یادش بخیر، آبنبات چوبی که دست بچه های محل می دیدیم، کچل م
یادش بخیر، آبنبات چوبی که دست بچه های محل می دیدیم، کچل می کردیم پدر و مادرمان را تا برای ما هم بخرند....حواسمان نبود که بچه های محل هم کچل می کنند پدر و مادرشان را تا کفش و لباسشان مثل ما بشود....طبیعی بود، بچه بودیم و هر چیزی دست دیگران می دیدیم می خواستیم. ما مثل آنها می شدیم و آنها مثل ما.... بزرگ شدیم و خیال کردیم بازی کودکانه مان تمام شده؛ فکر نمی کردیم حکایت بچه گانه مان ادامه داشته باشد....
- ۲.۸k
- ۲۰ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط