پارت
پارت ۱۱
"من کجام؟"
اوبیتو زیر لب زمزمه کرد، توی یک جنگل بزرگ بود که...همه جا درخت های عجیب و غریب بود. اوبیتو کمی با گیجی سرش را خاراند.
"این یه خوابه؟ اره، انگاری هس."
فهمید که دارد رویا میبیند، ولی نفهمید چرا باید اینجا باشد. سعی کرد بیدار شود، ولی نشد. شروع کرد به قدم زدن توی ان جنگل.
"چقد چرت و پرت. هر چی که فکر کنم ظاهر میشه."
او گفت و با لبخند به اطراف نگاه کرد. یک دوچرخه زنگ زده، چتر خیس و... بعد ان دور دور ها یک چیزی دید.
"اون...کاکاشیه؟"
یک درخت بود، ولی شبیه کاکاشی. اوبیتو رفت نزدیک تر، سعی کرد دقیق تر نگاه کند. هوف کرد.
"همینو کم داشتم، درخت کاکاشی."
ولی به محض اینکه اسمش را گفت درخت برگشت، قیافه کاکاشی روی تنه چوبی اش حکاکی شده بود. درخت حرف زد.
"سلام، فرزندم."
دهان اوبیتو باز ماند.
"پشماااام، کاکاشیِ درختِ حرف بزن!"
کاکاشی درخت با حالت مسخره ای ژست دانشمند ها را به خودش گرفت، باعث شد چشم های اوبیتو با سرگرمی برق بزند. کاکاشی درخت حتی لحن دانشمند ها را تقلید کرد
"فرزندم، هر چه ارزو داری دریغ نکن. ان را به تو عطا خواهم فرمود."
اوبیتو زد زیر خنده، کمی با دستش زد به زانویش قبل از اینکه بالاخره بتواند حرف بزند.
"چیچی زر میزنی بابا، درست حرف بزن. فرزندم عطای مرا ایاستلستاشخت~"
اوبیتو ادای کاکاشی را دراورد، و باعث شد کاکاشی درخت عصبانی شود. کمی بیشتر رشد کرد و قدش از اوبیتو رفت بالاتر.
"مرا مضحکه خود میکنی؟ الان میوه هایم را فرو خواهم برد داخل دهانت."
بعد از یکی از شاخه هایش یک سیب درشت و قرمز رشد کرد. ان را کند و جلوی اوبیتو گرفت. اوبیتو نگاهی به سیب انداخت و بعد لبخندش بزرگتر شد.
"عه دمت گرم، دیشب شام نخوردم گشنمه."
سیب را گرفت ولی همین که خواست ان را گاز بزند سیب تبدیل شد به یک سر. ان سر لعنتی مال...رین بود!
اوبیتو میدانست که این یک خواب است، ولی وحشت کل وجودش را گرفت. سریع سیب را پرت کرد و همان موقع از خواب پرید.
●
اوبیتو طوری از خواب پرید که نزدیک بود سکته کند، لیز خورد و از تخت افتاد پایین روی باسنش.
"اخ! کاکاشی خاک تو سرت، تو خوابم ادمو راحت نمیذاری."
بعد بلند شد ایستاد، همانطور که غر میزد و تخت رو مرتب میکرد تازه یادش افتاد امروز اولین ماموریت تیم هفته. سریع برگشت ساعت را چک کند.
"ای کوفت تو این زندگییی، دیرم شد!"
سریع هر چی لباس داشت دراورد و پرت کرد تو کمد، سعی کرد لباس های ماموریتش را پیدا کند. همان یونیفرم نارنجی و سرمه ای اش که همه جا میپوشید.
صبح اول صبح بود و باز همه چی را گم کرده بود، یکی یکی موقع انجام کارهایش پیدایشان میکرد.
"مسواک نزدم که. وای صبحونه م نخوردم دارم میمیرم از گشنگی."
سریع لباس پوشید و یک لقمه بزرگ مربا چپاند تو دهنش قبل از اینکه عینک نارنجی اش را بردارد و بزند بیرون.
"من کجام؟"
اوبیتو زیر لب زمزمه کرد، توی یک جنگل بزرگ بود که...همه جا درخت های عجیب و غریب بود. اوبیتو کمی با گیجی سرش را خاراند.
"این یه خوابه؟ اره، انگاری هس."
فهمید که دارد رویا میبیند، ولی نفهمید چرا باید اینجا باشد. سعی کرد بیدار شود، ولی نشد. شروع کرد به قدم زدن توی ان جنگل.
"چقد چرت و پرت. هر چی که فکر کنم ظاهر میشه."
او گفت و با لبخند به اطراف نگاه کرد. یک دوچرخه زنگ زده، چتر خیس و... بعد ان دور دور ها یک چیزی دید.
"اون...کاکاشیه؟"
یک درخت بود، ولی شبیه کاکاشی. اوبیتو رفت نزدیک تر، سعی کرد دقیق تر نگاه کند. هوف کرد.
"همینو کم داشتم، درخت کاکاشی."
ولی به محض اینکه اسمش را گفت درخت برگشت، قیافه کاکاشی روی تنه چوبی اش حکاکی شده بود. درخت حرف زد.
"سلام، فرزندم."
دهان اوبیتو باز ماند.
"پشماااام، کاکاشیِ درختِ حرف بزن!"
کاکاشی درخت با حالت مسخره ای ژست دانشمند ها را به خودش گرفت، باعث شد چشم های اوبیتو با سرگرمی برق بزند. کاکاشی درخت حتی لحن دانشمند ها را تقلید کرد
"فرزندم، هر چه ارزو داری دریغ نکن. ان را به تو عطا خواهم فرمود."
اوبیتو زد زیر خنده، کمی با دستش زد به زانویش قبل از اینکه بالاخره بتواند حرف بزند.
"چیچی زر میزنی بابا، درست حرف بزن. فرزندم عطای مرا ایاستلستاشخت~"
اوبیتو ادای کاکاشی را دراورد، و باعث شد کاکاشی درخت عصبانی شود. کمی بیشتر رشد کرد و قدش از اوبیتو رفت بالاتر.
"مرا مضحکه خود میکنی؟ الان میوه هایم را فرو خواهم برد داخل دهانت."
بعد از یکی از شاخه هایش یک سیب درشت و قرمز رشد کرد. ان را کند و جلوی اوبیتو گرفت. اوبیتو نگاهی به سیب انداخت و بعد لبخندش بزرگتر شد.
"عه دمت گرم، دیشب شام نخوردم گشنمه."
سیب را گرفت ولی همین که خواست ان را گاز بزند سیب تبدیل شد به یک سر. ان سر لعنتی مال...رین بود!
اوبیتو میدانست که این یک خواب است، ولی وحشت کل وجودش را گرفت. سریع سیب را پرت کرد و همان موقع از خواب پرید.
●
اوبیتو طوری از خواب پرید که نزدیک بود سکته کند، لیز خورد و از تخت افتاد پایین روی باسنش.
"اخ! کاکاشی خاک تو سرت، تو خوابم ادمو راحت نمیذاری."
بعد بلند شد ایستاد، همانطور که غر میزد و تخت رو مرتب میکرد تازه یادش افتاد امروز اولین ماموریت تیم هفته. سریع برگشت ساعت را چک کند.
"ای کوفت تو این زندگییی، دیرم شد!"
سریع هر چی لباس داشت دراورد و پرت کرد تو کمد، سعی کرد لباس های ماموریتش را پیدا کند. همان یونیفرم نارنجی و سرمه ای اش که همه جا میپوشید.
صبح اول صبح بود و باز همه چی را گم کرده بود، یکی یکی موقع انجام کارهایش پیدایشان میکرد.
"مسواک نزدم که. وای صبحونه م نخوردم دارم میمیرم از گشنگی."
سریع لباس پوشید و یک لقمه بزرگ مربا چپاند تو دهنش قبل از اینکه عینک نارنجی اش را بردارد و بزند بیرون.
- ۱.۸k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط