.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁴.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁴.
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
تیشرت مشکیاش را پوشید، کلاه لبهدار سیاهش را روی سر گذاشت و بعد از برداشتن کلیدها، از خانه بیرون زد.
باید دربارهی موضوعی با نامجون صحبت میکرد.
اما چیزی که از لحظهی خروجش روی اعصابش راه میرفت، فردِ مشکوک و احمقی بود که از چند خیابان قبل سایهبهسایه دنبالش میآمد.
دستهایش را داخل جیب شلوارش فرو برد و بدون اینکه برگردد نگاه کند، قدمهایش را آهستهتر کرد.
گوش هاش رو کمی تیز تر کرد،
صدای قدمهای منظم پشت سرش هنوز شنیده میشد.
تقریباً ده قدم باهاش فاصله داشت.
پوزخند کمرنگی گوشهی لبش نشست.
«چقدر ناشی...»
بیمقدمه مسیرش را عوض کرد و وارد کوچهی خلوتِ سمت چپ شد.
فرد ناشناس لحظهای مکث کرد. ابرویی بالا انداخت و نگاه کوتاهی به اطراف انداخت و بعد با تردید وارد همان کوچه شد.
اما همان لحظه..
دستی محکم بازویش را گرفت.
قبل از اینکه فرصت واکنش پیدا کند، با ضربی ناگهانی به بدنهی ماشین پارکشده کنار خیابان کوبیده شد.
نفسش از شوک و درد لحظهای بند آمد.
اخم ریزی کرد و لبش را میان دندانهایش فشرد.
سایهای بلند بالای سرش افتاد.
حتی از زیر نقاب و کلاه هودیش هم میشد سنگینی آن نگاه را حس کرد.
جیمین درست مقابلش ایستاده بود.
چشمهای سردش مثل تیغهای تیز روی صورت فرد ناشناس میلغزید.
فشار دستش روی بازویِ اون بیشتر شد و با صدایی خشن و گرفته غرید:
_ تو دیگه کدوم خری هستی؟ از جونت سیر شدی که افتادی دنبال من؟
فرد ناشناس جوابی نداد.
فقط با هر فشاری که روی بازوهایش وارد میشد، پلکهایش را محکمتر روی هم میفشرد.
همین سکوت بیشتر روی اعصاب جیمین میرفت.
کلافه نفسش را بیرون داد.
بعد بدونِ هیچ هشداری دستش را بالا برد و کلاه هودی را از روی سر او عقب کشید.
در همان حرکت، ماسکی را که نیمهی صورتش را پوشانده بود هم پایین کشید.
برای لحظهای زمان متوقف شد.
جیمین با دیدن چهرهی مقابلش ابروهایش را درهم کشید.
تعجب کوتاهی از نگاهش گذشت.
نگاهش روی صورتِ ظریفِ روبهرو ثابت ماند و بعد با اخمی غلیظتر پرسید:
_ یه...زن؟
ادامه دارد...
شرط: لایک ۶۰. کامنت ۴۰
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
تیشرت مشکیاش را پوشید، کلاه لبهدار سیاهش را روی سر گذاشت و بعد از برداشتن کلیدها، از خانه بیرون زد.
باید دربارهی موضوعی با نامجون صحبت میکرد.
اما چیزی که از لحظهی خروجش روی اعصابش راه میرفت، فردِ مشکوک و احمقی بود که از چند خیابان قبل سایهبهسایه دنبالش میآمد.
دستهایش را داخل جیب شلوارش فرو برد و بدون اینکه برگردد نگاه کند، قدمهایش را آهستهتر کرد.
گوش هاش رو کمی تیز تر کرد،
صدای قدمهای منظم پشت سرش هنوز شنیده میشد.
تقریباً ده قدم باهاش فاصله داشت.
پوزخند کمرنگی گوشهی لبش نشست.
«چقدر ناشی...»
بیمقدمه مسیرش را عوض کرد و وارد کوچهی خلوتِ سمت چپ شد.
فرد ناشناس لحظهای مکث کرد. ابرویی بالا انداخت و نگاه کوتاهی به اطراف انداخت و بعد با تردید وارد همان کوچه شد.
اما همان لحظه..
دستی محکم بازویش را گرفت.
قبل از اینکه فرصت واکنش پیدا کند، با ضربی ناگهانی به بدنهی ماشین پارکشده کنار خیابان کوبیده شد.
نفسش از شوک و درد لحظهای بند آمد.
اخم ریزی کرد و لبش را میان دندانهایش فشرد.
سایهای بلند بالای سرش افتاد.
حتی از زیر نقاب و کلاه هودیش هم میشد سنگینی آن نگاه را حس کرد.
جیمین درست مقابلش ایستاده بود.
چشمهای سردش مثل تیغهای تیز روی صورت فرد ناشناس میلغزید.
فشار دستش روی بازویِ اون بیشتر شد و با صدایی خشن و گرفته غرید:
_ تو دیگه کدوم خری هستی؟ از جونت سیر شدی که افتادی دنبال من؟
فرد ناشناس جوابی نداد.
فقط با هر فشاری که روی بازوهایش وارد میشد، پلکهایش را محکمتر روی هم میفشرد.
همین سکوت بیشتر روی اعصاب جیمین میرفت.
کلافه نفسش را بیرون داد.
بعد بدونِ هیچ هشداری دستش را بالا برد و کلاه هودی را از روی سر او عقب کشید.
در همان حرکت، ماسکی را که نیمهی صورتش را پوشانده بود هم پایین کشید.
برای لحظهای زمان متوقف شد.
جیمین با دیدن چهرهی مقابلش ابروهایش را درهم کشید.
تعجب کوتاهی از نگاهش گذشت.
نگاهش روی صورتِ ظریفِ روبهرو ثابت ماند و بعد با اخمی غلیظتر پرسید:
_ یه...زن؟
ادامه دارد...
شرط: لایک ۶۰. کامنت ۴۰
- ۶۶۲
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط