{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

احمدباپاهای عرض شانه بازکرده بودوچماق تویکی ازدستاش،که به

احمدباپاهای عرض شانه بازکرده بودوچماق تویکی ازدستاش،که به کف دست دیگش آروم زربه میزدبایه نیش خند نگاهم میکرد.رفقاشم دست به سینه کنارش.احمدبالودگی گفت:
-موش کوچولو،افتادی توتله.بعدهمگی زدن زیرخنده.باچشمای گردفقط نگاهشون میکردم.زبونم ازاین غافل گیری بنداومده بود.یهواحمددادزد:
-بچه هاتاجون داریداین بچه ریقوروبزنید.
همگی باداددویدن سمتموشروع کردن زدنم.رو زمین افتادم،موشتولگدبودکه سمتم پرت میشد.خیلی دردداشت.دیگه جونی برام نمونده بود.ازدردبه خودم میپیچیدم ودادمیزدم بعدبه شدت به گریه افتادم.یه دفعه صدای دادآرازوشنیدم:
-ولش کنیدعوضیا.
بعدهم خودشورسوندو یکی یکی اوناروازروی من به کناری هل میداد.بانفس نفس جلوشونوازنزدیک شدن به من گرفت.روبه احمدگفت:
-بسه خواهش میکنم، ولش کنید.هرچقدربگی بابتش میدم.باشه؟قبوله؟
احمد،گاردشوپایین آوردودرراه همینطورکه دورمیشدگفت:
-حرف می‌زنیم.میام سراغت.
بعدهم به رفیقاش اشاره کرد،که همگی رفتن دنبالش.بعدهامتوجه شدم ،کل پس اندازی که جمع کرده بودتا پی اس فوربخره.به احمدداده بودتادست ازسرمن برداره. درحالی که ازدردروزمین درازکشیده بودموگریه میکردم،آرازبه کمکم اومدوبلندم کرد.
-آدرین،به من تکیه بده تابریم خونه.تقصیرخودته که خودتودخالت دادی.
وقتی که به خونه رسیدیم مامان ازشدت نگرانی،دوساعت گریه کرد.باباهم بخاطراین که دعواکردمومامان هم نگران کرده بودم،کلی دعوام کرد،بعدهم توپ فوتبالی که قول داده بودبرام بخره،کنسل شد.نمیدونم این همه تنبیه لازم بود؟به گفته خودبابامن اصلاح نشدم بااین همه تنبیح.باصدای زنگ گوشیم،ازفکربیرون اومد.به سختی ازجیب تنگ شلوارم بیرون آوردمشونگاه صفحه اش کردم،مامان بودحتمابخاطرنرفتم به خونه زنگ زده خبربگیره.مطمئنن باباهم ماجرای صبحم براش گفته.آیکون سبزولمس کردموگوشی روگرفتم جلودهنم،بدون اینکه اجازه بدم حرف بزنه گفتم:
-نگران نباش هنوززنده ام،دعوام هم نشده باکسی،شبهم خونه نمیام. خونه ی امیدینامیرم.خدافظ.
بعدم گوشی روقطع کردم.باپوف بلندی گوشیروپایین آوردم،من بایدازاین زندگی کوفتی رهابشم،بایدبرم.
مامان هم بامن زیاد مهربون نبوده،یادمه ۹سالم بودکه توکوچه بابچه هافوتبال بازی میکردیم.من بالباسای فوتبالی که مامان بهم هدیه داده بود.ژست رونالدوروبه خودم گرفته بودم،برگردون میزدم،زیرپایی و.... کلی هم گل زده بودم.احساس میکردم بخاطرلباساس که من انقده خوب دارم بازی می‌کنم وگل میزنم.خیلی خوش حال بودم اون ازذوق زیادخنده ازرولبام پاک نمیشد.دوباره میخواستم یه گل دیگه بزنم که یکی ازبچه هامیخواست جلوموبگیره که لباسموازپشت کشید.ازآستین جرخورد.
دیدگاه ها (۰)

شکه برگشتمونگاه لباسم کردم،اشک توچشمام جمع شد.وای لباسم خراب...

پارت14#جلوپارک که رسیدم، رفتم تقریبا وسط خیابون ایستادم.فقط ...

پارت12#زمان حال....آدرین☆واردپارکی که پیداکردم شدم.خسته ازپی...

رسیدم به فندکی که با بندبلندی، به در دکه آویزون بود.جلورفتمو...

زود رفتم واسه زن عمو توضیح بدم که یه وخ سو تفاهم نشه- سلام ز...

(ڪاور شخصیـت اصلے عمـاد)پارت_3وااااااای اینکه عماد خودمون بو...

#خورشیدوماه🌙☀️part=3بعد از کلی خسته گی کلاسمون تموم شد، بلند...

وقتی دختران میناب از رفتنشان خبر داشتند..

تولدم مبارک ✨️ 🧸

مستر مین عاههههه😁🫦🥵#یونمین #جیمین #یونگی #مین_یونگی #پارک_جی...

اسم سریال: چهار دست دو سوناتfour hands two sonatas

@morteza_dalvand#طنز#خنده#خنده_دار#خنددار#خنده_بازار#شوخی#شا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط