پارت
پارت ۲۶
اینطوری شد که اوبیتو شروع کرد اصرار کردن:"جنگل خیلی خوبه عا، سوکس داره. کبابم میخوریم تازه، هواشم که خوبه."
و هر بار کاکاشی باز دلایل خودش را میاورد که جنگل بد است. در اخر بعد از ۲۰ دقیقه جر و بحث قرار شد سه روز بروند کمپ، ولی فقط سه روز. قرار شد که بروند خانه وسایل هایشان را جمع کنند، بعد دوباره توی پارک همدیگر را ببینند.
○
کاکاشی تعریف میکند که: اندازه ی سه روز اب و غذا و خوراکی برداشتم و سعی کردم تا جایی که میشه کافی باشه. دارو و اینام برداشتم چون میدونم اگه خودم چیزیم نشه، صددرصد اون یه چیزیش میشه از بس که دست و پا چلفتیه.
تو پارک وایساده بودم، منتظر اقای همیشه دیر برس. بالاخره بعد از ۱۰ دقیقه دیر کردن رسید.
تا چشمم بهش افتاد، دیدم که اندازه ی کوه با خودش خرت و پرت اوردهههه.
K:"اوبیتو؟! داری چه غلطی میکنی اینا چیه؟"
با پوزخند زل زد بهم و برام یه بشکن زد:"هه، وسایل کمپه دیگه."
سریع شونه هاشو گرفتم و چرخوندمش تا بتونم توی کوله شو ببینم. یه مایتابه لعنتی، ابمیوه اندازه ناموس، چیزای شخصی، اون عینک نارنجی مزخرف، ژاکت، لباس و اینا و...سینی؟ پارچ؟ عروسک اخه؟
K:"اوبیتو توروخدا بگو شوخیه. الان وسط جنگل پارچ جدی میخوای چیکار؟ میشکنه، باید جاش بطری بیاری. "بعد عروسک دیگه میخوای برا چی؟
شروع کرد دلیل مسخره اوردن:"اگه جای درست بذاریمش که نمیشکنه."
یکم با انگشتاش ور رفت بعد لپاش صورتی شد.
O:"و عروسکه...چیز خاصی نیس فقط اوردمش که شب استفاده کنم."
یکی دو ثانیه طول کشید تا منظورشو کامل بگیرم، بعد دوباره یادم افتاد که نصف شب تو بیمارستان این گاگول اقا منو...
پرید تو افکارم:"ولی فکر نکنی بچه ننه ای چیزی هستما، فقط بدون اون خوابم نمیبره."
اه کشیدم، البته که باید به یه چیزی بچسبه تا خوابش ببره. فقط بخاطر لپای صورتی شدهش هم که شده سعی کردم یه اینبارو بیخیال شم:"باشه، ولی خودت تا اونجا کوله پشتی مثل سگ سنگینتو باید بیاری. کمک بی کمک."
قبول کرد، ولی میدونم که دووم نمیاره. راه افتادیم طرف جنگل.
اینطوری شد که اوبیتو شروع کرد اصرار کردن:"جنگل خیلی خوبه عا، سوکس داره. کبابم میخوریم تازه، هواشم که خوبه."
و هر بار کاکاشی باز دلایل خودش را میاورد که جنگل بد است. در اخر بعد از ۲۰ دقیقه جر و بحث قرار شد سه روز بروند کمپ، ولی فقط سه روز. قرار شد که بروند خانه وسایل هایشان را جمع کنند، بعد دوباره توی پارک همدیگر را ببینند.
○
کاکاشی تعریف میکند که: اندازه ی سه روز اب و غذا و خوراکی برداشتم و سعی کردم تا جایی که میشه کافی باشه. دارو و اینام برداشتم چون میدونم اگه خودم چیزیم نشه، صددرصد اون یه چیزیش میشه از بس که دست و پا چلفتیه.
تو پارک وایساده بودم، منتظر اقای همیشه دیر برس. بالاخره بعد از ۱۰ دقیقه دیر کردن رسید.
تا چشمم بهش افتاد، دیدم که اندازه ی کوه با خودش خرت و پرت اوردهههه.
K:"اوبیتو؟! داری چه غلطی میکنی اینا چیه؟"
با پوزخند زل زد بهم و برام یه بشکن زد:"هه، وسایل کمپه دیگه."
سریع شونه هاشو گرفتم و چرخوندمش تا بتونم توی کوله شو ببینم. یه مایتابه لعنتی، ابمیوه اندازه ناموس، چیزای شخصی، اون عینک نارنجی مزخرف، ژاکت، لباس و اینا و...سینی؟ پارچ؟ عروسک اخه؟
K:"اوبیتو توروخدا بگو شوخیه. الان وسط جنگل پارچ جدی میخوای چیکار؟ میشکنه، باید جاش بطری بیاری. "بعد عروسک دیگه میخوای برا چی؟
شروع کرد دلیل مسخره اوردن:"اگه جای درست بذاریمش که نمیشکنه."
یکم با انگشتاش ور رفت بعد لپاش صورتی شد.
O:"و عروسکه...چیز خاصی نیس فقط اوردمش که شب استفاده کنم."
یکی دو ثانیه طول کشید تا منظورشو کامل بگیرم، بعد دوباره یادم افتاد که نصف شب تو بیمارستان این گاگول اقا منو...
پرید تو افکارم:"ولی فکر نکنی بچه ننه ای چیزی هستما، فقط بدون اون خوابم نمیبره."
اه کشیدم، البته که باید به یه چیزی بچسبه تا خوابش ببره. فقط بخاطر لپای صورتی شدهش هم که شده سعی کردم یه اینبارو بیخیال شم:"باشه، ولی خودت تا اونجا کوله پشتی مثل سگ سنگینتو باید بیاری. کمک بی کمک."
قبول کرد، ولی میدونم که دووم نمیاره. راه افتادیم طرف جنگل.
- ۱.۵k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط