{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

playmate p

#playmate p⁹⁷
تهیونگ: هر کاری بگی میکنم حتی اگر اون کار به معنی از دست دادن جونم یا از دست دادن همه چیزم باشه..
ات:حواست هست کیو داری بازی میدی؟
ات:نقشه جدیدتهه؟(عصبی)
*تهیونک دستاش دور مچ ات حلقه زده بود سرمای تن ات با گرمای سوزان کیم تضاد عجیبی داشت
درد سنگینی توی قفسه سینه کیم بود این درد دیرینه بود و حالا بیشتر شده بود ضربان قلبش نا منظم بود و نفساش بریده بریده
ات:(*با چشماش به کیم خیره)
تهیونگ:دیگه نمیتونم...باور کن...
ات:چی باعث میشه بهت باور داشته باشم ها؟ به چیت باور داشته باشم؟چیکار کردی که باورت کنم؟
تهیونگ:....(*با این حرف ات خشکش زد انگار یه سطل اب یخ روش خالی شده بود ...قلبش از تپش واستاد ....کل این ۲۵ سال از جلوی چشماش رد شد ...یعنی واقعا هیچ کاری نکرده بود‌؟)
تهیونگ:ات..من..من
ات:تو چی ؟تو چی تهیونگ؟
تهیونگ:...(سردی نگاه همیشگیش جاشو به درد و قرمزی و شکست داد اون با افکارش درست عین امواج پر تلاطم درونش رخنه کردند)
●○تهیونگ ویو:
من...من...واقعا کاری نکرده بودم؟!پس چطور جرعت نزدیک شدن به جئون ات و خودم دادم؟چطور این قلب احمق به خودش احازه داده بود رام بشه؟چطور این چشما مطیع شده بودن؟[[[**انگار توی یه طرفه گیر افتاده بود که مقصدم اشتباه بوده برعکس رونده بودم با هر قدمم از ات دور تر میشدم من ...من هیچ کاری برای به دست اوردنش نکرده بودم جز ....
☆به چیه این عشق میبالی کیم تهیونگ؟ به مقدس بودنش؟به پاک بودنش؟قسم میخورم من ذره ای لایق این معبود نیستم عشق مقدسه من...من...ذره ای از قداست درون خودم نمیبینم چطور به خودم اجازه دادم عشق این دختر درونم رخنه کنه؟ چطور به خودم اجازه دادم نزدکیش شم ...چطور چشمانم با رد نکاهش به خضوع در می امدنند و جطور این قلب با استشمام عطر تنش به لزه می افتاد؟
....
من اونو از خودم رونده بودم تمام رنج و سختی این زندگی مضحک رو بهش تحمیل کرده بودم اون درست میگفت....
اما من این حیات و بدون اون نمیخام....
■□راوی ویو:
درون این کالبد سنگی،تازه خون جریان پیدا کرده بود و این قلب شروع به تپیدن و این‌چشما شروع به لرزه کرده بودن کیم معبود جئون ات شده بود و چشمانش جز نگاه او مشماش جز عطر پیکر او و قلبش جز ضربان او و شنواییش به غیر از صدای او چیزای رو احساس نمیکرد ////این جنون بوی خون میداد..///
تهیونگ:بهت..بهت ثابتش میکنم...اگر حتی یه ثانیه از عمرم باقی مونده باشه حتی اگر همه چی به ارزش خونِ وجودم تموم شه بهت ثابتش میکنم
ات:...؟دیره...خیلی دیره...این حرفایی که‌میزنی بوی شهوت میده نه عشق
□راوی:و ناگاهان کلمه شهوت به جای عشق... اتشی شد بر خاکستر نیمه جان کیم.
تهیونگ:شهوت؟...(*خواست حرف بزنه که ات مانعش شد)
ات:این عشق نیست کیم تهیونگ شهوته
تیهونگ:..نمیتونی همچین اسمی روی این جنون بزاری
ات...
تهیونگ:وقتی دورم پر از هرزه و زیرخوابه وقتی.....وقتی...(*عصبی چشمو به اطراف چرخوند ..و پوزخندی زد)
ات: دارم بهت هشدار میدم نزدکیم نشو کیم لطفا بزار این عملیات تموم شه دیگه همو نمیبینیم .
تهیونگ:(*میخواست به ات بگه که این حس لعنتی که تو وجدش رخنه کرده ذره ذره داره نابودش میکنه میخواست بگه که اون...اون..واقعا عاشق شده اما نتونست ...به ات خیرع شد و نگاعش تغیر کرد )
تهیونگ:بهت گفته بودم کیم چیزیو که بخاد به دست میاره حتی به قیمت خونش باشه...این‌پسر تنها چیزی که میخاد تویی...میفهمی؟ تو
تهیونگ:رامت میکنم حتی اگر خودت نخای اینکه مال من باشی تموم چیزیه که میخام
ات:(پوزخند عصبی زد و به تهیونگ خیره شد*)
ات:نمیتونی...من هیچ وقت متعلق به کسی عین تو نمیشم احمق
تهیونگ:تو همین الانشم مال منی
ات:من نوشیدنی خوردم ولی انگار تو مستی
تهیونگ:....خواستم باهات راه بیام یادت باشه خودت نخواستی
ات:تو چه راه بیای چه بدویی بهم نمیرسی حتی توی خوابت ...از توهمات شیرینت بیا بیرون(عصبی و تحقیر امیز)
تهیونگ:اگر این توهم و خوابه بزار توش گم بشم...
ات:من دشمنتم میفهمی؟؟(داد)
تهیونگ:(*لبخند تلخی زد و سرشو انداخت پایین)
تهیونگ:مهم نیست
ات:....
تهیونگ:فقط باش همین
ات:از سر ترحم باهام حرف نزن لعنتی(عصبی)
تهیونگ:ات کدوم ترحم؟وقتی زندگیم تو دستای توعه وقتی داری ذره ذره نابودم میکنی هیچ ترحمی باقی نمیمونه
تهیونگ:من ...من.(*میخواست به جئون ات بگه که دوسش داره و این جنون داره نابودش میکنه ولی گوشیش زنگ خورد)
■□یهو صدای زنگ گوشی کیم بلند شد تهیونگ رنگ چهره اش از سرخی و شکست به سفیدی رسید و سر جاش خشکش زد ....
#نامجون #جین #یونگی #جیهوپ #جیمین #جونگکوک #کیپاپ #کیم_تهیونگ #تهیونگ #بی_تی_اس #کره #کره_جنوبی #رمان #فیکشن #فیک #فیک_تهیونگ
شرایط👅👅👅
۳۵ لایک
۴۰ کامنت
۱۰ بازنشر
دیدگاه ها (۱)

#playmate p⁹⁶●○تهیونگ چشماشو بست با خیال اینکه دیگه همه چی ت...

حمایت https://wisgoon.com/xxlefoxx

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط