بچه که بودیم ...

بچه که بودیم ...
ثانیه به ثانیه ...
لحظه ها را زندگی می کردیم ...
خوشی تنها هدفمان بود ...
انگار خدا سفت در آغوشمان گرفته بود...
تنها زمانی از آغوشش بیرون بودیم ...
و سخت می گذشت ...
که مشق شبمان ...
از دو خط به ده خط می رسید...
لذت هایمان را ...
با تغییر فصل ها منطبق می کردیم...
بزرگتر که شدیم ...
لحظه ها و ثانیه ها و ساعت ها ...
همانقدر بی ارزش شدن ...
که زندگی کردن ...
یادمان رفت ...
دست هایمان بلندتر شدند ...
تا آغوشمان بزرگتر باشد!
یادمان رفت آغوش مادر...
عطری نایاب دارد ...
که ریه هایمان را تازه می کند...
یادمان رفت روزی می رسد ...
که دست هایمان ...
بهانه ی دست های پینه بسته ی ...
مردی را می گیرند ...
که جوانیش را سختی ها دزدیدند...
یادمان رفت خیس شدن زیر باران ...
همان لذت بچگی را دارد ...
یادمان رفت هیچ چیز و هیچ کس...روزهای رفته را برایمان هدیه نمی آورد...

‌
دیدگاه ها (۳)

😞 لذتی که توی خوابیدن با لباس مدرسه، بین ساعت ۷ تا ۷:۱۵ صبح ...

💕امام على عليه السلام:هر كه آرزوهايش بسيار باشد، رنجَش بسيار...

Do I love him, or do I hate him?P³⁴چند ماه بعد...بعد از کلی ...

سلام و احترام 🌹آدم‌های بزرگ قامتشان بلندتر نیست! خانه‌شان بز...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت‌: 21 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**حلقه‌ای که دور لبه‌ی است...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۱۲: ص...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۲۸ | «اسم کامل» 🖤✉️آن شب......

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓t3 ⊹˚₊𐙚𓆩♡𓆪 ─────────────── 𓆩♡𓆪🌷 ویو آت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط