{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی شخصی نزد بزرگی رفت و گفت سوالی دارم که نمیتوانم جلوی

روزی شخصی نزد بزرگی رفت و گفت سوالی دارم که نمیتوانم جلوی جمع بگویم. بزرگ حاضران را بیرون کرد و شخص سوالش را پرسید.
ولی چون همه رفته بودند بیرون کسی نمیدونه چه سوالی کرد و چه جوابی شنید!!
شرمندتون شدم ببخشیداااااااا
دیدگاه ها (۵)

یه ﺿﺮﺏ ﺍﻟﻤﺜﻞ ﻫﺴﺖ ﻣﯿﮕﻪ ﺳﻨﮓ ﻣﻔﺖ ﮔﻨﺠﺸﮏ ﻣﻔﺖآﯾﺎ ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺘﯿﺪ گنجشک ﻫ...

یه گوشه از زندگیم هست که نریدم توش!!گذاشتم واسه روز مبادا......

بهش ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻴﺨﻮﺍﻱ ﺑﺮﻱ ... ؟ ﺑــــــﺮﻭ ...... ﻭﻟﻲ ﺑﺪﻭﻥ ﮐﻪ ﺑﻲ ﺗﻮ...

یه سوال برام پیش اومده...اینایی که میرن روی ریل قطار دراز می...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p34فقط از کنار نینا گذشت و وارد راهروی بع...

همه برای چند دقیقه‌ای، در همان وضعیتِ منجمد و بی‌حرکت، سر جا...

رمان تهیونگ

🍷 شراب قرمزپارت ۳۱ — یک قدم تا اعترافصدای شلیک بیرون انبار ه...

این پایینو ببینن🎀🐥عروسک من 😈🔞پارت بیست و شش چنگی به گردنش زد...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟏مانیا چند لحظه پشت در اتاق جیمین ایستاد...

🦢 پارت بیست‌وسوم | چیزی که پنهان مانده بودسه روز از تصمیم جن...

پارت پنجم: حقیقتی که پنهان مانده بودجونگ‌کوک هنوز برگه را در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط