های منو کوک شده بود. و یجورایی دیگه همه میدونستن.و از این موضوع هم خوشحال بودن.

ویـو کـوک:

تمام جرعتمو جمع کردم و نفس عمیقی کشیدم و در اتاق پدربزرگ رو زدم.

*بیا داخل
کوک وارد اتاق شد و در و پشت سرش بست

*اوه پسرم! حالت چطوره؟

_خیلی ممنونم پدربزرگ.. حالم خوبه.راستش میخواستم راجب موضوعی باهاتون صحبت کنم.

*حتما..چیزی شده؟

_نه چیز مهمی نشده...فقط میخواستم حرف بزنیم. راجب من... لونا...

*خب... ادامه بده

_خب... منو لونا از بچگی با هم بزرگ شدیم...
اَه بیخیال پدربزرگ من میخوام برم سر اصل مطلب من اهل مقدمه چینی نیستم.

*خندید.فکر میکنم میدونم میخوای راجب چی حرف بزنی... ولی خب تو ادامه بده

_خب... من... من... من میخوام از لونا خواستگاری کنم... از قبل تدارک همه چیز هم دیدم. فقط تایید شما رو میخوام...

*خب این که عالیه...شما دو تا زوج فوق العاده ای میشین. کاش پدر لونا هم بود و میتونست خوشبخت شدن بچش رو با تو ببینه.از من کمکی هم بر میاد؟

_خیلی ممنونم ولی من از قبل همه کار هارو کردم.
دیدگاه ها (۰)

[پارت¹⁵] "پرنسس من"از اونجایی که کوک قبلا به لونا گفته بود...

[پارت¹⁶ آخر] "پرنسس من"که ناگهان کوک رو در حالی که لباس سف...

[پارت¹³] "پرنسس من"آروم چشمامو باز کردم.توی جای نا آشنا بو...

[پارت¹²] "پرنسس من"من که تیر نخوردم پس.. یهو با جسم کوک که...

فیک کوک : به چیزی که دل ندارد دل نبند

به چیزی که دل ندارد دل نبند

فیک کوک به چیزی که دل ندارد دال نبند

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط