{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آنا با تعجب و بغضی که گلوش رو گرفته بود بازوی لوسیا رو گرفت ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁹.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨


آنا با تعجب و بغضی که گلوش رو گرفته بود بازوی لوسیا رو گرفت و گفت:

_ زود باش، بلند شو بریم درمانگاه!!

چهره لوسیا از درد جمع شده بود،
دست آنا رو گرفت و با کمکش آروم بلند شد.
یه دستش را روی بازویش گرفت و به بچه ها خیره شد.

هر کدوم، هر گوشه، با لبخند چندشی نگاهش میکردن که، نشانه خوشحالی بود.
اخمش عمیق تر شد، بازوش رو ناخودآگاه با حرص محکم فشار داد، تا حدی که رد انگشتاش، پوستش رو سرخ رنگ کرد.
.
.
.
پرستار با دقت پنبه ی خیس رو روی دماغش میکشید، لوسیا از درد قیافه اش در هم میرفت و دستاس رو روی زانو مشت میکرد.

کمی بعد، پرستار چسبی کوچیک روی دماغش چسبوند، به پشتی صندلیش تکیه داد و با نگاه به لوسیا گفت:

_ کارم تمومه، میتونید برید، و مواظب خودت باش

لوسیا با احترام « چشم» ی آروم گفت و همراه آنا از اتاق درمانگاه خارج شدن.

آنا همین که از در خارج شدن، شروع به تند حرف زدن کرد:

_ میدونستم اون عوضیا از عمد اون کارو کردن!
_ اصلا آدمن؟!

بعد نگاهش رو به کفشاش داد و زیر لب زمزمه کرد: کثافتایِ هر جایی!

لوسیا خنده‌ی ریزی کرد و به آنا نگاه کرد، دستش رو سمت موهایش برد و تند بهمِش ریخت، آنا با تعجب جیغ جیغ کرد و سعی می‌کرد موهاش رو درست کنه.

آنا: لوسیا، انقدر به موهام دست نزن!

لوسیا زبونش رو بیرون آورد و گفت: مثلا میخوای چیکار کنی ها؟!

آنا: تویِ.....

ناگهان، حرفش با دیدن کسایی که روبرویشان ایستاده بودن، نصفه ماند.
لوسیا بی تفاوت نگاهشان کرد.
در حالی که آنا از خشم دامنش را چنگ میزد.

ادامه دارد...
حمایت خانومی ها؟
دیدگاه ها (۱۱)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁸..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨کمی بعد مربی با صدای بلندتری ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁷..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨فردای اون روز، صدای زنگ گوشیش...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁸..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨لوسیا با نگاهش آنا رو دنبال کر...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹³..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨جونگکوک سرش رو به عقب برد و ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط