{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زندگی جدید پارت۴۲

زندگی جدید پارت۴۲

هیونجین: میشه برگردی؟
میسو: اره
با شنیدن این حرف خیلی خوشحال شده بود و صورتش رو نزدیک اورد و لباش رو روی لباش گذاشت و عمیق میبوسیدتش و تمام دلتنگی ده سالش رو روی لباش خالی کرد و ازش جدا شد و محکم بغلش کرد

میسو: خیلی دوست دارم
هیونجین: من بیشتر.. قول بده دیگه تنهام نزاری
میسو:*از بغلش میاد بیرون* قول میدم که دیگه تنهات نزارم عشقم
هیونجین:*دوباره محکم بغلش میکنه*
میسو: هنوز سیر نشدی من باید برم
هیونجین: کجا یکم دیگه بمون
میسو: نمیشه رفتم بهت زنگ میزنم
هیونجین: اون شمارم رو دیگه ندارم
میسو: واقعا؟ خب اشکال نداره شمارمو از هان بگیر
هیونجین: باشه مواظب خودت باش
میسو: باشه خدافظ*میره*

ویو هیون
همونجا وایسادم تا از دیدم دور بشه وقتی که رفت منم رفتم تو وقتی رسیدم به خونه درو باز کردم که یهو

همه: مبارکههه
هان: دیدی نقشمون گرفت
هیونجین: بله دیدم با دروغ
چانگبین: بیخیال بالاخره باهم اشتی کردین
لینو: مگه قهر بودن دیوونه
هان: راست میگه
چانگبین: باشه بیا منو بخور
هیونجین: کاش هانا هم بود
☆☆☆☆☆☆☆

ویو هانا
همش داشتم به میسو فکر میکردم که دیگه طاقت نیاوردم و بلند شدم و یه هودی مشکی پوشیدم و پیاده رفتم پیشش و بعد از پنج دقیقه رسیدم و رفتم تو و صداش کردم اما جواب نداد و همه جای خونه رو رفتم و هی صداش میزدم از اینکه خونه نبود ترسیده بودم و همش فکر میکردم یه بلایی سر خودش اورده که یهو فکرم رفت به پارک و سریع از خونه اومدم بیرون که دیدم با یه حال خیلی خوب و خوشحال داره قدم زنان میاد سمت خونه که چشمش به من افتاد و دویید اومد پیشم و محکم بغلم کرد

میسو: هاناااا دلم برات تنگ شده بوود
هانا: ببینم تو چت شده نکنه مست کردی
میسو: وا دیوونه ای من الان دوییدم ادم مست مگه میدوعه
هانا: پس چرا انقدر خوشحال...
میسو: خوشحال چی؟
هانا: برگشتی پیش هیون؟
میسو: وایی خیلی باهوشی هاا
هانا:*میپره بغلش* وایی خیلی خوشحالم کردی
میسو: پس باید بریم بیرون گردش
هانا: باشه بریم.. فقط من ماشین نیاوردم
میسو: اشکال نداره با ماشین خودم میریم
هانا: باشه
ناهار رو با میسو رفتم بیرون و یچیزی خوردیم و بعدش رفتیم کافه و نشستیم

&چی میل دارید
هانا: من یه چیز کیک با قهوه تو چی؟
میسو: من یه چیز کیک با آمریکانو
&چشم
میسو: میدونستی چند روزه از خواستگاری هان از تو میگذره
هانا: اره چطور مگه؟
میسو: خب نمیخواین برین دنبال کار عروسی
هانا: باید با باباهامون هماهنگ کنیم
میسو: میخوای بعد از اینجا بریم شرکت بگی
هانا: الان که نمیشه باید هان هم باشه ولی فعلا ن
میسو: چرا باز خدایی نکرده یه اتفاقی میوفته ها
هانا: من یه نقشه دارم که میگم
میسو: چه نقشه ای؟
هانا: باید اول به هان بگم بعد به توهم میگم
دیدگاه ها (۰)

زندگی جدید پارت۴۳میسو: خب کجا بریمهانا: اول بریم تو اون مغاز...

زندگی جدید پارت ۴۴ویو هانااز شرکت اومدین بیرون و بعدش منو بر...

زندگی جدید پارت۴۱ویو هانااز خونه اومدم بیرون و به میسو زنگ ز...

زندگی جدید پارت۴۰لینو: باهاش حرف زدی؟ هان: ارهفلیکس: بیایید ...

MY DADDY...............................P⁵بعد کلی حرف زدن رفت...

رمان~Goddess ~پارت۱۱

پارت ۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط