{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ع̲̅ش̲̅ق̲̅ ا̲̅و̲̅ل̲̅،

ع̲̅ش̲̅ق̲̅ ا̲̅و̲̅ل̲̅،
س̲̅ر̲̅ن̲̅و̲̅ش̲̅ت̲̅ آخ̲̅ر̲̅
𝑷𝒂𝒓𝒕:۴
。・:*:・゚'★,。・:*:・゚'☆,。・:*:・゚'★
_ ... ب.. بله... عه... ش.. شما...
$اوه... منو انگار نمیشناسید من ژنرال لی رانگ ( دچار کمبود اسم هستم لطفا درک بفرمایید😊) هستم. اینطور که معلومه نسبت به بقیه خدمتکارا تازه وارد هستید درسته؟
_ 🥺 ب.. بله😔.....
$ خ.. خانم! 😨( ا.ت غش کرد)
نویسنده:
ژنرال لی رانگ ا.ت رو برد به درمونگاه(نمیدونم اون زمان بهش چی میگفتن) و بعد از درمانش رفت.
ویو ا.ت:
با سر درد و بدن درد وحشتناکی بیدار شدم و خودمو توی درمونگاه دیدم، اولش تعجب کردم که اینجام ولی یکم که فکر کردم همه چیز یادم اومد، اینکه کلویی و اون نوچه هاش این بلا رو سر من اوردم و اینکه توی راه به ژنرال بر خورد کردم. ی.. یه لحظه، ژنرال؟ چ.. چطور ممکنه اون توی این دنیا باشه؟ 😢 تازه اسمشم عوض شده🥲
حتما براتون سوال شده که دارم در مورد چه چیزی حرف میزنم. خب.... داستان... البته نمیشه داستان بهش گفت چون خیلی کوتاهه پس دوباره شروع میکنم ماجرا اینه که من از دوران دبستان تا همین الان دلمو به یه پسر که همکلاسیمم بود باختم ولی هیچوقت جراعت نکردم که بهش بگم. چون میترسیدم که اون حسی بهم نداره تازه اینجاش منو بیشتر ناراحت میکنه که وقتی مدرسمون از هم جدا شد و رفتیم راهنمایی مطمئن شدم این حسی که بهش دارم عشقه. قبل از اینکه مدرسمون جدا بشه فقط میدونستم حس عجیبی نسبت بهش دارم ولی نمیدونستم که چیه.تازه اینم اذیتم میکنه که تقریبا هر روز گَه گُداری میبینمش و مجبورم کاملا طبیعی رفتارکنم. خب... ولش کنید به هر حال اینجا خوش بختانه منو نمیشناسه و البته ازم بزرگ تره(اینکه بزرگ تره چه ربطی داره). حس میکنم چندشه در این مورد حرف بزنیم😂 خب باید هر چه سریع تر برم و به کارام برسم.
چند روز بعد، ویو ا.ت:
توی این چند وقتی که اینجا بودم فهمیدم که ولیعهد اینجا قبل از اینکه من بیام فهمیده که نامزدش بهش خیانت کرده و اونم نامزدشو از قصر انداخته بیرون و اینکه اشراف زاده ها، منظورم پسر اشراف زاده ها و البته قدرت دارای کشور یا همون کله گنده های کشور (بازم منظور پسراشون) دوست های صمیمی ولیعهد هستن. البته یکی از بزرگترین و قوی ترین ژنرال های یکی از لشکر ها هم دوست صمیمی ولیعهده که احتمال زیاد فهمیدین که چه کسیه، بله درسته ژنرال لی رانگ که محافظ ولیعهد هم هست. راستی یکی از دوستای صمیمی ولیعهد برادر ناتنیِ ولیعهده، تازه ازشم بزرگ تره ولی نمیدونم چرا داداش کوچیک ترو ولیعد کردن البته به منکه ربطی نداره ولی خب نظرمو میگم شاید پارتی بازی بوده.اصلا حال کنید اطلاعاتُ😎😂 یادم رفت اینم بگم که ولیعهد و پسرای اشراف زاده اعضای بی تی اس ان😍اصلا شانسو حال کنید😎 وقتی اسماشونو شنیدم هم تعجب کردم و هم بلا نسبت مثل سگ خوشحال شدم. تازه بیشتر از این تعجب کردم که ولیعهد جونگ کوکه. اسمشو با کلی زحمت و التماس فهمیدم. شرمنده هی فراموش میکنم😅 فک کنم الزایمر شدید دارم😂 برادر ولیعهد جونگ کوک نازنین ما کسی نیست جزززز...... تهیونگ 😎(بزنید دست قشنگه رو برای تهکوک ناناصم😎💃🏻. وقتی حتی توی داستانم تهکوکُ ول نمیکنم😂) خب اینارو ولش کنید بیایین بریم دنبال بقیه داستان:
(جناب ولیعهد+ برادر ولیعهد× ورد واید هندسام آقای جین هم☆بقیه رو هم بعداً میزارم )
+ خب.... اینو هم که انجام دادیم، این نامه روهم هیونگ برسون به دست مشاور اعظم که حتما به پدرم بده، ممنونم ازت امروز خیلی کمکم کردی.
☆ نه بابا این چه حرفیه وظیفمه به ولیعهد کوچولومون کمک کنم😉😂یاع یاع یاع. خب دیگه بسه من برم تا دیر نشده.
+ خب تهیونگ هیونگ دیگه کاری نداریم؟
× نه، بالاخره آزاد شدیم☺️💪🏻خب الان چه کنیم جناب ولیعهد 😉
+ هییی! اذیت نکن مگه نگفتم منو همون داداش صدا بزن. ولی هیونگ تو واقعا مشکلی نداری که من ولیعهدم با اینکه تو بزرگ تری؟ منکه خیلی عذاب وجدان دارم😟
× نه نگران نباش کوکی جونم من خودم دوست نداشتم ولیعهد بشم😊 الان منو نگاه کن من از تو آزاد ترم و تقریبا هر کاری دلم خواست میکنم😉
نویسنده:
خلاصه که وقتی این دو بردار داشتن باهم حرف میزدن و میخندیدن، ا.ت اتفاقی داشت از کنار اتاقشون رد میشد که یک دفعه نگاهش به اتاق کار ولیعهد و برادر ولیعهد و دوستای ولیعهد دوخته شد(😂).(در اتاق باز بود)
_.....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خب چطور بود؟ مایلید به ادامش؟
شرطشم فقط اینه که این پارتو حسابی حمایت کنید😘
#TaekookForever #Vmon #Jikook #Taekook_moment #BTS_couple #تهکوک_عاشقانه
#تهکوک #بی_تی_اس #کیپاپ #کره_جنوبی #نامجون #سوکجین #مین_یونگی #هوسوک #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #نامجین #یونمین #تهکوک #فالو_کن #فالو_بک
دیدگاه ها (۰)

معرفی میکنم همسران غیرتی 😎😂#TaekookForever #Vmon #Jikook #Ta...

من برگشتم با تهکوک ناناصم😍#TaekookForever #Vmon #Jikook #Ta...

این بچه آخه چقد عاشقه♥🫠فقط آخرش که لیسش زد😂#TaekookForever #...

قربون اون غیرتت جناب کیم🤌🏻😎#TaekookForever #Vmon #Jikook #Ta...

رمان هکر کوچولوی من پارت دوم

این عشق فیک نیست پارت 2//ویو ساعت 5//. //ویوی ا/ت //د...

ویو کوکبا نور خورشید از خواب بیدار شدم یکم تکون خوردم احساس ...

Otagh baghli Part 45 قضیه ی صبح رو براش تعریف کردم و گفتم که...

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

پارت 20

رمان هکر کوچولوی من پارت چهارم

چندپارتیتوروز تولد منو فراموش کردی!تام از خونه رفت بیرون و ب...

سناریو بی تی اس

آتیشی که از بارون شروع شدpart 39ویوی ا. تچند لحظه فقط به جون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط