حالا بی حساب شدیم
𝑴𝒓 𝒋𝒆𝒐𝒏 | 𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟔
-حالا بی حساب شدیم
-هوفف
اخم جذابی کرده بود.
-تهیونگ، گوش کن... به هیچکس نگو که جفتمی
-عاممم
-گفتی؟!!!!
-به جیمین گفتم
-خیلی خب پس از این به بعد به کسی نگو
-چرا؟ خجالت میکشی جفتت باشم؟! برات افت دارم؟! اره؟! عوضی! اصلا برو گمشو!!!
و چرخید بره بیرون ولی جونگکوک دستش رو کشید و کمرش رو گرفت.
-میخای اخراج بشی؟ اگه بفهمن اخراجت میکنن
-برو گمشو
و دوباره خواست فرار کنه ولی بازو هاس جونگکوک دور کمرش محکم شد.
-ولم کننن
-کجا فرار میکنی؟ یه نگاه به سر و وضعت بنداز
-به یه ورم! مهم نیسسسس ولم کننننن
تهیونگ رو روی شونه اش انداخت و سمت میزش رفت و روی میز نشوندش و از توی کمد کوچکی که تو دفترش بود یه پیراهن دراورد و تن تهیونگ کرد.
-بهتره بری خونه... لباسات کثیف شدن
و پوزخندی زد.
-عوضی... تقصیر خودته!
-پس بخاطر من اینجوری خیس شدی هوم؟...
و گوشش رو گاز گرفت.
...
یک راست اومده بود خونه و رفته بود حموم.
-اخیش... هومم... حموم حس خوبی میده.
-ته! نمیخای یه چیزی بخوری؟! از صبح هیچی نخوردی!
-اوماا میدونی چی شده؟
-چیه؟
-جف-
گوشیش زنگ میخورد.
-الو؟
-دم درتونم در رو باز کن!
-چی میگی جیمین! برو گمشو!
-اگه فکر کردی اتفاق های امروز رو ول میکنم کور خوندیییی
در رو باز کرد و جیمین پرید روش.
-زودباش بگو چی شدد!!! بدووووو
-دیوونه
...
-اره و بعدم اون لباسو بهم داد و گفت بیام خونه... همین...
-نرسوندت؟
-راننده داشتم!
-اها... راس میگی... وایییییییییی! ذوققققق باید همین الان به-
-نه!! گفت به کسی نگم... تو استثنا...
-چرا؟ مرتیکه نکنه-
-اخراجم میکنن... روابط اینجوری باعث حواس پرتی و این گوه کاریا میشه پس... اره
-چقدر ضد حال... میخواستم بگمم
-نگو!
گوشیش با پیامی ویبره رفت.
-چیییی؟!
-حالا بی حساب شدیم
-هوفف
اخم جذابی کرده بود.
-تهیونگ، گوش کن... به هیچکس نگو که جفتمی
-عاممم
-گفتی؟!!!!
-به جیمین گفتم
-خیلی خب پس از این به بعد به کسی نگو
-چرا؟ خجالت میکشی جفتت باشم؟! برات افت دارم؟! اره؟! عوضی! اصلا برو گمشو!!!
و چرخید بره بیرون ولی جونگکوک دستش رو کشید و کمرش رو گرفت.
-میخای اخراج بشی؟ اگه بفهمن اخراجت میکنن
-برو گمشو
و دوباره خواست فرار کنه ولی بازو هاس جونگکوک دور کمرش محکم شد.
-ولم کننن
-کجا فرار میکنی؟ یه نگاه به سر و وضعت بنداز
-به یه ورم! مهم نیسسسس ولم کننننن
تهیونگ رو روی شونه اش انداخت و سمت میزش رفت و روی میز نشوندش و از توی کمد کوچکی که تو دفترش بود یه پیراهن دراورد و تن تهیونگ کرد.
-بهتره بری خونه... لباسات کثیف شدن
و پوزخندی زد.
-عوضی... تقصیر خودته!
-پس بخاطر من اینجوری خیس شدی هوم؟...
و گوشش رو گاز گرفت.
...
یک راست اومده بود خونه و رفته بود حموم.
-اخیش... هومم... حموم حس خوبی میده.
-ته! نمیخای یه چیزی بخوری؟! از صبح هیچی نخوردی!
-اوماا میدونی چی شده؟
-چیه؟
-جف-
گوشیش زنگ میخورد.
-الو؟
-دم درتونم در رو باز کن!
-چی میگی جیمین! برو گمشو!
-اگه فکر کردی اتفاق های امروز رو ول میکنم کور خوندیییی
در رو باز کرد و جیمین پرید روش.
-زودباش بگو چی شدد!!! بدووووو
-دیوونه
...
-اره و بعدم اون لباسو بهم داد و گفت بیام خونه... همین...
-نرسوندت؟
-راننده داشتم!
-اها... راس میگی... وایییییییییی! ذوققققق باید همین الان به-
-نه!! گفت به کسی نگم... تو استثنا...
-چرا؟ مرتیکه نکنه-
-اخراجم میکنن... روابط اینجوری باعث حواس پرتی و این گوه کاریا میشه پس... اره
-چقدر ضد حال... میخواستم بگمم
-نگو!
گوشیش با پیامی ویبره رفت.
-چیییی؟!
- ۸.۷k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط