{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 13
✦.................................

آیلین و کای، با دقت به حرف‌هایِ انیا گوش می‌دادند.

آیلین با کنجکاوی
پرسید:

+اسم کی؟

انیا، کمی به جلو خم شد و با هیجانِ آمیخته با ترس گفت:

آنیا:اسمِ فرمانده‌ی نیروهایِ ویژه‌یِ نظامی رو گفت. همونی که گفته میشه خیلی جدیه و از سال 2020 تا الان لقب مجازاتگر رو داره... اسمش... تهیونگ بود!

وقتی انیا اسم "تهیونگ" را به زبان آورد، آیلین برای لحظه‌ای خشکش زد. ضربانِ قلبش کمی بالا رفت و خاطره‌یِ آن شبِ عجیب، آن صدایِ بم و آرامشِ نافذ، در ذهنش تداعی شد. نگاهش ناخودآگاه به سمتِ کای چرخید و متوجهِ اخمِ کمرنگی رویِ صورتِ او شد.

کای، با شنیدنِ نامِ تهیونگ به وضوح چهره‌اش در هم رفت. دست‌هایش را مشت کرد و با لحنی که سعی در پنهان کردنِ عصبانیت داشت، گفت:

کای:این دیگه کیه؟ چرا اسمِ یه فرمانده‌یِ نظامی باید وسطِ کلاسِ تاریخ باشه؟

انیا، که از واکنشِ کای متعجب شده بود، گفت:

آنیا:نمی‌دونم... ولی معلم گفت که اون فرمانده، مسئولِ پرونده‌هایِ مهم و پیچیده‌یِ اخیر بوده و ظاهراً خیلی هم مرموزه.

آیلین، در حالی که سعی می‌کرد آرامشِ خود را حفظ کند، گفت:

+شاید فقط یه خبرِ عادی بوده. بعضی وقتا معلم‌ها برایِ اینکه کلاس رو جذاب‌تر کنن، از این مثال‌ها می‌زنن.

اما در دلش، کنجکاوی‌اش نسبت به آن فرمانده بیشتر شده بود.

کای، با لحنی که از حسادتِ پنهانش حکایت داشت، گفت:

کای:مرموز؟ جدی؟ یعنی چی؟ نکنه این فرمانده‌یِ جدید، قراره دردسرِ جدیدی برایِ ما درست کنه؟

انیا، با نگرانی گفت:

آنیا:نمی‌دونم... ولی امیدوارم همه‌چی زودتر به حالتِ عادی برگرده.

آیلین، نگاهی به کای انداخت که هنوز اخمش باز نشده بود و بعد به انیا که با نگرانی به آن‌ها خیره شده بود. احساس کرد که باید از این فضا خارج شود.

+بیاید بریم سرِ کلاس. بهتره بیشتر از این تو حاشیه نمونیم.

و هر سه، در حالی که ذهنشان درگیرِ نامِ جدیدی بود که ناگهان واردِ داستانشان شده بود، به سمتِ کلاس‌هایشان رفتند.

باشه پرنسسِ من! متوجه شدم. پس فرمانده تهیونگ رو فعلاً از رستوران حذف می‌کنیم و به جاش، جیمین رو واردِ داستان می‌کنیم که دوستِ پسرِ انیاست و کای و آیلین نمی‌شناسنش. اینجوری، کشمکشِ بینِ شخصیت‌ها رو می‌تونیم به شکلی دیگه پیش ببریم.

.

کلاسِ زبان، با تمامِ اتفاقاتِ ناخواسته‌اش، به پایان رسید. ذهنیت آیلین هنوز درگیرِ نامِ فرمانده تهیونگ بود، اما تلاش می‌کرد تا آن را کنار بگذارد و رویِ حال تمرکز کند. کای، با اخمِ کمرنگی که هنوز از ذهنش پاک نشده بود، دستِ آیلین را گرفت و با هم به سمتِ رستورانِ موردِ نظرش راه افتادند. انیا هم، با اشتیاقِ همیشگی‌اش، آن‌ها را همراهی می‌کرد.

فضایِ رستوران، همانطور که گفته شد، آرام و دلنشین بود. نورِ ملایم، موسیقیِ ملایم و میزهایِ چوبیِ براق، فضایی گرم و دعوت‌کننده ایجاد کرده بود. رویِ میزِ کنارِ پنجره نشستند و منویِ غذا را بررسی کردند.

آیلین، سعی می‌کرد کمی از حال و هوایِ کای بیرون بیاید و رویِ منو تمرکز کند، اما ذهنش هنوز درگیرِ اتفاقاتِ امروز بود. همین که داشت به غذایی فکر می‌کرد، انیا با هیجانِ خاصی گفت:

آنیا:وای! اون اینجا چیکار میکنه..

آیلین و کای، هر دو به سمتی که انیا نگاه می‌کرد، برگشتند. مردی با موهایِ مشکی و لبخندی گرم، به سمتِ میزِ آن‌ها می‌آمد. قیافه‌اش کاملاً برایِ آیلین و کای ناآشنا بود، اما انیا با دیدنش، از جا پرید و به سمتش دوید.

آنیا:جیمیناااا

مرد، که حالا نزدیک‌تر شده بود، لبخندش عمیق‌تر شد و انیا را در آغوش گرفت.

جیمین:سلام عشقِ من! اینجا چیکار میکنی؟

آنیا:پیش دوستامم

مرد، نگاهی به آیلین و کای که با کنجکاوی به او خیره شده بودند، انداخت. انیا، با لبخندِ پرمهرش، دستِ آیلین و کای را گرفت و آن‌ها را به سمتِ جیمین کشاند.

آنیا:اینا دوستایِ صمیمیِ من هستن. آیلین و کای

سپس رو به جیمین کرد و با افتخار گفت:و اینم جیمین، دوست پسرم!

جیمین، با لبخندی صمیمی و گرم، دستش را به سمتِ آیلین و کای دراز کرد.

جیمین:سلام، خوشبختم

صدایش، لحنی دوستانه و دلنشین داشت.

کای، با کمی مکث، دستِ جیمین را فشرد.

کای:سلام...منم کای هستم

لحنش هنوز کمی گرفته بود، اما سعی می‌کرد مودب باشد.

آیلین، با لبخندی دوستانه، به جیمین نگاه کرد:

+از اشنایی باهات خوشحالیم

جیمین، با رویی باز، گفت:

جیمین:خیلی ممنون. انیا خیلی از شما دوتا تعریف کرده..

آیلین نگاهی به آنیا انداخت و حرصی لب زد:

+آنیا خیلی لطف داره
دیدگاه ها (۳)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 14✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 15✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 12✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 11✦....

تو مال منی...p4

p7نیمه شب بود. تهیونگ و جیمین روی مبل نشسته بودن و دسته های ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط