{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ویو کلارا

ویو کلارا
چندتا صفحه‌ هارو زدم بره رسیدم وسطا

امروز فهمیدم کسی که اینهمه عذابش دادم دخترم بود...اگه میمرد هیچوقت خودمو نمیبخشیدم ولی من بلد نیستم ازش مراقبت کنم پس از جیمز کمک گرفتم اون بهم برنامه‌ غذایی داد وگفت به جز این چیزی بهش ندم،گفت که بهش خوراکی و غذای روغنی ندم اگه بدم مریض میشه و نزارم زیاد بره بیرون تا آفتاب زده نشه منم طبق همون با کلارا رفتار میکنم

پ..پس تموم بلاهایی که سرم اومد زیر سر یه مرد به اسم جیمز هست؟؟یعنی اگه اون نبود من خوشبخت بودم؟؟اگه نبود تهیونگ حسرت اینکه بهش بگم بابا رو نمی‌کشید؟باورم نمیشه...اشکام تند تند ریختن که جونگکوک اومد تو

*دختر قشنگم؟؟حالت خوبه؟
نمی‌خواستم بهش بگم جونگکوک فک کنم ناراحت بشه اشکامو پاک کردم
=نه بابا خوبم...کاری داشتی؟
*یه پسره دم دره با تو کار داره هرکاری کردم نرفت
=ف... فلیکس
بدو بدو رفتم سمت در که دیدم پشت دره با گریه خودمو تو بغلش جا کردم اونم بغلم کرد...
(علامت فلیکس و یادم نمیاد پس جدید میزارم)
√قوربون اشکات برم
=فلیکس بابام رفت(گریه)دیگه برنمیگرده
√تو...حرف میزنی؟
یکم دقت کردم و فهمیدم موقع حرف زدن دردم نمیاد
=ا...اره...(گریه)
√جایی میخوای بری؟
=میشه بریم سر خاک ته...بابام؟
√حتما...
=م..من فهمیدم باعث بدبختیم کیه...
√مگه خود تهیونگ نیست؟
=ن..نه...یه مرد به اسم جیمز
√ج..جیمز؟
=میشناسیش؟
√نه از کجا بشناسمش
دیدگاه ها (۰)

ویو آت دیدم کلارا پرید بغل پسره...رفتم سمتشون که مکالمشونو ش...

ست؟؟من با یه پیج دیگه میکنممم

=بابایی نرو خواهش میکنم +مرسی که گذاشتی از دهنت بشنوم....باب...

ویو کلارا بادیگاردا اومدن سمتش و یکی از بادیگارد ها گفت÷کلار...

(ادامه فلش بک)رفتم اتاق مامانم-مامان یه آقا اومده با بابایی ...

سناریو - رومان

شروع رمان پایان خوش داستان من#part_1#پایان_خوش_داستان_مندرود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط