{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یادش بخیر، آبنبات چوبی که دست بچه های محل می دیدیم، کچل م

یادش بخیر، آبنبات چوبی که دست بچه های محل می دیدیم، کچل می کردیم پدر و مادرمان را تا برای ما هم بخرند....حواسمان نبود که بچه های محل هم کچل می کنند پدر و مادرشان را تا کفش و لباسشان مثل ما بشود....طبیعی بود، بچه بودیم و هر چیزی دست دیگران می دیدیم می خواستیم. ما مثل آنها می شدیم و آنها مثل ما.... بزرگ شدیم و خیال کردیم بازی کودکانه مان تمام شده؛ فکر نمی کردیم حکایت بچه گانه مان ادامه داشته باشد....
دیدگاه ها (۳)

مجموعه حوادث ناگوار

علت این نام‌گذاری رو نمیدونمشاید چون آدم‌های زرنگ اینو پاشون...

شاید کمتر کسی باشد که در کودکی، خودش را تخلیه نکرده باشد، با...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت ۲۳ (پایان): سقوطِ امپراتوری ...

پارت هفتمپدر و مادر چان لبخند هایشان محو میشه و با نگرانی به...

#تجربه_من ۱۳۴۸#ازدواج_در_وقت_نیاز #فرزندآوری #تحصیل #اشتغال ...

𓆩𐙚.. (the end ) چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ــــــــــــــــــــــ...

"آرت/مای هیرو آکادمی /Hikari Megami"سلام بچه ها خوبید؟ بالاخ...

Crimson Vow🍷❤️‍🔥/قسم خونینPART:Tweنیکی و تهیونگ از سرجایشان ...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط