{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)⁠My blood, sweat and tears ⁩(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)⁠

(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)⁠My blood, sweat and tears ⁩(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)⁠
part ۴

قدم برداشته از آشپزخانه خارج شد سو یئون بلافاصله نمک رو برداشت و سمته قهوه ای که درست کرده بود رفت به قدری نمک داخل آن قهوه ریخت که به شدت ترش شد نیشخندی زد و از آشپزخانه خارج شد لی آهو سمته سه کیون رفت و جلو اش ایستاد لی آهو : سه کیون چی میخواستی بگی ........ سه کیون : شب مهمون میاد
دخترک با تعجب جواب داد لی آهو : برای این گفتی بیام
سه کیون : آره گفتم مگه تو این خونه برای پدرت و مادرت بهت اهمیت میدم که من بدم .... پوزخندی زد و قدم برداشته از آنجا رفت دخترک عصبی دندون هایش را بهم چسپوند و دوباره به آشپزخانه رفت فنجان قهوه را بر داشت و گذاشت تویه سینی بلافاصله سینی را با آرامش برداشته تا مبادا از دستش بیافته پدرش خیلی رویه کارهای دخترش حساس بود سمته سالن قدم برداشت پدرش رویه مبل نشسته مشغول خواندن روزنامه بود با دیدن دخترش که سمتش می آید روزنامه را گذاشت و قهوه را ازش گرفت دخترک با ترس اینکه نکنه قهوه را خراب درست کرده باشه واقعاً از پدرش می‌ترسید اون کسی بود که همیشه کتکش میزد هیچوقت دلیل این رو نمی‌دونست که چرا پسر هایش را بیشتر دوست داره نگاهی به پدرش کرد که جرعه ای از قهوه اش را داشت می‌نوشید همینکه از جلویش پایین رفت اخم هایش رفت توهم دست و پاهایش شروع به لرزیدن کردن یعنی چی شده بود پدرش با عصبانیت فنجان را گذاشت رویه میز یهو افتاد به سرفه کردن دختره با ترس سمتش رفت و لیوان آبی که رویه میز بود را برداشت سمتش پدرش گرفت اما اون با عصبانیت دستش را هول داد باعث افتادن لیوان روبه زمین و شکستن شد پدرش با صورت قرمز از رویه مبل بلند شد با عصبانیت جلوی دختر اش ایستاد جو سانگ : دختریه بی چشم و رو این چیه واسم آوردی هااااا .... با دادی که زد دختره تمام بدنش بی اختیار لرزی کرد همه آن صدا رو شنیدن و سریع به سالن آمدن سه کیون و سو یئون که با نیشخند بهش خیره بودن
مادرش با تعجب پرسید سوهی : چیشده چرا داد میزنید
جو سانگ یا عصبانیت نجوا نمود جو سانگ : این دختریه که تو بزرگ کردی قهوه پر از نمک واسم آورده
مادرش با عصبانیت روبه دختری که با شوک بهشون نگاه میکرد نمود چرا یهو اینجوری شد اون که مطمئن بود قهوه رو خوب درست کرده بود سوهی: بخاطر دیشب که بهت دو کلمه حرف زدم این کارو کردی آقا من دیشب فقط بهش گفتم یکم آداب و معاشرت یاد بگیره اما اون ... لی آهو سریع تو حرف مادرش پرید لی آهو : مادر شما مادر من هستین یا دشمن... با سیلی محکمی تا حدی که بیافته رویه زمین از طرف پدرش خورد درحالیکه رویه زمین افتاده بود دستش را رویه گونه اش که از درد قرمز شده بود گذاشت بغضی که همیشه باهاش بود سراغش آمد با بغض تویه گلوش روبه پدرش داد زد
دیدگاه ها (۰)

(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)⁠My blood, sweat and tears ⁩(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)⁠part 5 ...

(استاد جذاب من) )⁦ლ( پارت 76 ⁠`⁠ლ⁠کلافه قاشق اش را در میان غ...

˙⁠❥⁠˙⁠)⁠My blood, sweat and tears ⁩(⁠˙❥⁠˙⁠)⁠part 3 ...

⁦(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)⁠My blood, sweat and tears ⁩(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)⁠part 2 ...

چهار برگ برای یک سرنوشت

حالا امدا پاهایش را سوست کرد .. کم کم سر میخورد داداش اش بلن...

امروز صبح یک هوای تاریکی داشت هوا ابری تیره . کم بارانی .. د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط