{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Investing with family سرمایه گذاری با خانواده

Investing with family | سرمایه گذاری با خانواده
Part two

_ شرط بندی؟
ابرو ی راستش کمی بالا میرود. انگشت های چروکیده اش روی عصا نقش میبندد‌.
میبینمش.
شوق بازی؛ برای بردن.
آرام قدم میزنم و روبروی او می ایستم.
_ بله پدربزرگ، شرط بندی ، من میتونم کالا های دیجیتال شرکت میراتک رو با سود خالص بفروشن ، و اینجوری سرمایه ای که براشون گذاشتیم هدر نمیره و من میبرم ؛ اما اگه نتونم کاری انجام بدم و ضرر کنیم شما میبرین و میتونین هرکاری با اون شرکت های کوچک انجام بدین.
لبخند کمرنگی به چشم های تیزبین اش میزنم.
_ نظرتون چیه پدربزرگ؟
آرام روی مبل میشیند.
_ حالا تو نظر من رو میپرسی؟ [آه میکشد] قبوله پسر ، ببینیم چکار میکنی.
وکیل چو در را باز میکند و وارد می‌شود.
صبر کن.
کی از اتاق رفت بیرون؟ لعنت بهش.
نگاهم به سمتش میرود ، دارو های پدربزرگ شی وول در دست هایش هستند.
طول اتاق را طی می‌کند. و لیوانی را به دست پدربزرگ می‌دهد.
تعظیم کوتاهی میکنم.
_ بعدا میبینمتون.

___

آرام از پله ها پایین میرم..
خدمتکاران در خانه پرسه می‌زنند. بعضی های آن ها مدت ها اینجا کار کردند.
انگشت هایم روی پارچه سیاه رنگ شلوارم لغزید اما قبل از اینکه بتوانم گوشی را از جیبم بیرون بیارم صدای در ورودی در خانه پیچید.
_ هوجین؟
هوجین ، پسر یانگ سانگ یی ، پسر دایی من.
با دیدن من لبخند بزرگی روی چهره اش نشست.
_ اوه پسر عمه! حالت چطوره؟ چی شده که یه سری به ما زدی؟
با قدم هایی بلند به سمتم آمد. و تعظیم کوتاهی کرد.
لبخند هوجین هیچوقت پاک نمیشود.
_ اومدم پدربزرگ رو ببینم.
کوله پشتی اش را از شانه ای به شانه دیگرش انداخت.
_ البته ، میدونستم بی دلیل اینجا نیستی
لحظه ای سکوت فضای بینمان را پر کرد.
_ یانگ جونگین بگو ببینم ، فندک داری؟
بی اختیار ابرویم از تعجب بالا رفت.
_ فندک؟
چند برگه را از پشت سرش را بالا آورد و کنار صورتش
بالا گرفت.
معادلات ریاضی ، ارقام ، حروف.
باید اعتراف کنم که این پسر به همان اندازه که باهوش هست دیوونه هم هست.
چشمهای قهوه ای رنگش را به چشم های من دوخت.
_ تو نمیدونی این جزوه ها و هرچی به اون پروژه های مزخرف ربط داره چقدر چرته.
برگه ها رو جلوی صورتم تکان داد.
کلیشه ای سر تکان دادم.
این خانواده کلیشه را از بین می‌برد.
_ بهم یادآوری کن بار دیگه همراهم فندک بیارم.
لبخند او.
_ چرا که نه پسر عمه؟
کنارش می ایستم و لبخند میزنم.
دستم راهش را روی شانه ی او پیدا میکند.
چشم هایش مثل چشم های مادرم است. مثل چشم های سانگ یی.
چال گونه اش نمایان می‌شود.
_ مراقب خودت باش پسر عمه من جدی به اون فندک نیاز دارم.
صدای خنده خودم رو میشنوم.
به سمت در خروجی میرم.
و گوشی ام را از جیبم بیرون میارم.
شماره اش را میگیرم.
_ الو؟
_ سلام آقای هان ، فکر کنم باید یه تماس با کارگران کیم داشته باشی.
دیدگاه ها (۱۷)

Investing with family | سرمایه گذاری با خانواده Part thereخا...

Investing with family | سرمایه گزاری با خانواده Part four سئ...

Investing with family | سرمایه گزاری با خانوادهPart oneکره ج...

عیدتون مبارک

Investing with family | سرمایه گزاری با خانواده Part fiveلحظ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط