{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دختري با پدرش میخواستند از یک پل چوبي رد شوند. پدر رو به

دختري با پدرش میخواستند از یک پل چوبي رد شوند. پدر رو به دخترش گفت: دخترم دست من را بگير تا از پل رد شويم.
دختر رو به پدر كرد و گفت: من دست تو را نميگيرم تو دست مرا بگير.
پدر گفت: چرا؟ چه فرقي ميكند؟ مهم اين است كه دستم را بگيري و با هم رد شویم.
دخترك گفت: فرقش اين است كه اگر من دست تو را بگيرم ممكن است هر لحظه دست تو را رها كنم،
اما تو اگر دست مرا بگيري هرگز آن را رها نخواهي كرد!!

این دقیقا مانند داستان رابطه ما با خداوند است؛
هر گاه ما دست او را بگيریم ممكن است با هر غفلت و ناآگاهي دستش را رها كنیم،
اما اگر از او بخواهیم دستمان را بگيرد، هرگز دستمان را رها نخواهد كرد!!!
و اين يعنی عشق...
دیدگاه ها (۹)

دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند.یکی از آنها ما...

بفرمایید لبو

من نه به نژادم مینازمنه به تاریخ چند هزار ساله اممن به معشوق...

هرسکوتینشان ازضعف نیست..دانشجویی میگوید:یکی ازدکترهای دانشگا...

پارت پنجم: تله‌یِ سادیسمیداشتم دستِ دختربچه رو توی دستم نگه ...

#تجربه_من ۱۸۹#ازدواج_در_وقت_نیاز #ازدواج_آسان #حرف_مردم #فرز...

ابلیس

#Thelast_Three#Hyunlixxاروم کارتو سر جاش گذاشت و از اتاق بیر...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹⁸مهم نیست که دیگران چی میگنواژها‌ و اندیشه ها ...

part 50 ≈ الو.....نامجوننامجون« عا....سلام بابا»≈سلام نامجون...

سناریو قهوه با بوی شکلات

پارت پنج

The Fairy's - Monster's wrong love

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط