{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مادرم روزی هشتصد و شصت و هفت هزار بار

مادرم روزی هشتصد و شصت و هفت هزار بار
می گوید ازدواج کنم!
و بی شک اگر من روزی با مردی ازدواج کنم که
باهم به مهمانی های احمقانه ای برویم که
مردان یک طرف جمع شوند و
از سیاست و کار و فوتبال بگویند و
زنان یک طرف دیگر جمع شوند و
از پدیکور و مانیکور و انواع و اقسام رژیم غذایی و
ساکشن و پروتز لب و ... و جک های سکسی و
چگونگی شوهرهایشان در رختخواب و
سریال های ترکیه ای ماهواره و
خرم خاتون حرف بزنند،
خودم را آتش می زنم!!!

مادر من..عزیز دلم،
اگر مردی را پیدا کردی که با من به دوچرخه سواری و
تئاتر دیدن و کنسرت رفتن و فیلم دیدن و
آهنگ های (غیر پاپ) دانلود کردن و
شعر و کتاب خواندن و کافه رفتن و
شب گردی های بی هوا و
سفر های بی هوا با کوله پشتی و
عکاسی و نقاشی و سر به سر هم گذاشتن و
دیوانه بازی هایی از این دست زد و
آنقدر به با هم بودنمان ایمان داشت که
به زمین و زمان و هر پشه ی نَری که
از دور و برم رد می شود گیر نداد و
به من احساس "رفیق" بودن داد و نه تنها
احساس "زن" بودن، طوری که
تمام دنیا به رفاقت و رابطه مان حسودی شان شد و
مجبور شدیم برای چشم نظرهایشان هر روز
اسفند دود کنیم، آن وقت شاید یک فکری
برای رسیدنت به آرزویت کردم؛
که با علم به اینکه این خراب شده نامش ایران است
و ازدواج به جای اینکه،
سندِ با هم بودنِ "من" و "او" باشد،
سندِ با هم بودن دو ایل و طایفه و حرف و حدیث هایشان
و احتمالا همان مهمانی های احمقانه و
غرق شدن در باتلاقِ خرج و مخارج و
روزمرگیِ محض ست،
احتمالا هرگز به آرزویت نخواهی رسید.
مرا ببخش.

مهدیه لطیفی
دیدگاه ها (۴)

نامجون، تولدت مبارک. 🐨💜نمی‌دونم چطور باید توضیح بدم که چقدر ...

P : 26

🧁 پارت دوازدهم | جشنی برای تمام شهرچند روز بعد...دفتر مؤسسه‌...

#Criminal love#

*سرنوشت*بعد از اینکه رایا و شوگا خرید هارو کردن و رفتن سمن خ...

🖤 قسمت دوم آخرین حرف‌های یک پدربیماری پدر فاطمه روزب...

پارت نهم ویو ات +۰ داشتم با دخترا درباره این وضعیت فاکی حرف ...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 3️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ قرار ن...

داستان دل نشین خودم🥲 یه روزی هانما، از هانماهای شهر، یعنی ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط