از ساختمان مدرسه که خارج شدن نگهبان جلو تر از اونا از مدرسه خارج ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³³.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
از ساختمان مدرسه که خارج شدن، نگهبان جلو تر از اونا از مدرسه خارج شد.
لوسیا چهره اش به خاطر بدن دردش جمع شده بود، آهسته سمت خروجی قدم گذاشت.
نگاهی ریز به اون دختره و اکیپش انداخت که اونجا گوشه ای ایستاده بود.
خواست بی تفاوت از کنارشون رد بشه، اما با حرفی که زدن وایساد:
_ هی، نمیخوای گوشی دوستت رو بگیری؟
لوسیا مکثی کرد، و سپس سمتشون رفت، اینکه گوشی آنا چطور دستشون افتاده بود رو نمیدونست، اما هر طور بود، از طریقش کشیده شده بود اینجا!
قدمی دیگر برداشت، حالا جلوی دختره ایستاده بود، بی حرف دستش رو سمتش دراز کرد و گفت:
_ بدش بهم.
دختره خنده ای کرد و گفت: هی، انقدر اخمو نباش، صورتت زشت تر میشه.
بعد همراهش بقیه هم با خنده های تمسخر آمیز بهش نگاه کردن.
صبر لوسیا داشت تموم میشد، کل بدنش داشت از خشم میلرزید. اما در نهایت سکوتِ مزخرف رو ترجیح داد.
نگاهش رو بالا آورد و به چشمای دختره زل زد و جدی تر از قبل گفت:
_ پسش بده!
دختره نگاهی کوتاه بهش کرد و بعد گوشی رو از جیب دامنش در آورد و گرفت سمت لوسیا.
لوسیا دستش رو دراز کرد تا بگیرتش.
اما دختره به سرعت گوشی رو عقب کشید و به لوسیا نزدیک تر شد.
لوسیا دستِ دراز شده اش رو آهسته مشت کرد و به دختره نگاه کرد.
دختره انگشت اشاره اش رو با تحقیر روی پیشونی لوسیا ضربه زد و گفت:
_ امشب رو، فراموش میکنی، اوکی؟
لوسیا بی درنگ سریع گفت: اول گوشی
دختره نگاهی به اکیپش کرد، و بعد دوباره به لوسیا چشم دوخت.
چشم غره ای رفت و گوشی رو توی دست لوسیا گذاشت، بعد گفت:
_ گرفتیش، حالا گمشو!
لوسیا با خشم بدون اینکه نگاهش رو ازش بکشه بهش خیره شده بود.
بعد مردمک هاشو چرخاند، و به آدم های پشت سرش نگاه کرد.
نیشخندی زد و گفت:
_ شما همتون یه مشت سگین، که منتظرین صاحبتون جلوتون استخون پرت کنه مگه نه؟!
همشون در یک لحظه چهره شون رنگ خشم گرفت، دختر با غضب دستاش رو مشت کرد و از بین دندان های چفت شده اش غرید:
_ تو الان چه گوهی خوردی؟!
لوسیا تا خواست دهانش رو برای جوابی آبدار باز کنه.
صدای از پشت سرشون متوقفشون کرد.
جونگکوک: اینجا چه خبره؟
ادامه دارد..
خانومی لایک و کامنت یادت نره
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
از ساختمان مدرسه که خارج شدن، نگهبان جلو تر از اونا از مدرسه خارج شد.
لوسیا چهره اش به خاطر بدن دردش جمع شده بود، آهسته سمت خروجی قدم گذاشت.
نگاهی ریز به اون دختره و اکیپش انداخت که اونجا گوشه ای ایستاده بود.
خواست بی تفاوت از کنارشون رد بشه، اما با حرفی که زدن وایساد:
_ هی، نمیخوای گوشی دوستت رو بگیری؟
لوسیا مکثی کرد، و سپس سمتشون رفت، اینکه گوشی آنا چطور دستشون افتاده بود رو نمیدونست، اما هر طور بود، از طریقش کشیده شده بود اینجا!
قدمی دیگر برداشت، حالا جلوی دختره ایستاده بود، بی حرف دستش رو سمتش دراز کرد و گفت:
_ بدش بهم.
دختره خنده ای کرد و گفت: هی، انقدر اخمو نباش، صورتت زشت تر میشه.
بعد همراهش بقیه هم با خنده های تمسخر آمیز بهش نگاه کردن.
صبر لوسیا داشت تموم میشد، کل بدنش داشت از خشم میلرزید. اما در نهایت سکوتِ مزخرف رو ترجیح داد.
نگاهش رو بالا آورد و به چشمای دختره زل زد و جدی تر از قبل گفت:
_ پسش بده!
دختره نگاهی کوتاه بهش کرد و بعد گوشی رو از جیب دامنش در آورد و گرفت سمت لوسیا.
لوسیا دستش رو دراز کرد تا بگیرتش.
اما دختره به سرعت گوشی رو عقب کشید و به لوسیا نزدیک تر شد.
لوسیا دستِ دراز شده اش رو آهسته مشت کرد و به دختره نگاه کرد.
دختره انگشت اشاره اش رو با تحقیر روی پیشونی لوسیا ضربه زد و گفت:
_ امشب رو، فراموش میکنی، اوکی؟
لوسیا بی درنگ سریع گفت: اول گوشی
دختره نگاهی به اکیپش کرد، و بعد دوباره به لوسیا چشم دوخت.
چشم غره ای رفت و گوشی رو توی دست لوسیا گذاشت، بعد گفت:
_ گرفتیش، حالا گمشو!
لوسیا با خشم بدون اینکه نگاهش رو ازش بکشه بهش خیره شده بود.
بعد مردمک هاشو چرخاند، و به آدم های پشت سرش نگاه کرد.
نیشخندی زد و گفت:
_ شما همتون یه مشت سگین، که منتظرین صاحبتون جلوتون استخون پرت کنه مگه نه؟!
همشون در یک لحظه چهره شون رنگ خشم گرفت، دختر با غضب دستاش رو مشت کرد و از بین دندان های چفت شده اش غرید:
_ تو الان چه گوهی خوردی؟!
لوسیا تا خواست دهانش رو برای جوابی آبدار باز کنه.
صدای از پشت سرشون متوقفشون کرد.
جونگکوک: اینجا چه خبره؟
ادامه دارد..
خانومی لایک و کامنت یادت نره
- ۴.۳k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط