زندگی جدید پارت ۴۴
زندگی جدید پارت ۴۴
ویو هانا
از شرکت اومدین بیرون و بعدش منو برد به کافه بغل شرکت و اونجا نشستیم و سفارشامون رو اوردن و هانم سرش تو گوشیش بود و منم داشتم با لبخند نگاش میکردم که یهو بهم نگاه کرد
هان: چیه چرا اینجوری نگام میکنی؟
هانا: هیچی فقط خوشحالم که بعد از کلی بدبختی داریم به هم میرسیم
هان: اها اره
هانا: عه هان میسو
هان: کوشش؟
هانا: اومد تو هانا
ویو میسو
باه هیون اومدم بیرون و رفتیم کافه هیون تو ماشین موند و من رفتم وقتی رفتم تو یهو یکی صدام زد که دیدم هانا و هان هم اونجان که هانا اومد پیشم
میسو: سلام
هانا: سلام اینجا چیکار میکنی
میسو: هیچی با هیون اومدم بیرون
هانا: عه خودش کجاست؟
میسو: توی ماشینه
هان: هانا بیا بریم
میسو: سلام
هان: سلام
هانا: هان هیون بیرونه برو پیشش منم الان میام
هان: عه باشه خدافظ
میسو: خدافظ
هان: یچیزی
میسو: هوم
+ببخشید چیزی میخواستین
میسو: اها یه لحظه
هانا: راحت باش عشقم
میسو: یه کاپوچینو و یه امریکانو
+چشم
میسو: خب بگو
هان: الان شرکت بودم و به بابای خودم و هان ماجرای عروسی باهممون رو گفتم
میسو: خب چیشد چی گفتن؟
هان: هر دوتا موافق بودن با نظرم
میسو: خب خوبه
+سفارشتون امادست
میسو: خیلی ممنون
هانا: بریم
میسو: بریم
☆☆☆☆☆☆
هان: سلام
هیونجین: سلام اینجا چیکار میکنی؟
هان: با هانا اومدم
هیونجین: اها
هان: رفتم شرکت به بابام ماجرای عروسی رو گفتم
هیونجین: خب چیگفت
هان: هیجی خوشش اومد
هیونجین: تنهایی رفتی؟
هان: ن با هانا رفته بابای خودشم بود اونم موافقت کرد
هیونجین: اها خوبه. الان میری خونه؟
هان: اول هانارو میبرم بعد خودم میرم
هیونجین: خب این دستبند فلیکسه جا مونده بهش بده
هان: باشه
هانا: هان بریم
هان: بریم
هیونجین: سلام
هانا: سلام خوبی
هیونجین: فدات
هان: خب دیگه ما میریم
میسو: باشه خدافظ
☆☆☆☆☆
ویو هانا
توی راه بودیم و هان داشت من رو میبردخونه که یهو گوشیش زنگ خورد و من به جای هان جواب دادم که دیدم ای ان بود
+الو سلام
_سلام هان هیونگ کجاست؟
+نمیتونه جواب بده
_عههه
+بیشعور داره رانندگی میکنه
_اها کجا دارین میرین
+دارم میرم خونه
_نه نرو
+چرا
_خب ما دلمون برات تنگ شده بیا اینجا
+عه خب باشه میام
_باشه بای*قطع میکنه*
ویو هانا
از شرکت اومدین بیرون و بعدش منو برد به کافه بغل شرکت و اونجا نشستیم و سفارشامون رو اوردن و هانم سرش تو گوشیش بود و منم داشتم با لبخند نگاش میکردم که یهو بهم نگاه کرد
هان: چیه چرا اینجوری نگام میکنی؟
هانا: هیچی فقط خوشحالم که بعد از کلی بدبختی داریم به هم میرسیم
هان: اها اره
هانا: عه هان میسو
هان: کوشش؟
هانا: اومد تو هانا
ویو میسو
باه هیون اومدم بیرون و رفتیم کافه هیون تو ماشین موند و من رفتم وقتی رفتم تو یهو یکی صدام زد که دیدم هانا و هان هم اونجان که هانا اومد پیشم
میسو: سلام
هانا: سلام اینجا چیکار میکنی
میسو: هیچی با هیون اومدم بیرون
هانا: عه خودش کجاست؟
میسو: توی ماشینه
هان: هانا بیا بریم
میسو: سلام
هان: سلام
هانا: هان هیون بیرونه برو پیشش منم الان میام
هان: عه باشه خدافظ
میسو: خدافظ
هان: یچیزی
میسو: هوم
+ببخشید چیزی میخواستین
میسو: اها یه لحظه
هانا: راحت باش عشقم
میسو: یه کاپوچینو و یه امریکانو
+چشم
میسو: خب بگو
هان: الان شرکت بودم و به بابای خودم و هان ماجرای عروسی باهممون رو گفتم
میسو: خب چیشد چی گفتن؟
هان: هر دوتا موافق بودن با نظرم
میسو: خب خوبه
+سفارشتون امادست
میسو: خیلی ممنون
هانا: بریم
میسو: بریم
☆☆☆☆☆☆
هان: سلام
هیونجین: سلام اینجا چیکار میکنی؟
هان: با هانا اومدم
هیونجین: اها
هان: رفتم شرکت به بابام ماجرای عروسی رو گفتم
هیونجین: خب چیگفت
هان: هیجی خوشش اومد
هیونجین: تنهایی رفتی؟
هان: ن با هانا رفته بابای خودشم بود اونم موافقت کرد
هیونجین: اها خوبه. الان میری خونه؟
هان: اول هانارو میبرم بعد خودم میرم
هیونجین: خب این دستبند فلیکسه جا مونده بهش بده
هان: باشه
هانا: هان بریم
هان: بریم
هیونجین: سلام
هانا: سلام خوبی
هیونجین: فدات
هان: خب دیگه ما میریم
میسو: باشه خدافظ
☆☆☆☆☆
ویو هانا
توی راه بودیم و هان داشت من رو میبردخونه که یهو گوشیش زنگ خورد و من به جای هان جواب دادم که دیدم ای ان بود
+الو سلام
_سلام هان هیونگ کجاست؟
+نمیتونه جواب بده
_عههه
+بیشعور داره رانندگی میکنه
_اها کجا دارین میرین
+دارم میرم خونه
_نه نرو
+چرا
_خب ما دلمون برات تنگ شده بیا اینجا
+عه خب باشه میام
_باشه بای*قطع میکنه*
- ۱۸.۲k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط