Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart 93 …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
جونکوک: خیلی دوست دارم فراری من خیلی ...
دختره آروم سرش را سمته گردن نرم و سفید جونکوک برد و بوسی نرمی روش کاشت و همان جا سرشرا گذاشت جونکوک دست از نوازش کردن اپن پهلو دختره برداشت بیشتر به خودش نزدیک اش کرد و موهای رو شانه اش را سمته کمرش هدایت کرد این شیوع بغل کردن تنها بهش حس آرامش و امنیت را میداد
جونکوک: فراری من ! بریم یا نه
ات: بزار یه کمه دیگه همین جوری بمونیم
جونکوک در جواب فرشته خودش هیچی نگفت و گذاشت تا از آن عطر تلخی زندگی بگیره کم کم دستی که تو دستش قرار گرفت بود شل شد و به جونکوک میفهماند که آن دختر شیطون به خواب رفته آروم زمزمه کرد
جونکوک: نباید حتی بوی تو رو باد به هر جا ببرد خوشم نمیاد دل هر رهگذری را ببری خوشم نمیاد هیچ کس این رو رو داشته باشه بجز من
***
مرد کت شلوار پوش وارد اتاق شد و ادایه احترام گذاشت و با احترام گفت ... : آقای یونگ درست حدس زده بودین
یونگ روبه پنجره اتاق اش ایستاده و مشغول خوردن ویسکی در لیوان اش بود
یونگ : که این طور
سمتش چرخید و قدمی برداشت سمته مرد کت شلوار پوش و با لحن تمسخرآمیز گفت ... یونگ : خنجر طلا ما رو باش .. مرد کت شلوار پوش تنها برگه رو میز را گذاشت و با احترام گفت ..: همون تور که خودتون گفته بودین موضوع دختره . . . . یونگ لیوان خالی را روی میز جلو اش گذاشت و سمته صندلی مخصوصا خودش رفت و سمته دستیارش چرخید و نشست ... یونگ : خب نظره شما چیه
مرد کت شلوار پوش مثل یک روبات گفت : نظرم فقد تایید حرف شما هست ... یونگ این بار خندش محو شد و آن تیکه کاغذ را از روی میز برداشت و در مشت خودش نگهداشت آن تیکه کاغذ را له کرد و گفت
یونگ: نباید که فقد ما بسوزیم خنجر طلا هم با این حس خوب رو تجربه کنه ..... مرد کت شلوار پوش سری تکون داد و گفت: نقشه ای دارید ؟
یونگ چشم های مستی را به زمین دوخت و با حالت مستی خودش گفت
یونگ: برو اون دختره رو بیار پیشه من ....
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart 93 …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
جونکوک: خیلی دوست دارم فراری من خیلی ...
دختره آروم سرش را سمته گردن نرم و سفید جونکوک برد و بوسی نرمی روش کاشت و همان جا سرشرا گذاشت جونکوک دست از نوازش کردن اپن پهلو دختره برداشت بیشتر به خودش نزدیک اش کرد و موهای رو شانه اش را سمته کمرش هدایت کرد این شیوع بغل کردن تنها بهش حس آرامش و امنیت را میداد
جونکوک: فراری من ! بریم یا نه
ات: بزار یه کمه دیگه همین جوری بمونیم
جونکوک در جواب فرشته خودش هیچی نگفت و گذاشت تا از آن عطر تلخی زندگی بگیره کم کم دستی که تو دستش قرار گرفت بود شل شد و به جونکوک میفهماند که آن دختر شیطون به خواب رفته آروم زمزمه کرد
جونکوک: نباید حتی بوی تو رو باد به هر جا ببرد خوشم نمیاد دل هر رهگذری را ببری خوشم نمیاد هیچ کس این رو رو داشته باشه بجز من
***
مرد کت شلوار پوش وارد اتاق شد و ادایه احترام گذاشت و با احترام گفت ... : آقای یونگ درست حدس زده بودین
یونگ روبه پنجره اتاق اش ایستاده و مشغول خوردن ویسکی در لیوان اش بود
یونگ : که این طور
سمتش چرخید و قدمی برداشت سمته مرد کت شلوار پوش و با لحن تمسخرآمیز گفت ... یونگ : خنجر طلا ما رو باش .. مرد کت شلوار پوش تنها برگه رو میز را گذاشت و با احترام گفت ..: همون تور که خودتون گفته بودین موضوع دختره . . . . یونگ لیوان خالی را روی میز جلو اش گذاشت و سمته صندلی مخصوصا خودش رفت و سمته دستیارش چرخید و نشست ... یونگ : خب نظره شما چیه
مرد کت شلوار پوش مثل یک روبات گفت : نظرم فقد تایید حرف شما هست ... یونگ این بار خندش محو شد و آن تیکه کاغذ را از روی میز برداشت و در مشت خودش نگهداشت آن تیکه کاغذ را له کرد و گفت
یونگ: نباید که فقد ما بسوزیم خنجر طلا هم با این حس خوب رو تجربه کنه ..... مرد کت شلوار پوش سری تکون داد و گفت: نقشه ای دارید ؟
یونگ چشم های مستی را به زمین دوخت و با حالت مستی خودش گفت
یونگ: برو اون دختره رو بیار پیشه من ....
- ۱۸.۴k
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط