پارت
پارت ۶:
سر پناه
تاکه میچی سریع کنار دراکن نشست و شونه دراکن رو تکون داد : دراکن ـ سان .....بیدار شو ....دراکــــن ـ ســـان
دستش رو روی نبض دراکن گذاشته و دید میکنه پس بیشتر سعی کرد بیدارش کنه
ولی دراکن بیهوش شده بود تاکه سریع به سمت مایکی و سوزمه که یکم اون طرف تر داشتن با هانما مبارزه میکردن برگشت و گفت: دراکن سان چاقو خورده !
مایکی یک لحظه وایستاد و ماتش برد انگار سعی داشت این موضوع رو هضم کنه : چـ...چی ؟
سوزمه :تاکه ! دراکن رو از اینجا ببر ...همین الان !
∆=∆=∆=∆=∆=∆=∆=∆
پرش زمانی به بیمارستان:
اما داشت بغل هینا گریه میکرد و تاکه داشت برای میتسوریا و پهیان تعریف میکرد چی شده
میتسوریا: الان چی شد ؟
تاکه : نمیدونم ...گفتم سکته قلبی کرده
میتسوریا: گندش بزنن !
که یک هو صدای قدم های محکم یکی از دور اومد ...نه قدم های دو نفر یکی که سریع تر حرکت میکرد
سوزمه و مایکی به سمت اونها اومدن سوزومه بیشتر اعصبانی بود تا نگران دوید سمت تاکه و بقیه لباسش رو گرفت و بردش بالا ( قدش کوتاه تره ولی زورش بیشتره)
سوزومه: دهن باز کن و بگو چی شد !!!
مایکی : سوزومه...
سوزمه فحشی زیر لب داد و با اکراه تاکه رو ول کرد و این باعث شد تاکه با زانو بخوره زمین
یک هو یک پزشک از اتاق بیرون آمد همه دورش جمع شدن
پزشک ( با خونسردی): نگران نباشید حال بیمار خوبه ! تا چند روز دیگه هم مرخص میشه !
همه نفس راحتی کشیدن و اما دوباره شروع به گریه کرد
هینا: اما تو چرا وقتی دراکن حالش خوب نیست گریه میکنی وقتی هست هم گریه میکنی ؟
سوزومه نفس عمیقی کشید و گفت: خوبه....اگه اتفاقی براش میفتاد این بیمارستان و تمام کارمندان رو آتیش میزدم !!!
میتسوریا: اممم...سوزومه!
سوزومه : باشه باشه شوخی کردم !!!
وسط این بگو مگو تاکه دید مایکی داره میره و نگران شد و دنبالش رفت تا وقتی رسید به جای که کاملا تنها باشه و دید مایکی شروع به حرف زدن با خودش و. اروم گریه کردن
مایکی ( زمزمه ) : کن چین ....دیگه هیچ وقت منو آنقدر نترسون....کن چین ...
تاکه میچی خشکش زده بود واقعا این همون مایکی ریس گنگ تومان بود ؟؟؟ این خون مایکی بود که تو آینده آنقدر شرور میشد ؟ ...امکان نداشت
قبل از اینکه تاکه حتی یک قدم به سمت مایکی برداره سوزومه با آرامش و خونسردی همیشگی از کنارش رد شد و به سمت مایکی رفت خیلی بی صدا ....
کنار مایکی نشست و سر مایکی رو گرفت و روی شونه خودش گذاشت و آرام گفت : هی...مایکی چرا گریه میکنی مرد ؟ اون حالش خوبه ....زندس !
مایکی ( زمزمه ): قهرمان ها گریه نمیکنن
سوزمه ( با پوزخند غمگین): معلومه که گریه میکنن! ...وقتی....وقتی دلشون بشکنه ....ولی الان تو نباید گریه کنی ! مخصوصاً اگه دلیلی برای گریه نداشته باشید ...
بعد چشم های سوزمه برق زد و یک هو انرژی زیادی گرفت و از جایش پرید : بدو دیگه ! بیا بریم دکتر گفت میتونیم ببینمش ! نمیخوای که باجی بره بگه ما تنهاش گذاشتیم !!!
بعد دستش را به سمت مایکی دراز کرد : بدو دیگه قاتل دوریاکی !
مایکی اروم لبخند زد و زمزمه وار گفت: هی !
و بعد دست سوزمه رو گرفت و بلند شد هر دو به سمت بیمارستان حرکت کردن و وقتی از کنار تاکه رد شدن مایکی گفت: تاکه ! هرچی اینجا دیدی به هیچ کس نگو !!!
سوزومه با خنده : اره ! وگرنه خونت حلاله!
بعد هر دو دست هامون رو روی شونه های تاکه گذاشتن و به سمت بیمارستان حرکت کردن ...
[][][][][][][][][][][][][][][][]
بقیه پارت بعد (ノ^_^)ノ
خوب چی طور بود ؟
سر پناه
تاکه میچی سریع کنار دراکن نشست و شونه دراکن رو تکون داد : دراکن ـ سان .....بیدار شو ....دراکــــن ـ ســـان
دستش رو روی نبض دراکن گذاشته و دید میکنه پس بیشتر سعی کرد بیدارش کنه
ولی دراکن بیهوش شده بود تاکه سریع به سمت مایکی و سوزمه که یکم اون طرف تر داشتن با هانما مبارزه میکردن برگشت و گفت: دراکن سان چاقو خورده !
مایکی یک لحظه وایستاد و ماتش برد انگار سعی داشت این موضوع رو هضم کنه : چـ...چی ؟
سوزمه :تاکه ! دراکن رو از اینجا ببر ...همین الان !
∆=∆=∆=∆=∆=∆=∆=∆
پرش زمانی به بیمارستان:
اما داشت بغل هینا گریه میکرد و تاکه داشت برای میتسوریا و پهیان تعریف میکرد چی شده
میتسوریا: الان چی شد ؟
تاکه : نمیدونم ...گفتم سکته قلبی کرده
میتسوریا: گندش بزنن !
که یک هو صدای قدم های محکم یکی از دور اومد ...نه قدم های دو نفر یکی که سریع تر حرکت میکرد
سوزمه و مایکی به سمت اونها اومدن سوزومه بیشتر اعصبانی بود تا نگران دوید سمت تاکه و بقیه لباسش رو گرفت و بردش بالا ( قدش کوتاه تره ولی زورش بیشتره)
سوزومه: دهن باز کن و بگو چی شد !!!
مایکی : سوزومه...
سوزمه فحشی زیر لب داد و با اکراه تاکه رو ول کرد و این باعث شد تاکه با زانو بخوره زمین
یک هو یک پزشک از اتاق بیرون آمد همه دورش جمع شدن
پزشک ( با خونسردی): نگران نباشید حال بیمار خوبه ! تا چند روز دیگه هم مرخص میشه !
همه نفس راحتی کشیدن و اما دوباره شروع به گریه کرد
هینا: اما تو چرا وقتی دراکن حالش خوب نیست گریه میکنی وقتی هست هم گریه میکنی ؟
سوزومه نفس عمیقی کشید و گفت: خوبه....اگه اتفاقی براش میفتاد این بیمارستان و تمام کارمندان رو آتیش میزدم !!!
میتسوریا: اممم...سوزومه!
سوزومه : باشه باشه شوخی کردم !!!
وسط این بگو مگو تاکه دید مایکی داره میره و نگران شد و دنبالش رفت تا وقتی رسید به جای که کاملا تنها باشه و دید مایکی شروع به حرف زدن با خودش و. اروم گریه کردن
مایکی ( زمزمه ) : کن چین ....دیگه هیچ وقت منو آنقدر نترسون....کن چین ...
تاکه میچی خشکش زده بود واقعا این همون مایکی ریس گنگ تومان بود ؟؟؟ این خون مایکی بود که تو آینده آنقدر شرور میشد ؟ ...امکان نداشت
قبل از اینکه تاکه حتی یک قدم به سمت مایکی برداره سوزومه با آرامش و خونسردی همیشگی از کنارش رد شد و به سمت مایکی رفت خیلی بی صدا ....
کنار مایکی نشست و سر مایکی رو گرفت و روی شونه خودش گذاشت و آرام گفت : هی...مایکی چرا گریه میکنی مرد ؟ اون حالش خوبه ....زندس !
مایکی ( زمزمه ): قهرمان ها گریه نمیکنن
سوزمه ( با پوزخند غمگین): معلومه که گریه میکنن! ...وقتی....وقتی دلشون بشکنه ....ولی الان تو نباید گریه کنی ! مخصوصاً اگه دلیلی برای گریه نداشته باشید ...
بعد چشم های سوزمه برق زد و یک هو انرژی زیادی گرفت و از جایش پرید : بدو دیگه ! بیا بریم دکتر گفت میتونیم ببینمش ! نمیخوای که باجی بره بگه ما تنهاش گذاشتیم !!!
بعد دستش را به سمت مایکی دراز کرد : بدو دیگه قاتل دوریاکی !
مایکی اروم لبخند زد و زمزمه وار گفت: هی !
و بعد دست سوزمه رو گرفت و بلند شد هر دو به سمت بیمارستان حرکت کردن و وقتی از کنار تاکه رد شدن مایکی گفت: تاکه ! هرچی اینجا دیدی به هیچ کس نگو !!!
سوزومه با خنده : اره ! وگرنه خونت حلاله!
بعد هر دو دست هامون رو روی شونه های تاکه گذاشتن و به سمت بیمارستان حرکت کردن ...
[][][][][][][][][][][][][][][][]
بقیه پارت بعد (ノ^_^)ノ
خوب چی طور بود ؟
- ۴.۲k
- ۱۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط