{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان واقعی

داستان واقعی
یکی از آقایون می گفت : ما ۴ تا دوست صمیمی بودیم .
وقتی امتحانات دبیرستان را دادیم ، من و دو تا از دوستام قبول شدیم .
اما دوست چهارم رد شد .

من و دوستام که قبول شده بودیم وارد دانشگاه شدیم و تلاش کردیم و فارغ التحصیل شدیم.

و خدا رو شکر پیش اون دوستمون که رد شده بود مشغول به کار شدیم ...


خدا خیرش بده
دیدگاه ها (۳)

#میشه_خورشید_من_بشی؟جونگین/سوآپارت: ۱اصلا فکرشم نمیکردم که ک...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت ۲۳ (پایان): سقوطِ امپراتوری ...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ وقتی استادت بود و عاشقت شد...🪐🩵🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟕همین که ا...

پارت چهارم ات. رفتم خونه به دوش گرفتم لباس خواب پوشیدم و با...

پارت ۲ ویو ا.ت نمیدونم چرا اما دو هفته پایانی سال مثل برق و ...

بچه ها،حالم جدی محبوبهمن شیش سال ابتداییم رو یه مدرسه دولتی ...

ع̲̅ش̲̅ق̲̅ ا̲̅و̲̅ل̲̅، س̲̅ر̲̅ن̲̅و̲̅ش̲̅ت̲̅ آخ̲̅ر̲̅𝑷𝒂𝒓𝒕:...

پارت بیست و دوم"ویو نیلسو"*از ویلا رفتیم بیرون و یکم قدم زدی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط