{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Investing with family | سرمایه گذاری با خانواده

Investing with family | سرمایه گذاری با خانواده
Part there

خانه‌ی یانگ جونگین ، ۱۲ ژوئن

انگار کسی دارد من را صدا میکند.
صدایی ملایم.
نه دارد فریاد میزند‌.
با هر نفس ریه ام میسوزد. سرما در تک تک سلول های بدنم پخش می‌شود.
باد در گوشم زوزه میکشد. به سمت هر صدا میچرخم.
دارم دور خودم میچرخم.
تاریکی مرا در آغوش گرفته.
سپس نور در چشم هایم میزند.
صدای جیغ خفه‌ی چرخ های ماشین.
و ناگهان؛
چشم هایم با ضرب باز می‌شوند.
پرتوی گرم خورشید از میان پرده روی تخت افتاده.
دستم را میان مو های آشفته ام میکشم.
صدای ضربان قلبم را میشنوم.
خدایا. این دیگه چی بود؟
از روی تخت بیرون میخزم تا به صورتم آب بزنم.
بابد آماده بشم و به شرکت برم.
این کابوس هرچی که بود ، نمیخوام بهش فکر کنم.
___

شرکت سونگ وان ، صبح

لیوان قهوه در دستم است. مثل اینکه دستگاه قهوه ساز امروز خوب کار کرده، بدون مشت ای محکم آقای هان.
_ درآمد کل این ماه ۴۰ میلیون وون بوده این نسبت به ماه قبل ۵٪ کاهش داشته ، اما فکر کنم همینطور بمونه.
با زیرکی به من نگاه میکنه.
_ درسته آقای هان ، به لطف شما همه چیز آماده ست و طبق گفته کارگردان کیم تا حداکثر دو روز دیگه میتونیم تبلیغمون رو ببینیم.
خانم چو که تا الان با دقت به صحبت های ما گوش میداد مو هایش را از صورتش کنار میزند و به پشت گوشش هدایت می‌کند.
از همین جا میتونم ارقام بزرگ تایپ شده را ببینم.
چو سو یون و هان هیون وو از اول راه با من بودن.
براشون ارزش قائلم.
صدای خش خش کاغذ وقتی متوقف می‌شود که خانم چو شروع به حرف زدن می کند.
_ هزینه های عملیاتی ما نسبت به بودجه ۴ هزار وون بیشتر شده و بیشترین افزایش مربوط به بخش دستمزد و بازاریابی بوده.
آقای هان چشمکی به من میزند.
_ میتونیم جبرانش کنیم ، آقای یانگ جونگین، اینطور نیست؟
___

خانه‌ی سونگ ایل و یانگ هه سان ، پدر و مادر یانگ جونگین

بوی غذا در خانه پبچیده‌. مادرم پشت گاز ایستاده و مواد توی ماهیتابه را هم میزند‌.
_ جونگین! خوش اومدی.
لبخند میرنم و به احترام خم میشم‌.
_ سلام مامان [به سمتش قدم برمیدارم و کنارش می ایستم] حالت چطوره؟
دست لطیفش را روی شانه ام میگزارد‌.
_ خوبم عزیزم، زندگی میگذره و ما فقط میتونیم تماشا کنیم.
_ میدونم چی میخواین بگین ، شما همیشه جوونین.
می‌خندد.
_ مگه اینکه تو اینو بگی.
به چشم های گرمش نگاه میکنم. مو های کوتاه مشکی رنگش او را جوان تر نشان می‌دهد. اما من مو های سفیدش را می‌بینم.
_ بابا کجاست؟
_ الان دو ساعته رفته بیرون خرید. خوبه که بهش لیست هم دادم.
مادر هه سان کنار میرود و سبزیجات خرد شده را برمیدارد و توی ماهیتابه میریزد.
قاشق چوبی را برمیدارم و مخلوطشان میکنم.
_ از اون سو خبری دارین؟
_ خودت که خواهرت رو میشناسی ، درگیر کار و درسشه ، گاهی اوقات میاد و بهمون سر میزنه.
با سر تایید میکنم.
_ بشین جونگین ، غذا آماده ست.
لبخند میزنم.
در جواب لبخند گرمی تحویل من می‌دهد.
همان موقع صدای در ، در خانه میپیچد.
_ بالاخره پدرت هم اومد.
دیدگاه ها (۶)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۱۵ بعد از کلاس ، چهار امگا در حیاط مدر...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 20سکوت اتاق سنگین شده بود.همه به عکس روی صفحه...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 1هزار سال بود که بین سرزمین آسما...

رمان جونگ کوک

*نمیخاستم پارت بزارم ولی طی اتفاقاتی مجبور شدم بزارماون عکس،...

پارت چهل‌وچهارم | ویلای جنگلیشخص سوم. بعد از نزدیک سه ساعت، ...

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط