پارت
پارت ۱۰
ان شب یجورایی بهتر گذشت، با وجود افتضاحی که به بار امده بود. شاید سرنوشت طوری رقم خورده بود که این اتفاق حکمتی داشته باشد، چون حالا کاکاشی و اوبیتو انقدر ها هم که قدیم حس میکردند، از هم متنفر نبودند. میشد گفت که شروع کرده بودند همدیگر را درک کنند، این خودش قدم اول بود.
"پس، فردا میبینمت."
کاکاشی گفت، نزدیک در شیشه ای کافه. تقریبا شب شده بود و باید برمیگشت خانه پیش پدرش. اوبیتو سر تکان داد. ولی وقتی کاکاشی برگشت که برود، اوبیتو آستین او را گرفت.
"وایسا..."
کاکاشی سرش را چرخاند که به او نگاه کند، با حالت سوالی ابرویی بالا انداخت. اوبیتو کمی دست دست کرد، بعد پرسید
"به کسی که نمیگی؟ منظورم...راجب کارمه."
کاکاشی چند لحظه به اوبیتو نگاه کرد، به انعکاس خودش در ان چشم های تیره. بعد سرش را به نشانه ی نه تکان داد.
"بین خودمون میمونه."
▪︎"قول میدی؟"
"بیخیال، بچه نشو. ...باشه بابا، قول میدم."
کاکاشی گفت، وانمود کرد که خیلی برایش مهم نیست، ولی ان قول در واقع از ته دلش امد. اوبیتو این را متوجه شد. یک لبخند تحویل داد، یکی از ان خوشحال ها.
"شب بخیر کله سفید."
کاکاشی چشم هایش را چرخاند، ولی زیر ماسکش لبخندی ناخوداگاه شکل گرفت.
"باشه، باشه. تا فردا نمیری."
و از در رفت بیرون تا برگردد خانه. ولی چند قدمی که دور شد نتوانست یک دور دیگر به عقب نگاه نکند، به اوبیتو که داشت پیشبندش را درمیاورد تا برگردد خانه. بعد سریع دوباره به جاده نگاه کرد.
'بسه کاکاشی، فکر چرت و پرت نکن. گمشو برو خونه.'
کاکاشی به خودش گفت، سعی کرد هنگام برگشت، روی جاده تمرکز کند نه چیز دیگری.
از طرف دیگر اوبیتو خسته برگشت خانه، کفش هایش را شوت کرد نزدیک پله های حیاط و رفت تو. خیلی خوابش میامد، پس فقط رفت حموم دوش گرفت، شام نخورد. تو تختش که دراز کشید یک دور اتفاقات امروز را مرور کرد، و همین باعث شد شب خواب کاکاشی ببیند.
ان شب یجورایی بهتر گذشت، با وجود افتضاحی که به بار امده بود. شاید سرنوشت طوری رقم خورده بود که این اتفاق حکمتی داشته باشد، چون حالا کاکاشی و اوبیتو انقدر ها هم که قدیم حس میکردند، از هم متنفر نبودند. میشد گفت که شروع کرده بودند همدیگر را درک کنند، این خودش قدم اول بود.
"پس، فردا میبینمت."
کاکاشی گفت، نزدیک در شیشه ای کافه. تقریبا شب شده بود و باید برمیگشت خانه پیش پدرش. اوبیتو سر تکان داد. ولی وقتی کاکاشی برگشت که برود، اوبیتو آستین او را گرفت.
"وایسا..."
کاکاشی سرش را چرخاند که به او نگاه کند، با حالت سوالی ابرویی بالا انداخت. اوبیتو کمی دست دست کرد، بعد پرسید
"به کسی که نمیگی؟ منظورم...راجب کارمه."
کاکاشی چند لحظه به اوبیتو نگاه کرد، به انعکاس خودش در ان چشم های تیره. بعد سرش را به نشانه ی نه تکان داد.
"بین خودمون میمونه."
▪︎"قول میدی؟"
"بیخیال، بچه نشو. ...باشه بابا، قول میدم."
کاکاشی گفت، وانمود کرد که خیلی برایش مهم نیست، ولی ان قول در واقع از ته دلش امد. اوبیتو این را متوجه شد. یک لبخند تحویل داد، یکی از ان خوشحال ها.
"شب بخیر کله سفید."
کاکاشی چشم هایش را چرخاند، ولی زیر ماسکش لبخندی ناخوداگاه شکل گرفت.
"باشه، باشه. تا فردا نمیری."
و از در رفت بیرون تا برگردد خانه. ولی چند قدمی که دور شد نتوانست یک دور دیگر به عقب نگاه نکند، به اوبیتو که داشت پیشبندش را درمیاورد تا برگردد خانه. بعد سریع دوباره به جاده نگاه کرد.
'بسه کاکاشی، فکر چرت و پرت نکن. گمشو برو خونه.'
کاکاشی به خودش گفت، سعی کرد هنگام برگشت، روی جاده تمرکز کند نه چیز دیگری.
از طرف دیگر اوبیتو خسته برگشت خانه، کفش هایش را شوت کرد نزدیک پله های حیاط و رفت تو. خیلی خوابش میامد، پس فقط رفت حموم دوش گرفت، شام نخورد. تو تختش که دراز کشید یک دور اتفاقات امروز را مرور کرد، و همین باعث شد شب خواب کاکاشی ببیند.
- ۱.۶k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط