「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 14
✦.................................
جیمین نگاهی به ساعت انداخت و با لبخندی که ذرهای از جدیتِ چشمانش را پنهان نمیکرد، رو به بقیه گفت:
جیمین:بیشتر از این نمیتونم بمونم؛ دوستم بیرون منتظره.
پس از خداحافظیِ گرم و کوتاه، جیمین به سمتِ گارسون رفت و سفارشی داد. چند دقیقه بعد، با دو شیشهیِ ویسکیِ مرغوب در دست، به سمتِ خروجی رفت. آخرین نگاهش را به آنیا، کای و آیلین انداخت و از رستوران خارج شد.
هوا خنک بود. به سمتِ آن خودرویِ مشکیِ مات که در سایهیِ خیابان پارک شده بود، قدم برداشت. در را باز کرد و روی صندلیِ شاگرد نشست. ویسکیها را روی داشبورد گذاشت و به مردی که پشتِ فرمان بود خیره شد. تهیونگ، غرق در نورِ آبیِ ضعیفِ نمایشگرِ گوشیاش بود و با اخمی که انگار جزئی از چهرهاش شده بود، پیامها را چک میکرد.
جیمین بیمقدمه، گوشی را از میانِ انگشتانِ کشیدهیِ تهیونگ قاپید و رویِ داشبورد گذاشت.
صدایِ تهیونگ، بم، سرد و بُرنده بود:
ــ میدونی که از این مدلِ دستدرازیِ تو متنفرم، جیمین.
جیمین ابرویی بالا انداخت و با خونسردیِ یک سرهنگِ کارکشته، تکیه داد:
جیمین:خیلخب، اعصاب نداریا! اگه بهت بگم کیو تو اون رستوران دیدم، اون گوشی رو واسه چند ثانیه هم که شده فراموش میکنی..
مکثی کرد و گفت:
جیمین:آنیا..دوست دخترمو که میشناسی؟
باورت نمیشه اگه بگم چه دوست خوشگلی داره...
اصلا دختره یه تیکه الماسه
تهیونگ، بدونِ اینکه سرش را به سمتِ او بچرخاند، گوشی را برداشت و قفل کرد. نگاهش همچنان به خیابانِ تاریک دوخته شده بود.
ــ بعدش؟
جیمین شیشهیِ ویسکی را باز کرد، جرعهای نوشید و با لحنی کنایهآمیز ادامه داد:
جیمین:میدونم، میدونم. ولی تهیونگ... تو مدتهاست که رویِ لبهیِ تیغ راه میری. فرماندهیِ این یگانِ نظامی، اونم با این حجم از فشار، تو رو تبدیل به یه ماشین کرده. تو هم آدمی؛ نیازهایی داری که حتی خودت هم سعی میکنی سرکوبشون کنی. این سردیِ بیشازحد، داره از درون میپوسونتت.
تهیونگ دستش را رویِ دندهیِ ماشین گذاشت. رگهایِ دستش به وضوح بیرون زده بود. صدایش سردتر از همیشه بود:
ــ من برایِ احساسات ساخته نشدم، سرهنگ. من برایِ اجرایِ نظمِ مطلقِ این یگان ساخته شدم. اون چیزی که تو اسمشو نیاز میذاری، برای من فقط یه ضعفِ گذراست. من کنترلِ کاملِ خودمو دارم.
جیمین پوزخندی زد و به صندلی تکیه داد:
جیمین:کنترل؟ تو حتی نمیتونی گرمایِ یه لحظه آرامش رو تحمل کنی. تو فقط...
تهیونگ ناگهان سرش را چرخاند. چشمانِ قهوهایش در تاریکیِ اتاقکِ ماشین، مثلِ دو قطعه یخِ برنده میدرخشید.
ــ حرف زدن دربارهیِ نیازهایِ من، از خطِ قرمزِ یگان هم میگذره، جیمین. من تو تاریکیِ خودم راحتم. نیازی به گرمایِ مصنوعیِ بقیه ندارم. حالا، اون ویسکی رو بردار و حرف نزن. باید تا قبل از طلوع، گزارشِ منطقهیِ چهار رو رویِ میزِ فرماندهی داشته باشم.
تهیونگ دوباره به افق خیره شد؛ نگاهش نفوذناپذیر بود، اما انگشتانش که فرمان را چنگ زده بودند، حکایت از طوفانی داشت که در پسِ آن چهرهیِ سنگی، پنهان شده بود.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 14
✦.................................
جیمین نگاهی به ساعت انداخت و با لبخندی که ذرهای از جدیتِ چشمانش را پنهان نمیکرد، رو به بقیه گفت:
جیمین:بیشتر از این نمیتونم بمونم؛ دوستم بیرون منتظره.
پس از خداحافظیِ گرم و کوتاه، جیمین به سمتِ گارسون رفت و سفارشی داد. چند دقیقه بعد، با دو شیشهیِ ویسکیِ مرغوب در دست، به سمتِ خروجی رفت. آخرین نگاهش را به آنیا، کای و آیلین انداخت و از رستوران خارج شد.
هوا خنک بود. به سمتِ آن خودرویِ مشکیِ مات که در سایهیِ خیابان پارک شده بود، قدم برداشت. در را باز کرد و روی صندلیِ شاگرد نشست. ویسکیها را روی داشبورد گذاشت و به مردی که پشتِ فرمان بود خیره شد. تهیونگ، غرق در نورِ آبیِ ضعیفِ نمایشگرِ گوشیاش بود و با اخمی که انگار جزئی از چهرهاش شده بود، پیامها را چک میکرد.
جیمین بیمقدمه، گوشی را از میانِ انگشتانِ کشیدهیِ تهیونگ قاپید و رویِ داشبورد گذاشت.
صدایِ تهیونگ، بم، سرد و بُرنده بود:
ــ میدونی که از این مدلِ دستدرازیِ تو متنفرم، جیمین.
جیمین ابرویی بالا انداخت و با خونسردیِ یک سرهنگِ کارکشته، تکیه داد:
جیمین:خیلخب، اعصاب نداریا! اگه بهت بگم کیو تو اون رستوران دیدم، اون گوشی رو واسه چند ثانیه هم که شده فراموش میکنی..
مکثی کرد و گفت:
جیمین:آنیا..دوست دخترمو که میشناسی؟
باورت نمیشه اگه بگم چه دوست خوشگلی داره...
اصلا دختره یه تیکه الماسه
تهیونگ، بدونِ اینکه سرش را به سمتِ او بچرخاند، گوشی را برداشت و قفل کرد. نگاهش همچنان به خیابانِ تاریک دوخته شده بود.
ــ بعدش؟
جیمین شیشهیِ ویسکی را باز کرد، جرعهای نوشید و با لحنی کنایهآمیز ادامه داد:
جیمین:میدونم، میدونم. ولی تهیونگ... تو مدتهاست که رویِ لبهیِ تیغ راه میری. فرماندهیِ این یگانِ نظامی، اونم با این حجم از فشار، تو رو تبدیل به یه ماشین کرده. تو هم آدمی؛ نیازهایی داری که حتی خودت هم سعی میکنی سرکوبشون کنی. این سردیِ بیشازحد، داره از درون میپوسونتت.
تهیونگ دستش را رویِ دندهیِ ماشین گذاشت. رگهایِ دستش به وضوح بیرون زده بود. صدایش سردتر از همیشه بود:
ــ من برایِ احساسات ساخته نشدم، سرهنگ. من برایِ اجرایِ نظمِ مطلقِ این یگان ساخته شدم. اون چیزی که تو اسمشو نیاز میذاری، برای من فقط یه ضعفِ گذراست. من کنترلِ کاملِ خودمو دارم.
جیمین پوزخندی زد و به صندلی تکیه داد:
جیمین:کنترل؟ تو حتی نمیتونی گرمایِ یه لحظه آرامش رو تحمل کنی. تو فقط...
تهیونگ ناگهان سرش را چرخاند. چشمانِ قهوهایش در تاریکیِ اتاقکِ ماشین، مثلِ دو قطعه یخِ برنده میدرخشید.
ــ حرف زدن دربارهیِ نیازهایِ من، از خطِ قرمزِ یگان هم میگذره، جیمین. من تو تاریکیِ خودم راحتم. نیازی به گرمایِ مصنوعیِ بقیه ندارم. حالا، اون ویسکی رو بردار و حرف نزن. باید تا قبل از طلوع، گزارشِ منطقهیِ چهار رو رویِ میزِ فرماندهی داشته باشم.
تهیونگ دوباره به افق خیره شد؛ نگاهش نفوذناپذیر بود، اما انگشتانش که فرمان را چنگ زده بودند، حکایت از طوفانی داشت که در پسِ آن چهرهیِ سنگی، پنهان شده بود.
- ۱۹۳
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط