Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart 94 …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
با حس گرسنه کی رو مبل کمی تکون خورد شکم اش به شدت با صدا بلند ای که به گوش دختره میخورد حس خوبی و راحتی را بهش میداد این با خیلی راحت تر از تخت اتاق خودش هم بود بوی خوبه شیرینی به مشامش میخورد پلک هایش را آروم باز کرد و به سقف چوبی رنگ کتابخانه خیره شده..... روی مبل نشست و دستی به گردنش کشید کمی فکر کرد آخرین چیزی که یادش میآمد تو بغل جونکوک بود ولی الان رو مبل حتما بخاطر افکار های دیشب اش که نخوابیده بود تو ماشین خوابش برد .... کش قرصی به بدنش داد و مشغول پوشیدن پوتین های مشکی رنگش شد موهای رو شانه اش را به سکته پشت انداخت تا راحت تر بلند شه........ به سالن اصلی رفت و گفت
ات: خانم کیم ....
خانم کیم دست از تمیز کردن قفسه ها شد و سمته دخترک چرخید لبخندی زد و گفت .... خانم کیم : بیدار شدی دخترم
ات: آره .. جونکوک نیست ؟ ...
خانم کیم : نه گفت که کاری برایش پیش آمده و زود رفت
دخترک اخم غلیظی رو پیشانی اش نشست جونکوک کجا رفته بود چرا عشق حامله اش را تنها گذاشته تو دوره های حامله گی احساس تنهایی بیشتر رو دختر ها فشار میگذاشت مگه چی میشد که الان پیشش بود و تنها بغلش گرفته باشه و نوازشش میکرد و میگفت همه چی خوب میشه
رو صندلی پشت اش نشست و دستش را روی شکم اش گذاشت و بغض اش را قورت داد باید قوی میماند باید به جونکوک همه وی را میگفت اینکه یه میوه عشق تو شکم اش در حال رشت کردن بود ...
سرش را پایین گرفته و موهای بلندی و خرمایی رنگش را به پشت اش هدایت کرد با خودش زمزمه های کرد .... ( میتونم ... بهش میگم ... نگران نباش میوه مامانی همه چی درست میشه قول میدم )
خانم کیم: دخترم هنوز اینجا هستی
دختره گیج کننده گفت .... ات: بله کارم داشتی
خانم کیم: اینو ارباب جوان بهم دادن
دخترک به پارچ سانتی به رنگ سفید تو دست خانم کیم نگاه میکرد چه عجیب بود انگار احد بوق شده بود مثل روستایی ها آن پارچه را روی پاهای دخترک گذاشت ... دختره سرش را بلند کرد و گفت .... ات: خانم کیم منظورتون از باب جوان کیه
خانم کیم لحن اش حدی شد و به در بیرونی نگات انداخت و گفت ... خانم کیم: ... اشتباهی اسمش رو بردم دخترک معذرت میخواهیم
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart 94 …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
با حس گرسنه کی رو مبل کمی تکون خورد شکم اش به شدت با صدا بلند ای که به گوش دختره میخورد حس خوبی و راحتی را بهش میداد این با خیلی راحت تر از تخت اتاق خودش هم بود بوی خوبه شیرینی به مشامش میخورد پلک هایش را آروم باز کرد و به سقف چوبی رنگ کتابخانه خیره شده..... روی مبل نشست و دستی به گردنش کشید کمی فکر کرد آخرین چیزی که یادش میآمد تو بغل جونکوک بود ولی الان رو مبل حتما بخاطر افکار های دیشب اش که نخوابیده بود تو ماشین خوابش برد .... کش قرصی به بدنش داد و مشغول پوشیدن پوتین های مشکی رنگش شد موهای رو شانه اش را به سکته پشت انداخت تا راحت تر بلند شه........ به سالن اصلی رفت و گفت
ات: خانم کیم ....
خانم کیم دست از تمیز کردن قفسه ها شد و سمته دخترک چرخید لبخندی زد و گفت .... خانم کیم : بیدار شدی دخترم
ات: آره .. جونکوک نیست ؟ ...
خانم کیم : نه گفت که کاری برایش پیش آمده و زود رفت
دخترک اخم غلیظی رو پیشانی اش نشست جونکوک کجا رفته بود چرا عشق حامله اش را تنها گذاشته تو دوره های حامله گی احساس تنهایی بیشتر رو دختر ها فشار میگذاشت مگه چی میشد که الان پیشش بود و تنها بغلش گرفته باشه و نوازشش میکرد و میگفت همه چی خوب میشه
رو صندلی پشت اش نشست و دستش را روی شکم اش گذاشت و بغض اش را قورت داد باید قوی میماند باید به جونکوک همه وی را میگفت اینکه یه میوه عشق تو شکم اش در حال رشت کردن بود ...
سرش را پایین گرفته و موهای بلندی و خرمایی رنگش را به پشت اش هدایت کرد با خودش زمزمه های کرد .... ( میتونم ... بهش میگم ... نگران نباش میوه مامانی همه چی درست میشه قول میدم )
خانم کیم: دخترم هنوز اینجا هستی
دختره گیج کننده گفت .... ات: بله کارم داشتی
خانم کیم: اینو ارباب جوان بهم دادن
دخترک به پارچ سانتی به رنگ سفید تو دست خانم کیم نگاه میکرد چه عجیب بود انگار احد بوق شده بود مثل روستایی ها آن پارچه را روی پاهای دخترک گذاشت ... دختره سرش را بلند کرد و گفت .... ات: خانم کیم منظورتون از باب جوان کیه
خانم کیم لحن اش حدی شد و به در بیرونی نگات انداخت و گفت ... خانم کیم: ... اشتباهی اسمش رو بردم دخترک معذرت میخواهیم
- ۱۷.۹k
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط