{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۲۵


تقریبا عصر شده بود، اوبیتو کارهای مربوط به کافه را انجام داده بود و شیفت گارسون اش را تمام کرده بود.
در اشپزخانه را باز کرد، جایی که کاکاشی با کتاب همیشگی اش نشسته بود
O:"پوففف، چقد امروز مزخرف بود."
و ایستاد تا برای خودش و کاکاشی کیکی چیزی بیاورد تا بخورند. کاکاشی زیر چشمش نگاهی به اوبیتو که داشت کیک میاورد انداخت.
K:"چون مدام سفارش ها رو یادت میره.
O:"باورم نمیشه تا تموم شدن شیفتم موندی، فکر کردم میری."
و یک پیش دستی کیک گذاشت جلوی کاکاشی.
K:"نمیخواستم کیک مجانی رو از دست بدم."
دروغ. فقط میخواست زمان بیشتری را با اوبیتو بگذراند و خودش هم این را میدانست، حتی اگر مغزش مدام به انکار کردنش ادامه میداد. اوبیتو یک تکه کیک گذاشت توی دهانش، همانطور که میجوید از زیر میز زانویش را زد به زانوی کاکاشی.
O:" خیلی شکمویی."
و هر دو میدانستند که چیزی در حال تغییر است. تغییری که نمیتوانستند درست تشخیص دهند از کجا شروع شده. ولی هر لمس کوچک، هر حرف خاص و هر نگاه بی پرده، همان حس را میداد.

صبح اول صبح، کاکاشی نشسته بود روی نیمکت مورد علاقه اش توی پارک. پارک دهکده، جایی که بچه ها زیاد شلوغ میکردند. کتابش باز بود و داشت لحظات خوش خودش را میگذراند تا اینکه...
O:"حدس بزن کی برگشتههه! دست پر هم برگشته."
همان صدای پر شور و شوق همیشگی، صدایی که کاکاشی به شنیدنش عادت کرده بود.
K:"هر وقت اینجوری جلوم ظاهر میشی یعنی یه ایده مسخره ی دیگه داری."
اوبیتو وانمود کرد که فکر میکند، چون از قبل میدانست ان حرف درست است.
O:"خیلیم بد نیست. یه سر رفتم مغازه و ببین چه پوستری پیدا کردم."
و تکه بروشوری که انگار از شیشه مغازه دزدیده بود را جلوی صورت کاکاشی تکان داد. رویش نوشته بود:'چرا با رفیقت نمیری اردو؟ بهترین کمپ دنیا توی جنگل های کونوها.'
چشم های کاکاشی گشاد شد:"کمپ؟ جدی میگی؟"
O:"دقیقا. و تو، اقای هاتاکه، باید باهام بیای."
اوبیتو خیلی دستوری گفت و دستانش را گذاشت روی کمرش. کاکاشی دو ثانیه خونسرد نگاهش کرد و بعد:"نمیام."
کل امید و ارزوهای اوبیتوی بنده خدا پودر شد:"ینی چی که نمیام؟"
K:"اخه کمپ؟ تو جنگل؟ حوصله حشره توی "چادر و بوی پیکنیک کپک زده رو ندارم
دیدگاه ها (۲)

پارت ۲۶اینطوری شد که اوبیتو شروع کرد اصرار کردن:"جنگل خیلی خ...

ازین نوع ادیتا خیلی خوشم میاد حس باحالی میدن

پارت ۲۴مرخصی بیمارستان چند روز دیرتر امد. اوبیتو فقط بخاطر ا...

عکس. همینجوری.

پارت ۳۶K:"اوبیتو اخه این دلقک بازیا برای چیه خداوکیلی؟"O:"هی...

پارت ۳۰ (بالاخرههه)O:"من بغلت نکردم، صبح که پاشدم خودت اونجا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط