{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🧁 پارت دوازدهم | جشنی برای تمام شهر

🧁 پارت دوازدهم | جشنی برای تمام شهر

چند روز بعد...

دفتر مؤسسه‌ی لبخند فردا پر از رفت‌وآمد بود.

داوطلب‌ها مشغول آماده کردن بنرها، بسته‌های هدیه و برنامه‌ی یکی از بزرگ‌ترین جشن‌های خیریه‌ی شهر بودند.

جنگکوک رو به همه گفت:

ـ امسال می‌خوام این جشن فقط برای خانواده‌های نیازمند نباشه... می‌خوام همه‌ی مردم شهر کنار هم باشن. وقتی آدم‌ها کنار هم لبخند بزنن، دنیا جای قشنگ‌تری می‌شه.

همه با اشتیاق موافقت کردند.

در همین لحظه، لیانا وارد سالن شد.

در دستش دفتر طراحی کیک‌ها و چند نمونه از شیرینی‌های جدید قنادی بود.

جنگکوک با دیدنش لبخند زد.

ـ درست سر وقت رسیدی.

لیانا هم با لبخند جواب داد:

ـ مگه می‌شد همچین جشنی رو از دست بدم؟

---

چند ساعت بعد، هر دو کنار هم مشغول برنامه‌ریزی بودند.

ـ این قسمت برای بازی بچه‌ها...

ـ اینجا هم میز نقاشی...

ـ اون طرف هم غرفه‌ی شیرینی...

گاهی نظرهایشان با هم فرق داشت، اما همیشه با خنده به یک نتیجه می‌رسیدند.

مینا که از دور نگاهشان می‌کرد، آرام به تهیونگ گفت:

ـ این دو نفر حتی وقتی دارن درباره‌ی جای میزها حرف می‌زنن، شبیه یه زوجن!

تهیونگ خندید.

ـ فقط خودشون هنوز نفهمیدن!

---

روز جشن فرا رسید.

پارک بزرگی با بادکنک‌های رنگی، روبان‌های سفید و صورتی و میزهای پر از شیرینی تزئین شده بود.

کودک‌ها با خنده این‌طرف و آن‌طرف می‌دویدند و خانواده‌ها کنار هم عکس می‌گرفتند.

لیانا پشت غرفه‌ی قنادی ایستاده بود و برای بچه‌ها کاپ‌کیک و کوکی پخش می‌کرد.

جنگکوک هم همراه داوطلب‌ها، بسته‌های هدیه را بین خانواده‌ها تقسیم می‌کرد.

همه‌چیز دقیقاً همان‌طور پیش می‌رفت که آرزو کرده بودند.

---

نزدیک غروب، مجری جشن پشت میکروفن رفت.

ـ قبل از پایان مراسم، از دو نفری دعوت می‌کنیم که باعث شدند امروز این همه لبخند روی صورت مردم ببینیم...

خانم کیم لیانا و آقای جئون جنگکوک.

صدای تشویق تمام پارک را پر کرد.

لیانا با خجالت روی صحنه رفت.

جنگکوک کنار او ایستاد.

مجری با لبخند گفت:

ـ مردم شهر شما رو به عنوان نماد مهربانی می‌شناسن. دوست دارین چیزی بگین؟

لیانا میکروفن را گرفت.

ـ اگر امروز کسی لبخند زده، دلیلش فقط من یا آقای جئون نیستیم... دلیلش همه‌ی آدم‌های مهربونین که تصمیم گرفتن کنار هم باشن.

تشویق بلندتری به گوش رسید.

بعد جنگکوک گفت:

ـ مهربانی، وقتی قشنگ‌تر می‌شه که بین همه تقسیم بشه. امیدوارم هیچ‌وقت از کمک کردن به همدیگه دست نکشیم.

---

بعد از پایان جشن، هوا رو به تاریکی می‌رفت.

همه مشغول جمع کردن وسایل بودند.

لیانا که از خستگی روی نیمکتی نشسته بود، آرام گفت:

ـ امروز بهترین جشنی بود که تا حالا برگزار کردیم.

جنگکوک بطری آب خنکی به او داد.

ـ و بهترین همکار رو هم داشتم.

لیانا لبخند زد.

ـ منم همین حس رو دارم.

برای چند لحظه، هر دو به آسمان نارنجی غروب خیره شدند.

نه نیازی به حرف زدن بود...

نه به توضیح دادن احساسات.

گاهی فقط کافی است کسی کنارت باشد...

تا بفهمی حضورت برای او، به اندازه‌ی تمام دنیا ارزش دارد.

ادامه دارد...🧁⃢💍
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
ˡᶦᵏᵉ : 𝟹𝟼🧁࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟸𝟶🧁࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟾🧁࿐
دیدگاه ها (۴)

🧁 پارت یازدهم | زیر بارانچند روز بعد...از صبح، آسمان سئول اب...

🧁 پارت دهم | یک آرزوی کوچکصبح روز بعد، لیانا طبق معمول زودتر...

🧁 پارت هشتم | مسابقه‌ی شیرینی‌پزیدو هفته از آشنایی لیانا و ج...

🧁 پارت نهم | اولین حسادتِ شیرینچند روز بعد...همکاری لیانا و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط