{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹
.𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮 .


صدای زنگ‌های کلیسا در فضا پیچید و برای لحظه‌ای ذهن آشفته‌اش را جمع‌تر کرد.

چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید.

درهای بزرگ چوبیِ مقابلش با صدایی آرام باز شدند و نور گرم لوسترهای عظیم کلیسا روی صورتش نشست. ناخودآگاه لب پایینش را بین دندان‌هایش گرفت و قدم اول را برداشت.

سالن باشکوه‌تر از چیزی بود که تصور می‌کرد. دو طرف راهرو با گل‌های سفید و شمع‌های بلند تزئین شده بودند و نور طلایی چراغ‌ها روی دیوارهای مرمرین می‌درخشید.

اما چه فایده؟

وقتی ذره‌ای اشتیاق برای این مراسم نداشت.

قلبش آن‌قدر محکم به سینه‌اش می‌کوبید که صدای تشویق‌ها، سوت‌ها و زمزمه‌های شاد مهمانان را دور و مبهم می‌شنید؛ انگار همه چیز زیر آب اتفاق می‌افتاد.

دسته‌گل سفید داخل دستش را محکم‌تر فشرد.

دامنه‌ی پشتِ لباس عروسش با هر قدم روی سنگ‌های صیقلی کف کلیسا کشیده می‌شد و رد نرمی پشت سرش به جا می‌گذاشت.

قدم‌هایش آرام اما سنگین بودند.

آن‌قدر سنگین که انگار به جای راه رفتن، به سمت سرنوشتی رانده می‌شد که هیچ انتخابی در آن نداشت.

بالاخره به سکو رسید.

و همان لحظه نفسش برای چند ثانیه در سینه حبس شد.

مرد روبه‌رویش با کت‌وشلوار مشکی ایستاده بود؛ رنگ لباسش درست به تیرگی موهای پرکلاغی‌اش بود.
سرد.
مرموز.
و غیرقابل‌خواندن.

با تردید روی سکو قدم گذاشت و بلافاصله نگاهش را از او گرفت و به عاقدِ پیر دوخت.
حتی دلش نمی‌خواست نیم‌نگاهی به مرد کنارش بیندازد.

عاقد کتاب قطور را باز کرد و با صدایی بلند شروع به خواندن متن عقد کرد.

با هر جمله‌ای که بر زبان می‌آورد، از آن‌ها می‌خواست سوگندی تازه بر زبان بیاورند.

سوگندهایی که برای او چیزی جز چند کلمه توخالی نبودند.

لب‌هایش هنگام تکرارشان می‌لرزید، اما چاره‌ای نداشت.

زمان به طرز عجیبی کُند می‌گذشت.

وقتی حرف‌های عاقد به پایان رسید، سکوت کوتاهی بر فضای کلیسا حاکم شد.

فقط صدای موسیقی ملایم و پچ‌پچ آرام مهمانان به گوش می‌رسید.

ناگهان گرمای دستی را روی دستش احساس کرد.
متعجب سرش را چرخاند و به مرد کنارش نگاه کرد.

نگاهش به قدری سرد بود که هیچ احساسی را لو نمی‌دادند.

مرد آرام رو به او چرخید.
و حالا درست روبه‌روی هم ایستاده بودند.

اخم نامحسوسی روی صورتش نشست.

«نگو که واقعاً می‌خواد انجامش بده!...»

با خیره شدنش به لب های خودش فهمید درست حدس زده.
سریع چشم‌هایش را بست.

اما چیزی که حس کرد، آن چیزی نبود که انتظارش را داشت.

گرمایی نرم روی پیشانی‌اش نشست!

چشم‌هایش با تعجب باز شدند.
اون...پیشونیش رو بوسیده بود.

برای چند لحظه فقط خیره نگاهش کرد.
چشم‌هایش از ناباوری گرد شده بودند.

در همان لحظه صدای تشویق، سوت و کف زدن مهمانان دوباره فضای کلیسا را پر کرد.

نفس عمیقی کشید و آرام هوا را از بینی‌اش بیرون داد.

بعد در دلش زمزمه کرد:

_ «خب... بیاین ببینیم من چطوری به اینجا رسیدم!»


(فلش بک__ یک هفته پیش)
.
.
ادامه دارد...
لایک ها رو ببرید بالا تا ادامه بیاد خوشگلام♡
دوسش دارید؟ ادامه بدم؟
دیدگاه ها (۵۳)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹³...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~وارد سلول که شدند، تاریکی سنگینی فض...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁴...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~تیشرت مشکی‌اش را پوشید، کلاه لبه‌دا...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹²...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~فضای اون زندانِ لعنتی پر بود از بوی...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹¹...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~یونگی رفت سمتش و کنارش نشست، بدون ا...

get drunk. p2

"𝕺𝕳𝕮𝕰 𝕬 𝕲𝕬𝕴𝕹" "𝕻𝕬𝕽𝕿_²" صبح زود خورشید مانند منظره عظیمی از ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط