شروع رمان پایان خوش داستان من
شروع رمان پایان خوش داستان من
#part_1
#پایان_خوش_داستان_من
درود
اسم من کلارا هست 20 سالمه تو رشته تجربی درس میخونم و وضعیت مالی ضعیفی دارم و من هیچکس رو جز بابام تو این دنیا ندارم
..........
با تابش نور افتاب تو چشمام از خواب بیدار شدم، از جام بلند شدم و به سمت حال رفتم که دیدم چند تا مرد دارن بابام رو میزنن سریع رفتم پیش بابام و پرسیدم،
بابا چیشده
بابام سرشو انداخت پایین و گفت،
دخترم من قبلا از چند نفر پول قرض گرفته بودم و نتونستم پسشون بدم الان اونا بجای پولشون میخوان تو رو
ازم بگیرن
سکوت کردم مردی که کنار بابام بود گفت،
چه دختر زیبایی حتما زن خوبی برای پسرم میشی (با نیش خند ترسناکی)
چیزی نگفتم فقط شوک شده بودم نمیدونستم چی بگم که با صدای اون مرد به خودم اومدم که گفت،
چرا ساکت شدی خوشگل خانم
بازم چیزی نگفتم بغضم ترکید و دویدم سمت اتاقم و درو محکم بستم بالشتم و بغل گرفتم و شروع کردم گریه کردن نمیدونم چی شد که خوابم برد
.....
پایان پارت 1
#part_1
#پایان_خوش_داستان_من
درود
اسم من کلارا هست 20 سالمه تو رشته تجربی درس میخونم و وضعیت مالی ضعیفی دارم و من هیچکس رو جز بابام تو این دنیا ندارم
..........
با تابش نور افتاب تو چشمام از خواب بیدار شدم، از جام بلند شدم و به سمت حال رفتم که دیدم چند تا مرد دارن بابام رو میزنن سریع رفتم پیش بابام و پرسیدم،
بابا چیشده
بابام سرشو انداخت پایین و گفت،
دخترم من قبلا از چند نفر پول قرض گرفته بودم و نتونستم پسشون بدم الان اونا بجای پولشون میخوان تو رو
ازم بگیرن
سکوت کردم مردی که کنار بابام بود گفت،
چه دختر زیبایی حتما زن خوبی برای پسرم میشی (با نیش خند ترسناکی)
چیزی نگفتم فقط شوک شده بودم نمیدونستم چی بگم که با صدای اون مرد به خودم اومدم که گفت،
چرا ساکت شدی خوشگل خانم
بازم چیزی نگفتم بغضم ترکید و دویدم سمت اتاقم و درو محکم بستم بالشتم و بغل گرفتم و شروع کردم گریه کردن نمیدونم چی شد که خوابم برد
.....
پایان پارت 1
- ۶۵
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط